پارو بزن

«بدبینی و خوشبینی»

شبانگاه

دانشمندها گفته بودند که یکی از هورمون‌های بدن مسئول مثبت‌اندیشی یا بدبینی نسبت به دنیاست. اینکه شما در نهایت تصمیم بگیری در برابر سیل، زلزله یا خبر تولد فرزند خواهرت چه حدی از احساسات نشان دهی شاید تصمیم خودت باشد اما میزان پیمانه‌ احساسی هر کسی فرق می‌کند. یعنی ممکن است دو پیمانه‌ حس بدبختی من به حد دویست پیمانه حس بدبختی دیگری باشد و در مقابل من در قوی‌ترین حالت خوشحالی‌ام فقط یک صدم دیگری لذت حس کنم.

به روایت نوشتارهای علمی، فقط میزان هورمون‌های بدن نیست که حد رضایتمندی و گشودگی در برابر زندگی را تعریف می‌کند. تجربیاتی که از دوران جنینی از سر می‌گذرانیم یا میزان لیبیدوی هر کسی در شدت احساس کردنش تاثیر می‌گذارد و احساس کردن، برای ما که جاندارانی که تنها راه ارتباطمان با جهان از همین کانال‌های ادراکی میگذرد، تنها یافته‌ها و داشته‌های قابل اتکاست. حالا کنار اینها تجربیات زیستی از ابتدای تولد تا ابتدای نوجوانی هم قرار بگیرد، به سن جوانی که برسیم تصمیم این که روی خوش جهان را ببینیم یا بخش غم‌انگیزش را، از پیش در تمام یاخته‌های بدنمان کد شده.

تا اینجای زندگی که ناگزیر است، اما نگران‌کننده‌ترین حالتش تلاش جهان اطراف است که به ما بقبولاند ما اینجاییم که پرنشاط‌ترین، سرزنده‌ترین و شکوفاترین حالتمان باشیم. هستیم که زیاد خرید کنیم، هر سال به سفرهای زیادی برویم و در دفترهایمان اول هر سال لیست کارهای یک تا ده سال آینده را لیست کنیم و تلاش کنیم شکوفا شویم. جهانی که سر به زیر بودن، به کم قانع شدن و بدبینی را نه می‌پذیرد و نه تاب می‌آورد. انگار نه انگار که تا همین چند سال پیش فیلسوف بدبین داشتیم، نویسنده‌ها از بدبینی داستان‌های طولانی می‌نوشتند و بخشی از آیین‌های هر دینی برای زمان فرود معنوی بود و هر مذهبی یک قدیس یا امام داشت که تاکید میکرد آنچه امروز داریم، رفتنی است و بر باد ساخته شده.

انگار من طبقه‌ متوسط که در شهری با ابعاد معمولی زندگی می‌کنم و تمام زندگی‌ام صرف کار کردن و تلاش برای حفاظت از خودم برای نرسیدن روز مبادا می‌شود، فراموش کرده‌ام اجدادم چطور برای هر ذره غذایشان ماه‌ها تلاش می‌کردند و بدبینی، لازمه‌ زنده ماندن و سالم گذشتن از سال‌های قحطی بوده. انگار ما تکه‌پاره‌هایی هستیم که گاهی در چرخ‌دنده‌ها به کار می‌رویم تا کارخانه‌ها رونق بگیرند و گاهی قفسه‌های مغازه‌ها را خالی می‌کنیم که پول دوباره به سمت جیب صاحبان کارخانه برگردد و بدبینی، کسالت و یا افسردگی ما را از کارافتاده می‌کند و همین، عزیزترین داشته‌ این همه سال بشریت را هم بی‌ارج و مقدار نشان میدهد. توان واقعی ِ احساس کردن.