ماه: ژانویه 2019

تعارف اومد نیومد داره

«تعارف»

صبح

من از تعارف کردن زیادی بیزارم. به نظرم بیهوده میاد. نه اینکه از اول این حس رو داشته باشم، نه. اما به مرور یاد گرفتم این خصلت رو کنار بگذارم و فقط یک بار ازش استفاده کنم.

یادمه تازه ازدواج کرده بودم و برای بار اول دعوت شدم خونه‌ پدر و مادر همسرم، این رو توی پرانتز اضافه کنم که ذائقه غذایی من به سمت ترشی می‌زد، غذاهایی که مامان و یا کل ایل و تبار ما درست می‌کردن ترش‌مزه بود. از مرغ و ماهی بگیر تا آش و سوپ! خلاصه سفره پهن شد و چند نوع غذا اومد. من عاشق عدس پلو بودم و کمی کشیدم، اما تا قاشق اول رو گذاشتم دهنم دگرگون شدم! شیرین بود. به زور هر قاشق رو قورت می‌دادم! بعدش کمی از آش محلیشون برای خودم ریختم که اون هم توش چغندر داشت! به ضرب و زور فرو دادم و دست از غذا کشیدم. باقی تازه شروع کرده بودن و چشمشون به من بود تا عکس‌العملم رو ببینن. با لبخند گفتم ممنونم، یه هو چند نفر با هم دیس پلوی سفید و خورش فسنجون رو گرفتن سمتم که باید این رو هم امتحان کنی و راه نداره و… همسرم آروم بهم گفت اگه نخوری ناراحت میشن. به این امید که حداقل پلو و خورش دیگه اون مزه رو نداره قبول کردم اما مگه گذاشتن خودم بکشم؟! دو سه کفگیر برنج توی بشقابم بود و قاشق قاشق فسنجون! اما بگید چی شد!؟ فسنجون از همه‌ی غذاهای دیگه شیرین‌تر بود. آخرهاش دیگه اشکم درومده بود و هر لحظه فکر می‌کردم دارم بالا میارم. هی اون لحظه‌ای که به خودم می‌گفتم یه قاشق دیگه یه قاشق دیگه، تحمل کن، یه دستی از ناکجا یکی دو قاشق دیگه خورش می‌ریخت رو پلوم و از تعارف الکی من رو به مرز جنون رسونده بودن! همون وقت با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت بابت هیچ‌چیزی دیگران رو تو منگنه تعارف نذارم!

متاسفانه اما مردم به تعارفات الکی عادت کردند و این رو نوعی احترام می‌بینند، هی از شما اصرار و از اونها انکار و هرچی بیشتر یعنی ارج و قرب بالاتر! توی این سال‌ها چقدر آدم‌ها بودن که ناراحت شدن از دست من که چرا فقط یک بار تعارف می‌کنم!

– چایی می‌خورید؟
+ نه
– کمی پلو براتون بکشم؟
+ نه ممنونم
– می‌خواید دیر موقع هست برسونمتون؟
+ نه نمی‌خوام تو زحمت بیفتید!
– کمک می‌خواید؟
+ نه خودم انجامش میدم

و وقتی در جواب همه اینها من می‌گم باشه و حرفشون رو قبول می‌کنم، ناراحت و دلخور میشن! چرا؟ چون اصرار بیشتری نکردم! شما مگه دروغگویید؟! یا با خودتون روراست نیستید؟!

آیا واقعا این کلبه درویش تعلق به تو دارد؟

«نعارف»

سپیده‌دم

تعارف یکی از آداب و رسوم جدانشدنی فرهنگ ماست. سخنی که خیلی وقت‌ها از ته دل گفته نمی‌شود. اما رسم است و باید تعارف کنی. به مهمان می‌گوییم خانه و زندگیم فدای قدمت. اصلا این خانه را تخم‌مرغ کن و بکوب به دیوار. فدای سرت. اما امان از وقتی که یک نعلبکی بشکند و سرویس چای‌خوری ناقص شود. نمی‌دانم این کلمه را چگونه معنی کنم، احترام متقابل، هنر آداب و معاشرت ما ایرانی‌ها، ادب، یا وسیله‌ای برای سواستفاده؟ این تعارفات، معناها و کاربردهای زیادی دارد. گاهی سبب می‌شود که طرف مقابل مغلوب‌شده و سکوت کند. مثل روزی که برای خرید کفش به مغازۀ دوستی رفته و پس از پسندیدن، قصد خرید کردم و خواستم قیمتش را پایین بیاورم که فروشنده گفت: «‌شما اصلا پولی نپردازید فدای سرتان. هدیه‌ای باشد از طرف من.» حرفی نزدم و با اینکه می‌دانستم قیمتش از قیمت مغازه روبرویی گرانتر است، خریده و بیرون آمدم. زمانی همین تعارف در قالبی دیگر،‌ لقمه نانی را در کام آدمی به زهرمار تبدیل می‌کند. همانند روزی که برای دید و بازدید نوروز خانه یکی از اقوام رفتیم. نیم ساعتی نشستیم. به قصد خداحافظی از جای بلند شدیم که صاحبخانه و همسرش گفتند: «‌مگر ممکن است بدون صرف ناهار بروید؟ تشریف داشته باشید ناهار خدمتتان باشیم.» گفتم: «تشکر، انشالله یک موقع دیگر مزاحم می‌شویم. امروز باید دو سه جا هم سر بزنیم وقتمان خیلی کم است.» اما آقا و خانم میزبان پافشاری کردند که بمانید و بعد از صرف ناهار هر جا خواستید تشریف ببرید. آنقدر پافشاری کردند که فکر کردیم حتما از ته دل می‌خواهند که بمانیم. بالاخره قبول کردیم. خانم و دخترش برای آماده کردن سفره ناهار به آشپزخانه رفتند. من نیز به قصد کمک پشت سرشان رفتم. هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که مادر گفت: «زنیکه احمق بی‌ملاحظه! یکی نیست بگه تو باید دو سه جا سر بزنی ما نه؟ حالا چه وقت ناهار ماندنه! انصاف هم خوب چیزیه والله!» دختر گفت: «کته بپز با گوشت چرخ‌کرده بگذار جلوشون بسه‌شونه.» بدون این که متوجه شوند، برگشته و سر جایم خشکم زد. خدا می‌داند ناهاری که بعد از شنیدن آن حرف‌ها جلویمان گذاشته شد برایم چه مزه‌ای داشت.

هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم که نوعروس بودم برای صرف ناهار خانه یکی از اقوام همسر دعوت بودیم. من که عادت داشتم همیشه همراه والدینم به مهمانی بروم و بیشتر وقت‌ها هم سر سفره خجالت می‌کشیدم و مادرم برایم غذا می‌کشید، این بار به همراه همسر که از او هم خجالت می‌کشیدم، به مهمانی رفتم. در مرحله اول کمی غذا کشیدم و میزبان جلو آمد و بشقابم را پر کرد. زن مسن چشمش به من بود. هر دو سه دقیقه یک بار می‌گفت: «بخور دخترجان.» خورده و سیر شدم. اما او باز تعارف کرد. رو به همسر کرد و گفت: «ای وای پسرخاله این عروس‌خانم خجالت می‌کشد. چیزی نخورد. این طوری بشود وزن کم می‍کند…» همسر هم رو به من کرد و گفت: «‌بخور خجالت نکش اینجا مثل خانه خودمان است.» او هم به کمک میزبان آمده و بشقابم را دوباره پر کرد. خجالت کشیده و خوردم. بعد از ناهار نوبت به چای و شیرینی رسید. دیگر داخل معده‌ام یک ذره هم جا نبود. شیرینی برنداشتم و میزبان داخل بشقابم شیرینی گذاشت و یک لیوان چای هم آورد. رو به همسر کرد و گفت: «‌تو را خدا ببین خانمت هیچی نمی‌خورد. خوب نیست گرسنه به خانه برود.»

خلاصه بعد از خداحافظی، سر کوچه رسیدیم و همسر در حالی که سرزنشم می‌کرد که چرا نخوردی؟ چرا اینقدر خجالتی هستی؟» به تاکسی اشاره کرد. گفتم: «تو رو جان مادرت قسم، سوار تاکسی نشویم که بالا می‌آورم. تا حلقومم پر از غذا و شیرینی است. پیاده برویم.» پیاده به راه افتادیم و او که متوجه اوضاع داغون من شده بود، زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. گفت: «ما اخلاق دخترخاله را می‌دانیم. خیلی تعارف می‌کند. خوب تعارف هم نکند ما به دل می‌گیریم که نکند از ته دل راضی به بودن ما نیست.»

قدم به چشم

«تعارف»

سحرگاه

بدترین تجربه‌های زندگیم رو با همین قضیه تعارف کردن دارم. بعضی وقت‌ها گریه‌ام می‌گیره واقعا. تعارف تو پوست و خون روابطمونه و نمی‌دونم چطور می‌شه ازش تخطی کرد و محکوم به بی‌ادبی و گستاخی و نمک‌نشناسی نشد.

من که بهش می‌گم دروغ‌گویی. تازه درحالی که من اصلا اهل تعارف کردن نیستم و خیلی‌ مواقع حرفم رو بدون تعارف می‌تونم بزنم. ولی یه جاهایی به خصوص تو فرهنگ ایرانی اگه تعارف نکنی بی‌ادب محسوب می‌شی. این قضیه مدام آدم رو مجبور به دروغ‌گویی می‌کنه. مثلا کسی به من زنگ می‌زنه که بیاد خونه‌م و من حوصله مهمون ندارم. نمی‌دونم کسی وجود داره که تو این شرایط بتونه بگه «نه! حوصله مهمون ندارم»؟ پس دو راه دارم، اولی تعارف الکی که وای چه خوشحال شدم دارید می‌آیید پیش. ما حتما منتظرتون هستم. دومی هم دروغ جور کردن که مثلا خودم جایی مهمونم یا فلان جا فلان کار رو دارم و نمی‌تونم متاسفانه در خدمتتون باشم.

واقعا چرا باید این‌جوری باشه. چرا من همیشه باید وانمود کنم از همه خوشم میاد و دوست دارم باهاشون معاشرت کنم. در حالی که از درون دارم زار می‌زنم که ای گور باباتون پاشید برید حوصله‌تون رو ندارم؟ یا مثلا خیلی دلم می‌خواد یه روز در دنیا وجود داشته باشه که من بتونم به خواهرم که بابت رفتارهای زشت و احمقانه‌اش خیلی ازش دلخورم، بگم هی یارو ببین من از دستت ناراحتم و برای همین هی می‌پیچونمت و نمیام خونه‌ات! نه اینکه با تعارف‌های الکی بگم وای خیلی دوست دارم بیام ولی کار دارم متاسفانه! من موقع گفتن این دروغ‌ها اشکم درمیاد و از خودم و تمام عالم متنفر می‌شم. چون توی فرهنگ مسخره ما روی یه چیزایی اسم ادب و احترام گذاشتیم که واقعیت نداره. خیلی دلم می‌خواست بدونم این رسم چرا و از کجا شروع شده. چقدر باید بهش پایبند بود. چه‌طوری می‌شه تغییرش داد.

تعارف‌های عملی مثل مهمون پذیرفتن به کنار، تعارف‌های کلامی هم خیلی دست و پام رو زنجیر می‌کنه. مثلا یک نفر که به رسم دید و بازدید سالی یک بار میاد خونه‌م ولی آدمیه که اصلا نه قبولش دارم و نه براش احترامی قائلم، ولی به حکم ادب با یه مشت جمله پر از دروغ ازش استقبال می‌کنم: به به مشتاق دیدار! خوش آمدین. خوشحالمون کردین. قدم رو چشم گذاشتین. منزل خودتونه! بعد تو دلم دارم فحشش می‌دم. خب این‌ها وحشتناکه. آدم از خودش خجالت می‌کشه. همه‌ش فکر می‌کنم چقدر من آدم بد و دورویی هستم.

تنها کاری هم که تا حالا تونستم بکنم اینه که با کسایی که دوست ندارم کمتر رفت و آمد کنم.  وقتی هم تو شرایط تعارف کردن گیر می‌‌افتم تا حد ممکن جمله‌های واقعی استفاده کنم، نه از عبارت‌های کلیشه‌شده.

شادی و شور در زمستان

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

نویسنده مهمان: یک هموطن ارمنی

Christmas

شاید بسیاری از هموطنان غیر مسیحی از ویژگی‌های سال نو مسیحی و مراسم و آئین‌های آن به درستی و با دقت آگاه نباشند. من سعی خواهم کرد که به طور مختصر آن چه را که در این ارتباط می‌دانم و حدس می‎زنم برای خواننده غیر مسیحی جالب باشد را بنویسم.

قبل از هر چیز باید یکی دو نکته را که برخی از هم وطنان اشتباها یکی می‌دانند را تصحیح کنم. بعضی‌ها می پندارند که ارمنی و مسیحی یکی‌ست در حالیکه ارمنی بودن نژاد است و کسی نمی‌تواند نژاد خود را تغییر دهد اما مسیحی بودن دین است و مسیحی می‌تواند دین خود را تغییر دهد. پس هستند ارمنی‌هایی که دین دیگری دارند مثلا مسلمان هستند و یا اساسا بی‌دین هستند و از طرف دیگر هستند مسیحی‌هایی که ارمنی نیستند و آداب و رسومشان کمی متفاوت هست مثل کلدانی‌ها و آشوری‌ها (در ایران) و یونانی‌ها و نروژی‌ها و برزیلی‌ها و خیلی اقوام دیگر (در دنیا).

بعد تقویم میلادی است که بر اساس گاهشماری یولیایی (منسوب به ژولیوس سزار) برقرار شده که چند سالی قبل از دوران عیسی مسیح وجود داشته و قرن‌ها پس از دوران عیسی مسیح توسط واتیکان در دنیا مرسوم گشته است. بر حسب اتفاق تولد حضرت مسیح به قول کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها در بیست و پنجم دسامبر و بقول ارتدکس‌ها در پنجم یا ششم ژانویه و در هر صورت در حول و حوش اول ژانویه اتفاق افتاده که به همان سبب اول سال نو را اول ژانویه حساب می‌کنند. در حقیقت تقویم میلادی تقویمی اشتباه است (می‌گویند حدود ده سال اشتباه دارد – یعنی حضرت مسیح در حول و حوش اول ژانویه ده سال قبل از تولدش متولد شده است!) و نام صحیح آن تقویم هم یولیایی است. مثل عید نوروز که از چهارشنبه آخر سال قبل شروع می شود و تا سیزده فروردین هم ادامه می یابد؛ مراسم سال نو مسیحی هم برای ارامنه ایران، معمولاٌ، از کریسمس که شب بیست و چهارم دسامبر است شروع می شود و تا شش ژانویه ادامه پیدا می‌کند.

کریسمس کاملا جنبه مذهبی دارد و معمولا کاملا خانوادگی برگزار می‌شود. کلیساهای کاتولیک و پروتستان در شب و روز کریسمس مراسم مذهبی اجرا می‌کنند. چشمگیرترین رسوم و آداب کریسمس، تهیه و تزئین درخت کاج است. امروزه درخت کاج طبیعی بسیار بسیار کمتر عرضه می‌شود و عموما درخت‌های مصنوعی عرضه می‌شوند که دست بر قضا تقاضای خوبی هم برایشان هست و بسیاری فروشگاه‌ها ویترین خود را به درخت مصنوعی کریسمس تزئین می‌کنند. اما حدود نیم قرن پیش، در تمام شهر تهران یک جا و فقط یک جا درخت کاج عرضه می‌شد که آن هم دیوار یکی از سفارت‌خانه‌های واقع در تهران بود. خرید درخت همواره با خرید مقداری تزئینات جدید همراه بود چرا که اغلب این تزئینات شکننده بودند و می‌بایستی جایگزین می‌شدند. دیدار از مغازه‌های اسباب‌بازی‌فروشی بهانه خوبی بود که پیشاپیش خواسته‌های خود را به بابانوئل که همان پدر مظلوم خانواده بود اطلاع بدیم که او هم در پیامی مخفیانه اطلاعات مربوطه را خریداری می‌کرد و به موقع زیر درخت کاج می‌گذاشت. تزئین درخت معمولا کار بچه‌ها بود اما نظارت یک بزرگسال حتمی بود.

خوش‌ترین خاطره من از خرید درخت کریسمس به سالی بر می‌گردد که پدرم تصمیم گرفت بجای خرید درخت عازم جنگل‌های شمال شویم و درخت کوچکی را آنجا ببریم و بیاوریم. آن روز که ما حرکت کردیم در راه برف باریدن گرفت اما ما زنجیر چرخ داشتیم و زنجیر را بستیم و ادامه دادیم. پدرم تجربه چندانی در رانندگی نداشت و به همین دلیل هم دچار خطرات زیادی شدیم اما در نهایت بدون آسیب به مقصد رسیدیم و درختی تهیه کردیم اما به اصرار مادرم بعد از یک شب استراحت از جاده دیگری که طولانی‌تر بود برگشتیم. لازم است اضافه کنم که تزئین درخت سنتی است که مسیحی‌ها از ایرانی ها یاد گرفته‌اند و نهایتش هم به عید نوروز خودمان بر می‌گردد.

شب کریسمس، معمول است که شام بوقلمون باشد اما چرا باید چنین باشد را نمی‌دانم. سبزیجات پخته‌شده زمستانی مثل گل‌کلم و شلغم و اسفناج هم جهت تزئین روی میز است. شراب هم که وجودش حتمی است. در شب کریسمس فقط اعضای خانواده دور هم جمع می‌شوند و ندرتا دوستان و همکلاسی‌ها دعوت می‌شوند.

ارامنه ایران معمولا ارتدکس هستند و تولد حضرت مسیح را پنجم ژانویه می‌دانند اما هستند خانواده‌هایی که یکی از والدین کاتولیک یا پروتستان هستند که همین سبب می شود که این جور خانواده‌ها در عمل دو کریسمس را در طول ده روز جشن بگیرند. شب کریسمس ارتدکس‌ها که اکثریت ارامنه را شامل می‌شود، غروب چهارم ژانویه است. عجیب است که شام سنتی این کریسمس ارتدکسی بسیار متفاوت از شام کریسمس کاتولیک‌هاست. حالا که دارم از شام کریسمس می نویسم دلم به شدت هوس آن را کرده. این شام سنتی عبارت است از پلوی سفید، کوکوی سبزی و ماهی‌سفید دودی و البته سالاد و به خصوص دسر هم مکمل سفره است. آب انگور هم که جای خودش را دارد.

روز پنجم ژانویه اولا کلیساهای ارتدکس مثل شب قبلش برنامه‌های مقصلی دارند و معمولا بزرگترها در خانه می‌مانند و کوچکترها برای عیادت اعضای فامیل و دوستان به دوره می‌افتند. پذیرایی با انواع شیرینی و میوه و انواع نوشیدنی‌ها مرسوم است و حسابی تا آخر شب همه سرخوش و بگو و بخند هستند. وسط دو تا کریسمس‌ها که هر دو هم جنبه مذهبی دارند یک شب اول سال هست که به شب ژانویه معروف است که تقریبا به هیچ عنوان جنبه مذهبی ندارد. این شب شب عیش و نوش است.

هتل‌ها، باشگاه‌ها و رستوران‌های معروف با فروش بلیت و با توانایی‌های متفاوت مثل دعوت از خواننده‌ها و یا تهیه غذاهای متنوع عملا عمده‌ترین مکان‌های تجمع ارامنه در زمان رژیم سابق بودند. جوان‌ترها با اجازه والدین میهمانی‌هایی را در خانه ترتیب می‌دادند که زحمتش البته به گردن مادر خانواده بود. اما هر چه بود، شب اول سال شب شیرین و شادی بود. بعد از انقلاب اکثرا مسیحی‌های ایران در باشگاه‌های خودشان مجاز به تدارک میهمانی هستند اما ضوابط حاکم بایستی که رعایت شود. در خانه‌ها هم تعداد میهمانی‌ها بسیار بیشتر از گذشته است و میهمانان معمولا تا زمانی که فروشگاه‌های کله‌پاچه‌ای آماده عرضه صبحانه باشند منتظر می‌مانند که کله‌پاچه را بخورند و بعد به خانه بازگردند. به هر صورت هنوز هم شب اول سال مهمترین شب برای مسیحیان هست و همه منتظرند که به بهانه سال نو دیداری با دوستان و اقوام تجدید کنند.

این را هم اضافه کنم که اکثر کارفرمایان ایرانی در طول سال دو روز را برای کارمند و کارگر مسیحی تعطیل می‌کنند که بستگی به درخواست خود کارکن دارد. دست کم این است که با درخواست مرخصی مخالفت نمی‌کنند.

 

پشمک‌های سه رنگ

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

بامداد

Christmas

حدود یک ماه مانده به آخر سال حال و هوای شهر ما خیلی قشنگ می‌شود. همه جا را آذین می‌بندند. درخت کاج بسیار بزرگی را وسط میدان اصلی شهر علم می‌کنند با کلی شرشره و پولک و شمع و توپ‌های براق هوس‌انگیز و تزیینات دیگر. یک شهر بازی کوچک هم کنارش برپا می‌کنند. بیشتر البته بازی‌های زمستانی دارد، سطح یخ مختصری برای اسکی روی یخ، یک قطار هیجان‌انگیز کوچک، چندتایی تاب و سرسره و گوزن‌های بابانوئل که با یک سکه شروع می‌کنند به دلنگ و دولنگ تا به کودکان مشتاق سواری دهند. در کنارش دکه کوچک پشمک‌فروشی با رنگ‌های مختلف. هر مادر پدری در مقابل وسوسه رنگ‌ها مجبور به تسلیم می‌شود وقتی دهان آب افتادۀ فسقلی پیچیده در کلاه و کاپشن‌ و دستکش و شال‌گردن را می‌بیند که برای انتخاب رنگ مورد نظرش نمی‌تواند تصمیم بگیرد و در عرض چند ثانیه صد بار همه را انتخاب می‌کند و دوباره نظرش برمی‌گردد و این هنر پشمک‌فروش است که بفهمد چه موقع برق چشمانش بیشتر بود و در نهایت همان رنگ را به پشمک اضافه کند. وقتی با آن یال و کوپال صورتش را با شوق در حجمی از پشمک فرو می‌کند، به فکر انتخاب بازیش است. بزرگترها اما هر که هر هنری در چنته دارد رو می‌کند. غرفه غرفه بازارچه راه می‌اندازند و از عرقیجاتی که خودشان می‌سازند و با به‌به چه‌چه می‌خورند، بگیر تا شمع و زیورآلات سنگی و وسیله آشپزخانه چوبی، تزیینی‌جات درخت کریسمس، همه هم دست‌ساز، می‌فروشند.

لباس‌های گرم پشمی پنبه‌ای تولید گله یا مزرعه خودشان من را بیشتر از همه سر ذوق می‌آورد. چند نفری بی‌سلیقه هم همیشه پیدا می‌شود که در این خانگی بازار اجناس چینی و وارداتی نامرغوب بچیند. اما در میان همه این غرفه‌ها بازار اصلی متعلق به غرفه‌های نوشیدنی‌ست. شراب سفید یا قرمز را با عرق رازیانه و دارچین و هل و چندتایی سبزی معطر دیگر گرم می‌کنند و چقدر مشتری دارند. هر کدام هم ترکیب خاص خود را دارند و در خانواده سینه به سینه نقل می‌کنند و مواظبند که فرمول طلاییشان لو نرود. هر رهگذری که قصد ماندن بکند لااقل چهار پنج لیوان می‌نوشد. از جاذبه‌های دیگر این بازار برای من همین شراب قرمز داغ است. در سرمای سگ‌لرز لیوان شراب داغ و بخارش کمکت می‌کند که باز هم بمانی و بنوشی و گپ بزنی. جمع دوستان جمع می‌شود و دور میز سرپایی سه نفره گاهی ده نفر می‌ایستند به گپ و گفت و شنود. همهمه‌ای در می‌گیرد که مرا به وجد می‌آورد‌. در کنار نوشیدنشان قالب‌های بزرگ پنیر را جلوی المنت‌های سوزان داغ می‌کنند و هر چه دستشان برسد رویش می‌ریزند و با لذت می‌خورند، که بویش تمام بازار را برمی‌دارد. ولی باز هم از گوشه‌ای بوی بلوط کباب‌شده به خود می‌کشاندت. در گوشه‌ای دیگر بچه‌ها برای شیرینی‌ها و میوه‌های شکلاتی سر و دست می‌شکنند.

بازار مکاره‌ای راه می‌اندازند که هیچ‌کس ناراضی و بی‌وسوسه نگذرد. از هر بازاری بگذری بلاخره یک چیزی جذبت می‌کند که بایستی و ناگریز در آن شلوغی چندتایی آشنا خواهی دید و پاگیر خواهی شد. هدف بازار همین است، که پاگیرت کند. که تا قبل از شب سال نو یک ماهی همه دور هم جمع شوند و از هر چه و هر کجا و هر کس بگویند و بخندند. ولوله بازارش دل مرا می‌برد. انگار نه انگار که تمام سال بی‌تفاوت و سرد از کنار هم گذشته‌اند، انگار نه انگار که تمام سال کاری به کار هم نداشته و هرکس سرش در لاک خودش به فکر سفر و کار و تفریح و مدرسه خودش بوده. گله به گله آدم در حال معاشرت می‌بینی و کیف می‌کنی. انگار که هنوز به سرد شدن هوا و کوتاه شدن روزها عادت نکرده‌اند و بهانه می‌خواهند که دیرتر به خانه بروند. دلشان نمی‌خواهد از تکاپو و هیجان تابستان دل بکنند. دوست دارند با هیجان سال نو پیوندش بدهند، بلکه گرمای هوا در دل‌هاشان بیشتر عمر کند. بعد از سال نو انگار تسلیم زمستان می‌شوند و  هرکس قبل از سرمای استخوان‌سوز خودش را به خانه‌اش می‌رساند. ولی یک ماه مانده به سال نو غوغایی به پا می‌کنند. تا پیش از عصر مشغول خرید کادوهای سال نو و آماده کردن درختشانند و بعد از آن تا ساعاتی از شب مشغول نوشیدن و معاشرت.

درخت کریسمس

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

نیمه‌شب

Christmas
کریسمس همیشه فصل خوب و خوش و باصفایی بوده برای من. با اینکه چیزی نبوده که زمان بچگی جشن بگیریم و مهم نباشه ولی از وقتی که اومدیم خارج همیشه توی این زمان بهمون خوش گذشته. هم همزمانی با شب یلدا و تعطیلی باعث شده جشن‌های ایرانی داشته باشیم که دورهمی‌های خوبی بودند. هم خود حس و حال جشنی که توی شهر هست روحیه آدم رو خیلی خوب می‌کنه. از چیزهای خیلی کوچیک تا بزرگ.

توی محله که راه میری خونه‌هایی رو می‌بینی که تزییناتشون رو به نمایش گذاشتند. از ال‌ای‌دی‌های رنگی پشت پنجره تا حلقه گل پشت در یا انواع تزییناتی که بیرون خونه نصب شده همیشه کلی حس خوب می‌گیرم و امسال قصدم اینه که خودمون هم برای نوروز همچین کاری بکنیم. خود شهر هم که دیگه نگو… امروز یه ون رو دیدم که جلوی شیشه‌اش از این شرشره‌های برق برقی سبز زده بود. تو همه مغازه‌ها درخت کریسمس و انواع تزیینات کریسمسی دیده میشه. توی هر دفتر و اداره و هر جایی که گذار آدم بیفته.

غیر از این بساط خرید و پست حسابی به راهه. همه مشغولند. از معلم و پرستار و دکتر تا بقال و چقال رو ممکنه در نظر بگیرن و براش کارت یا هدیه کریسمس بفرستند. رییس و همکاران که دیگه هیچ، علاوه بر خانواده و دوستان و آشنایان و همسایه‌ها و بگیر برو خلاصه که البته سهم ما در این قسمت بیشتر استفاده کردن از حراجی‌ها و خرید برای خودمونه!

زیباترین بخش کریسمس هم که رابطه بچه‌هاست با این مناسبت. بچه‌های من هنوز به اومدن بابانوئل و اینکه هدیه‌ها رو اون میاره اعتقاد دارن و دیدن این حس جادویی توی بچه‌ها واقعا لذت‌بخشه. در عمق داستان این رابطه جالب بچه‌ها و کریسمس هست که این همه حس خوب و شادی همراه خودش میاره، هم برای خودشون، هم برای بزرگتر‌ها و هم برای کل جامعه. اینجا این عبارت مشهوریه که کریسمس، برای بچه‌هاست.

شادی یک کالای لوکس

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

شبانگاه

Christmas

دو ماه بعد از اینکه اومدیم اینجا کریسمس بود. بعدش هم بلافاصله جشن سال نو. همین شد که من نفهمیدم اون همه چراغونی و بزن و بکوب و شادی، اون همه خرید و بُدو‌بُدو و هیاهوی شب عید مال کریمسه یا اول ژانویه. راستش هنوز هم نمی‌دونم. هیچ عیدی مثل عید خودمون نمیشه، یا اگه بشه هم برای من نمیشه. جایی که ما زندگی می‌کنیم مسیحی خیلی کمه. بیشتر یا یهودی هستن یا مسلمون یا ادیان دیگه و بی‌دین. اما توی هر خیابونی چند تا خونه‌ چراغونی شده می‌بینی و تمام فروشگاه‌ها پر میشه از درخت کریسمس و وسایل تزئینش. بیشتر ایرانی‌ها هم درخت کریسمس می‌گذارن. مراسم قشنگ و بامزه‌ایه.

یک استاد نازنینی دارم توی ایران که هرچی مراسم شادی توی دنیا و توی هر دینی رو جشن می‌گیره و یک درخت کوچولوی رومیزی هم برای کریسمس داره. با کسی هم کاری نداره. های‌ و‌ هویی هم نداره. برای خودش جشن می‌گیره و اگه اتفاقی بری خونه‌ش می‌فهمی که فلان‌جا این روز رو جشن می‌گیرن. اعتقاد شدیدی به جشن و شادی داره. یه جور مراسم آئینی حتی. نه سرسری و فقط دور هم شاد باشیم بلکه خیلی جدی و معتقد. با این کارش خیلی حال می‌کنم. برعکس من که از وقتی مستقل شدم و رفتم خونه‌ خودم برای هیچ مراسمی و جشنی تره هم خرد نکردم. اما به محض بچه‌دار شدن مثل یک مامان خوب و وظیفه‌شناس تمام مراسم ایرانی (و نه مذهبی) رو براشون اجرا کردم. اینجا هم که اومدیم بچه‌ها علاقه نشون دادن که هر چی جشن و شادی هست ما هم داشته باشیم و چون به نظر من علاقه‌شون کاملا به حق بود یک درخت خوب توی حراج خریدم و هر سال مراسم راه انداختیم. اما به نظر میرسه دارن کم‌کم بزرگ میشن و ژن من درونشون حلول می‌کنه، چون کمتر از گذشته علاقه نشون میدن و به زودی اجرای مراسم کریسمس توی خونه‌ ما ورمیفته.

من سعی می‌کنم به حرمت ایرانی بودنمون هفت سین رو برقرار نگه دارم ولی دیگه زور و انگیزه‌م به سایر مراسم ایرانی و غیرایرانی نمی‌رسه. گرچه تجربه نشون داده شادی زوری و الکی هم وقتی مرتب به نمایش گذاشته بشه اثر خوب خودش رو در روحیه‌ی آدم می‌گذاره.

اعتراف می‌کنم: من پاپانوئل بودم!

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

شامگاه

Christmas

مکافات وقتی شروع شد که از ایران خارج شدیم. توی کشور شترگاوپلنگ هم گیر کرده بودیم که اعیاد اسلامی داشت و کشور مسلمان بود، اما سالش مثل سال مسیحی اول ژانویه تحویل می‌شد. درخت و کادو و این جور چیزها هم توی عامه مردم مفهوم خاصی نداشت. اما به هر حال با تعطیلات زمستانی بچه‌ها که سر هم می‌شد، حال و هوای سال نو رو می‌داد. به سرم زد «من که به هر جهت مقصدم یه کشور مسیحیه، بذار از همین الان درخت گذاشتن رو تمرین کنیم.» و نتیجه خریدن یه درخت کوچولو با تزئیناتش بود و این رسم تا همین امسال توی خونه ما تکرار شده… تکرار شده، اما من به سال نوی مسیحی عادت نکردم. نه وقتی که ایران بودم، نه حالا که سال‌هاست از ایران خارج شدم.

من قسمت عمده‌ای از زندگیم رو توی محله ارامنه گذروندم. اونقدر که صدای ناقوس شنیدم صدای اذان نشنیدم، اما عجیبه که تا ایران بودم هیچی از آداب و رسوم سال نو نمی‌دونستم. توی فیلم‎ها دیده بودم که درخت کاج تزئین‌شده هست و برف و شادی مردم و خرید شب سال نو و معجزه. تازه اینها رو هم به مدد فیلم‎های ویدئویی دیده بودم. چون تا سال‌ها سهم همه ما از کریسمس، فیلم آهنگ برنادت بود که با مرگ دلخراشش تمام می‌شد.

یه سال که تازه فهمیده بودم فرق سال نو با کریسمس چیه و تولد مسیح یه هفته زودتر از اول ژانویه‌ست، به همکلاسی ارمنیم کریسمس رو تبریک گفتم که خیلی جدی جواب داد ارامنه به این تاریخ معتقد نیستن و به یه روزی توی ژانویه اشاره کرد و این شد که از سال بعد حواسم رو جمع کردم دیگه به هیچ ارمنیی کریسمس رو تبریک نگم! اینجا هم یه چیز مشابه پیش اومد که به یکی گفتم کریسمس مبارک که اشاره کرد اعتقادی به مسیحیت نداره و چیزی به اسم کریسمس براش ارزش نداره و این شد که اینجا هم سعی کردم به جای کریسمس مبارک از تعطیلات خوش بگذره و سال نو مبارک استفاده کنم! یه چیز دیگه هم که برام یاد گرفتنش سخت بود اما با بدبختی خودم رو عادت دادم این بود که برخلاف سال نوی ایرانی که تازه بعد از تحویل سال، همه شور و هیجانش شروع میشه و تا دو هفته بزن و بکوب داره، اینجا از روز دوم ژانویه همه برگشتن سر روال عادی زندگی و همه چیز تمومه.

حالا که متنم این قدر پراکنده و تکه تکه شد این قسمت آخر رو هم اضافه کنم که وظیفه گذاشتن کادوی توی جوراب و بیسکوئیت و شیرکاکائوی زیر درخت کریسمس و گاز زدن به بیسکوئیت (جوری که جای دندونم بمونه) و نوشیدن چند جرعه شیر کاکائو تا سال‌ها وظیفه من بود. هدفم هم تداوم داستان اومدن پاپانوئل و کادو توی جوراب گذاشتن و دیدن بیسکوئیت و شیرکاکائوی تعارفی و خستگی در کردن و باقی قضایا بود که بچه‌های اینجا بهش معتقدن. اما اولین سالی که دخترم فهمید پاپائوئلی وجود نداره چنان با خشم نگاهم کرد و پرسید پس همه اون کارا رو تو می‌کردی که نمی‌دونستم چطوری باید جمعش کنم!

 

سال نوی اونوریا

«حال و هوای ما وقت کریسمس»

غروب

Christmas

«تمام مدت به این فکر می‌کردم که برای کریسمس چیزی بنویسم، ولی به واقع کریسمس برای من هیچ معنایی نداشت و حتی تا چند سال پیش نمی‌دونستم همچین مناسبتی هم وجود داره. حالا هم که می‌دونم هنوز هم معنایی نداره و شور و شوقی در من به وجود نمیاره. برای همین هم، آدم الکی از خودم داستان بسازم هم نیستم، و مطلقا چیزی برای نوشتن در موردش ندارم.”

این تمام چیزی بود که می‌خواستم بفرستم، اما فردای نوشتن این متن، اتفاق عجیبی توی محل کار برام افتاد.

اول صبح رئیسم منو صدا کرد و گفت همونطور که می‌دونید ما برای مناسبت‌های خاص یک جشن کوچیکی برگزار می‌کنیم تا بچه‌ها باهاش بیشتر آشنا بشن، به خاطر برنامه‌های فشرده‌ این چندماه و درگیری باقی همکارهای مجموعه، من از شما می‌خوام با مطالعه و برنامه‌ریزی برای جشن کریسمس برنامه‌ای ترتیب بدید. راستش سِمَت من توی مجموعه چیز دیگه‌ایه و تا به حال چنین کارهایی جزو مسئولیت‌هام نبود، اون هم کریسمس که هیچ ایده‌ای نداشتم براش. اعتراضی نکردم چون می‌دونستم فایده‌ای نداره، واسه همین شروع کردم به گشتن و دونستن که چه متنی رو از قبل آماده کنم تا همکارها تا روز مورد نظر در موردش با بچه‌هاشون صحبت کنند.

من بیشتر در مورد بابانوئل مطلب جمع کردم، اینکه در اصل اون پیرمرد خوش‌رو و خندان و لباس قرمزی که حالا همه جا می‌بینیمش، تغییر شکل‌یافته‌ بابانوئل یا نیکولای قدیس گذشته‌ست. اینکه مهربانی از قرنی به قرن دیگه گذر می‌کنه. و اینکه درخت کاج یا صنوبر نماد زندگی همیشگی با خداونده و سرسبزیش نشونه پیروزی زندگی بر مرگ و تزئین کردن اون (جدا از اینکه هر کدوم داستان‌های زیادی دارند) نشونه شادی، شور و هیجانه.

و البته که هنوز هم کریسمس برای من به شخصه معنای خاصی نداره، اما هیجان و خوشحالیم واسه اینه که بهانه‌ای شد برای بیشتر خوندن و مطالعه و دونستن و دونستن. من برای مجموعه‌مون متنی رو آماده کردم و برای جشن و شادی بچه‌ها با کارتن‌های خالی شومینه ساختم و یک درخت کریسمس و وسایل تزئینی که ازش آویزون کردم (که باز هر دو دست‌ساز خودم بود). بهانه خوشحالی برای کودکان فراوانند و برای ما بزرگترها هم.