بیماری ترسناک

«پوچی»

پیش از ظهر

نشسته بودم روی کاناپه و تقریبا به چیزی فکر نمی‌کردم. همه‌چیز در ظاهر خوب بود. سلامتی، وضعیت مالی، شغل، خانواده، خلاصه همه‌چی به جز من. من خوب نبودم. خیلی وقت بود که خوب نبودم. سال‌ها بین خشم و ترس و افسردگی دست و پا می‌زدم. سال‌ها دارو خورده بودم و سال‌ها هم مشاوره رفته بودم و با ترس و خشم و افسردگیم مقابله کرده بودم. به نظر می‌رسید همه‌چیز تحت کنترله ولی نبود. نبود و نیست. رسیده بودم به نقطه‌ای که احساس کردم دارم درون یک سیاهی و سردی فرو میرم و چسبناک بود. هیچ حس و انگیزه‌ای نبود. هیچ چیزی که بشه بهش چنگ انداخت و غرق نشد. قبلا این فرو رفتن رو تجربه کرده بودم. اون قبلی‌ها ترسناک بودن، قلبم رو به تپش می‌انداختن. ولی این بار ترسی هم نداشتم. در واقع اگر جایی هم برای چنگ انداختن وجود داشت من انگیزه‌ای برای نجات نداشتم. حس خیلی خیلی بدی بود و من ناگهان یاد اون موجودات ترسناک داستان معروف جادوگری افتادم. همون موجودات وحشتناکی که به لبان هر کس بوسه می‌زدن زندگی و عشق و امید رو ازش میگرفتن و اون آدم نابود میشد. تموم می‌شد. دقیقاً همون‌جور بود. به همون بدی و ترسناکی.

یادم نیست بعدش چه اتفاقی افتاد و چطور از اون حال بیرون اومدم اما می‌دونم که اون حال قابل تحمل نبود. رسیده بودم به نقطه‌ای که التماس می‌کردم برای نبودن، برای مردن. پوچی از هرچیزی بدتره. عدم وجود رویا و آرزو و امیده. این چیزی نبود که ما در دوران کودکی و نوجوانی تجربه‌ش کرده باشیم ولی می‌بینم نوجوان‌هایی رو که تجربه‌ش کردن و می‌کنن و ما مقصیرم. ما دنیا رو براشون زشت و غیرقابل تحمل کردیم. ما به پوچی رسوندیمشون. مایی که خودمون به پوچی رسیدیم. مایی که نتونستیم دنیا رو همون‌جور که هست تحویلشون بدیم. نتونستیم رویا رو نشونشون بدیم. آرزو رو. امید رو. چطور چیزی رو به کسی بدیم وقتی نداریمش؟ مهم نیست منِ عوضی چقدر فکر می‌کنم دنیا جای مزخرفیه، مهم اینه که حسم رو مثل یک بیماری واگیردار به بچه‌ها منتقل نکنم. آدم‌های به پوچی رسیده از جنایتکاران هم خطرناک‌ترن.