رودربایستی با افعال

«تعارف»

نیمه‌شب

–  چایی میخوری بریزم؟
–  بله مرسی.
(مسلم است که طرف هر که باشد آن موقع دلش میخواهد برایش چای بریزد و او فکر می‌کند اگر بگوید نه ممکن است ناراحت بشودو)

–  چایی دیگه نمی‌خوری؟ سماورو خاموش کنم؟
–  نه دیگه مرسی.
(طرف می‌خواهد سماورش را خاموش کند دیگر! چایی خوردن چه توجیهی دارد؟)

چایی کمرنگ می‌خوری؟
– بله.
(او چای پررنگ می‌خورد اما با خودش فکر می‌کند مگر طرف بدهی به او دارد که اُرد بدهد چه مدل چای دوست دارد؟)

–  شام می‌خوری بیارم؟
–  نه مرسی خوردم.
(معلوم است نخورده‌ است اما گفتن این که برایش شام بیاورد مسلم است که بابت زحمت است. چه دلیلی دارد زحمت بدهد حتی اگر طرف مادرش باشد.)

–   قرمه سبزی برات نگه داشتم. بیارم بخوری؟
– آره مرسی!
(تا خرخره غذا خورده‌ است اما واضح است که رد کردن دست کسی که برایش چیزی را نگه داشته و برای او درست کرده گناه غیر قابل جبرانی است.)

فهمیدید چه شد؟ کلا جواب او، ارتباط مستقیمی دارد با سوالی که ازش پرسیده می‌شود اگر سوال مثبت باشد او هم موافق است و اگر منفی باشد جواب او  هم در راستای آن مخالفت خواهد بود.
***
اولین باری که رفته بود به یک کارگاه دوستانه داستان‌نویسی، خانمی که صاحبخانه بود از او پرسید: «روسری‌ات را در نمی‌آوری؟» دقت کنید که فعل منفی استفاده کرد. از این رو او هم ناخودآگاه جواب داد: «نه ممنون»و تا یک سال بعد با روسری بود. روسری‌ای که دقیقا نقشی نمایشی داشت چون هیچ مویی را نمی‌پوشاند. یک سال بعد دو نفر از بچه‌های کارگاه که تا آن موقع با آن‌ها صمیمی شده بود؛ پرسیدند: «چرا روسری سرت می‌کنی؟ در حالی که همه‌ موهات معلومه؟» آنجا تازه فهمید علت اینکه روسری در نیاورده چه بوده و تازه فهمید این قانون را همیشه داشته‌ بدون اینکه به آن توجه کرده باشد. بعد هم که توجه کرد باعث نشد دست از آن بردارد چون بسیار بسیار غیر ارادی بود.

یک شب مهمان داشتند. مهمان‌هایی که سن‌بالا و کمی رودربایستی‌دار بودند. برای آن شب مشروب داشتند. مرد مهمان ساقی شد و شروع کرد به ریختن پیک‌های کوچک برای هر کس و تعداد که از پنج پیک و شش پیک گذشت دیگر از هر کسی که می‌خواست برایش بریزد می‌پرسید: «بریزم؟» مهمان‌ها دانه دانه لیوان‌ها را چپ کردند؛ اما او (که حتی مشروب‌خور هم نبود) ماند در رودربایستی و هر دفعه که مرد میهمان پرسید بریزم گفت: «بله ممنون» ته شیشه بالا آمد و او بالاخره بلند شد و با کمی گیج و ویج خوردن و یله شدن لیوان‌ها را جمع کرد و رفت توی آشپزخانه و همانجا خوابش برد تا صبح. چنان نوشیده بود که مست خوابید و صبح مست از خواب بلند شد و تا آخر روز مست بود و شب بعد را هم مست خوابید و دو روز بعد بالاخره مستی از سرش پرید.

فکر می‌کنید این اتفاقات باعث شد دست از این عادت احمقانه بردارد؟ خیر! هنوز هم دوستانش با همین روش سر به سرش می‌گذارند و چون می‌دانند نمی‌تواند جواب منفی بدهد وقت‌هایی که می‌خواهند به‌زور جایی ببرندش می‌گویند: «میای دیگه؟»

حالا کمی تعارف را کنار گذاشته خاصه وقتی می‌داند بقیه با نقشه‌ای کثیف! می‌خواهند به کاری مجبورش کنند. اما در مواقع عادی هنوز همانقدر احمق است که قبلا بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s