نیمی از یک مترسک

«پوچی»

سپیده‌دم

“تنها چیزی که در زندگی‌ام واقعا در آن تخصص دارم، انتخاب آدم‌های بد برای دوست داشتنه”

چرا؟! چرا انگار این چکیده‌ای از زندگی واقعی منه؟!  انگار این تحقیر شدن از سمت آدم‌های اشتباهی رو دوست دارم، این لَه لَه زدن و لِه شدن. چه ترکیب جالبی! لَه‌لَه و لِه! و وقتی اینطور باشه، هر بار بعد از طرد شدن، رونده شدن، حس می‌کنی زندگی تماما از ابتدا تا انتها پوچ بوده. یکباره همه چی پیش چشمات رنگ می‌بازه و معناش رو از دست میده.

خسته بودم، خیلی بیش از اون که کسی بفهمه و بدونه. با خودم گفتم ته این بدو بدوها چیه؟ ته این از خانواده گذشتن برای خانواده؟ ته این زحمت و تلاشی که می‌کشی و دیده نمیشی؟! حس کردم دلم نمی‌خواد دیگه ادامه بدم، حس کردم تموم شده و واقعا چیزی قرار نیست امیدوارم کنه. یادمه از تونل داشتم رد می‌شدم و تمام اینها و بیش از اینها توی ذهنم رژه می‌رفت. من از مرگ وحشت دارم، خیلی زیاد و از مُردن خودم بیشتر از تمام از دست دادن‌ها. این که دنیا بدون من ادامه داشته باشه وحشتناکه! من نباشم دنیا باشه؟! همینطور که از تونل می‌گذشتم و حس می‌کردم نور چراغ‌های رنگی روی صورتم نقش میندازه. با خودم گفتم برسم خونه کسی نیست و می‌تونم تمام قرص‌های خواب و آرام‌بخشی که دکتر تحویز کرده رو با هم بخورم و بخوابم چون بهونه‌ای برای زندگی کردن نیست. بقیه غصه می‌خورن؟ خانواده‌م؟ شاید کمی اذیتشون کنه اما عادت می‌کنن، ما آدم‌ها به همه چی عادت می‌کنیم! حتی به این فکر کردم که این روان‌شناس‌ها و روان‌پزشک‌ها هیچی نمی‌فهمن! وقتی من نوعی می‌رم پیششون حتما مشکل جدی دارم و اونها با یه مشت قرص می‌خوان چیو درمون کنند؟ اتفاقا آسون‌ترین راه رو پیش روی آدم می‌ذارن! با همین تصمیم راسخ به خونه رسیدم. چراغ‌ها خاموش بودن، کورمال کورمال از پله‌ها رفتم پایین. پام روی پله چندم بود که چیز‌ نرمی رو زیر پام حس کردم. برق رو که روشن کردم، عروسک محبوب فرزندم بود… یه هو دلم براش سوخت… دلم براش سوخت…

اگه می‌مردم فردا بقیه چی می‌گفتن؟ همکارام، دوستام، اطرافیانم، فلانی؟! با اون همه لبخند و جنب و جوش و تلاش؟! خودشو کشت؟! مگه میشه؟!… این یعنی پوچی، که هیچکی ندونه تو واقعا کی هستی و کی بودی…

منو یه عروسک پارچه‌ای به زندگی برگردوند، فردا که زندگی باز برام بی‌ارزش و پوچ بشه چی؟!