پوچی مادرانه

«پوچی»

نیمروز

جالبه که یکی دو هفته پیش رو ته ته چاه سیاه پوچی و افسردگی گذروندم و الان موضوع وبلاگ پوچیه. پوچی‌ای که من اسیرشم پوچی مادرانه‌ است. بعید می‌دونم کسی مادر شده باشه و با این حس درگیر نشده باشه. حس اینکه خودت رو با بچه‌دار شدن بدبخت کردی، از زندگی افتادی. دیگه هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسی و همه‌چیز برات تموم شده. هرچی از عمرت باقی مونده صرف این بچه‌ها خواهد شد. هرچقدر هم که بزرگ بشن همیشه بار مسوولیت‌ خودشون و در آینده دور خانواده‌هاشون اون‌قدر هست که نگذاره برای خودت کسی بشی. از همه هم‌سن و سالان بدون بچه‌ات برای همیشه عقب افتادی. هر چقدر هم که تلاش کنی اون عقب‌افتادگی جبران بشه در لحظه حال اون‌قدر مسوولیت روی دوشت هست که به جایی نمی‌رسی. شاید شدت این احساس پوچی و مدت زمانی که درگیرش میشیم کم و زیاد باشه، ولی فکر می‌کنم بالاخره به یه نحوی سراغ همه مادرا میاد و دارم سعی می‌کنم با این فکر خودمو دلداری بدم، ولی موفق نبودم.

چند هفته گذشته نشستم برای خودم یه برنامه‌ریزی بکنم و ببینم بعد از بزرگ شدن بچه و فراهم شدن وقت آزاد، چه کاری می‌تونم بکنم. به ادامه تحصیل، کار آزاد، استخدام و سایر گزینه‌ها فکر کردم. در مورد همه‌شون تحقیق کردم. سعی کردم علایق و سوابق و توانایی‌هام رو با شرایط تطبیق بدم و ببینم تو کدوم گزینه به جایی خواهم رسید و بلااستثنا در مورد تمام موارد، دیدم با بچه هیچ امیدی حتی برای ورود به اون عرصه ندارم چه رسه به موفقیت. توی هر کدومشون که بخوام وارد بشم یه تازه‌کار هستم که چون چندسال گذشته که صرف بچه شده و تو خونه بودم توی سابقه هست،‌ توی رقابت خیلی راحت کنار گذاشته میشم و درخواست من اولین درخواستی هست که رد میشه. به فرض که مرحله اول رو رد کنم همون ب بسم‌الله باید بگم که من صبح‌ دیر میام چون بچه رو باید بذارم مدرسه، عصر هم زود میرم چون باید بچه رو بردارم. طبیعتا میرن سراغ گزینه‌های دیگه‌شون، عاشق چشم و ابروی من که نیستن.

تازه همون اول کار که باید برم هزار تا در رو بزنم تا بلکه یکی باز بشه، نمی‌تونم چون اسیر بچه‌ هستم و کسی رو ندارم که نگهش داره. با درآمد نداشته که نمی‌تونم پول پرستار و مهد رو بدم. خلاصه هی به یه زمینه فکر کردم و تحقیق کردم و ناامید شدم و رفتم سراغ گزینه بعدی و باز هم همین بود و گزینه بعدتری هم همین.

اشتباه کردم که قبل از اینکه یک شغل ثابت داشته باشم و همه چیز سرجاش باشه و فقط یه مرخصی زایمان بخوام، بچه‌دار شدم. فکر کردم این‌طوری بهتره. خیال می‌کردم از گپ پیش اومده استفاده کنم و بچه رو بیارم راحت‌تره تا وسط کار بچه‌دار بشم با استرس مرخصی و مسوولیت کار و این چیزها. ولی الان که تو خونه گیر کردم خیلی پشیمونم. چطور میشه از ته این چاه در اومد؟ حتی انگیزه ادامه زندگی رو هم دارم از دست میدم.

2 نظر برای “پوچی مادرانه

  1. احساسی رو که بیان کردی می‌فهمم ولی موافق نیستم. ما چیزهایی رو دلمون می‌خواد و وقتی بهش نمی‌رسیم بدخلق میشیم. گاهی دوتا متضاد رو با هم می‌خواهیم و در هر صورت بدخلقیم. مثل مادر بودن و وقت آزاد داشتن. فکر کنم دلیلش برمی‌گرده به نگاه اشتباهمون. به چارچوبهای غلط باورمون. به اینکه موفق بودن رو توی چیزهای نادرست می‌دونیم. و البته به این حس طبیعیِ نیاز به دیده شدن. نیاز به مهم بودن.
    اما اشکال اینجاست که خودمون خودمون رو نمیبینیم. خودمون رو تأیید نمی‌کنیم. خودمون رو دوست نداریم و با خودِ واقعیمون حال نمیکنیم. بعد تقصیر رو میندازیم گردن بچه داشتن وقت نداشتن پدر مادر همسر دوست جامعه .
    جایی فداکاری میکنیم که نیاز نیست و ناراحتیم. تکلیفت وقتی با خودت مشخص باشه. وقتی خودت رو دوست داشته باشی. وقتی برای خودت ارزش قائل باشی در هر شرایطی اون کاری رو میکنی که خودت دوست داری نه اونکه دیگران تایید میکنند و اونوقت از زندگی راضی هستی.

    لایک

    1. این قدر جامع و دقیق نوشتین که واقعا دهنم بسته شد. آره دقیقا مشکل خیلی بیشتر از اینکه بیرون باشه درون خودمه، ولی نمی‌خوام قبول کنم 😦

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.