جسمی برای دو نفر

«پوچی»

شامگاه

تقریبا روزی نیست که این احساس به سراغ من نیاید، اشتباه نکنید من در تیمارستان بستری نیستم و مشت مشت دارو نمی‌خورم، مورد بررسی روانکاوان و روانپزشکان نیستم، من صبح به صبح از خواب بیدار میشوم، سرکار می‌روم، مهمانی می‌روم، می‌رقصم، آواز می‌خوانم، کتاب می‌خرم، با دوستانم کافه می‌روم و … یعنی زندگی معمولی یک شهروند معمولی را دارم و این احساس هم تبدیل به یکی از دوستان جدایی‌ناپذیرم شده است.

تقریبا با هم به توافق رسیده‌ایم که او حق دارد هر زمانی و هر مکانی بر من چیره بشود و من هم حق دارم تعاریف خود را داشته باشم و از استیلا و چیرگی او دربیابم. مثلا دیروز تقریبا هر کاری که هفته‌ پیش انجام داده بودم و تحویل داده بودم، همه با هم برگشت خوردند، دلیلش چه بود؟ در همه‌ کارها بخشنامه‌ جدیدی آمده بود و فردی به خود زحمت نداده بود که به من اطلاع دهد و روی علم غیب داشتن من حساب کرده بودند. حوالی بعدازظهر بود که دوستم آمد و سوار کولم شد که چه نشسته‌ای و کار می‌کنی بی‌خود! پاشو بزن زیر همه چیز و بی‌خیال شو! بدبخت اصلا تو برای فردی مهم نیستی! دروغ چرا؟ من در بدو ورود دوستم تسلیم صحنه‌آرایی‌اش می‌شوم و عنان زندگی و گذشته و آینده را به دستش می‌دهم، دوستم هم بدون ملاحظه می‌تازاند. بعد از حدود چند ساعت تعاریفم به کمک می‌آیند و دوستم مجبور می‌شود بار و بندیلش را بردارد و دنبال کارهایش برود، تا دوباره اوضاع مساعد شود و بازگردد.

به نظرم در زندگی به عنوان یک شهروند کمی تا قسمتی آگاه درخاورمیانه با تکیه بر ایران، احساس پوچی گوی سبقت را از رگ گردن در نزدیکی به انسان ربوده است و خود را به طور کامل وارد زندگی کرده است. البته انسان هم بیکار ننشسته است و به فراخور میزان آگاهی و دانشی که دارد روزانه برای کاهش چیرگی و استیلای این یار دیرین برنامه‌هایی دارد.