خب که چی؟

«پوچی»

شبانگاه

آدم حس پوچی هم که نداشته باشد باز هم اگر هی بخواهد از خودش بپرسد: «خب که چی؟ خب که چی؟» زندگی‌اش می‌شود پوچی مطلق. آخر می‌دانید به‌ نظر من هیچ‌چیزی آخرش قرار نیست چیزی بشود و در عین حال هر چیزی خودش آخر خودش است. پیچیده شد نه؟

خب مثلا فرض کنیم:
درس بخوانیم که چه؟ که دیپلم بگیریم. که چه؟ که دانشگاه برویم. که چه؟ که متخصص شویم. که چه؟ که کار پیدا کنیم. که چه؟ که فرد مفیدی برای جامعه بشویم. برو بابا…

حالا دوباره نگاه کنید:
درس بخوانیم که چه؟ درس بخوانیم که همین یک درس را بلد باشیم چون دانستنش از ندانستنش بهتر است. (اگر فکر می‌کنی که بهتر است بخوان اگر نه، یک کار دیگری بکن که به‌نظرت خوب و لذت‌بخش است.) دیپلم بگیریم فقط چون خوب است که بگیریم و اگر فکر می‌کنی لازم نیست یا خوب نیست نگیر. مجبور نیستی بگیری و فکر هم نکن که قرار است با گرفتنش چیزی عوض شود. دانشگاه هم همین است، کار و تخصص و دکترا و ازدواج و رابطه عاشقانه هم همین است. همه‌ این کارها را اگر انجام می‌دهی برای خودش انجام بده؛ برای خودت انحام بده و بدان تهش هیچ چیزی منتظرت نیست. سر تا تهش همین است که حالا جلوی رویت است. از همین اگر می‌خواهی؛ اگر می‌توانی لذت ببر و اگر نه، برو دنبال چیزی که از آن لذت می‌بری و اگر هم چیزی نبود خیالی نیست؛ از همین هیچ لذت ببر.

راستش نمی‌توانم این را انکار کنم که حس پوچی خیلی خوب است؛ درگیرکننده و اعتیادآور است؛ دیگر آدم دلش نمی‌خواهد از آن دربیاید. دیگر لازم نیست توضیحی درمورد منطقی بودن کارت به دیگران بدهی (حتی برعکس، همه مدام سعی می‌کنند برای اهدافی که نداری منطق بچینند) و مدام فکر می‌کنی می‌توانی به‌ راحتی همه‌ چیز را تمام کنی.اما خب که چه؟ بر فرض هم که همه باور کردند هیچ‌ چیزی برایت مهم نیست. خب! حالا چه کنیم؟ اگر لذت می‌بری که مفت چنگت؛ اما اگر لذت نمی‌بری بس کن! بلند شو! تکانی بخور و فکر کن از چه لذت میبری (بی‌اینکه به فایده‌مند بودنش فکر کنی).

این‌ها را برای خودم نوشتم؛ از بس که در سه سال گذشته بین این دو حس در نوسان بودم؛ از بس‌ که در پوچی دست و پا زدم و جان کندم. آن‌ وقت که وسط دریای پوچی بودم فکر می‌کردم که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم از آن در بیایم، حالا که درآمده‌ام باورم نمی‌شود توی آن آب تیره چه می‌کردم.