هر چیزی اندازه داره!

«تعارف»

عصر

مشکل من با جامعه‌ تعارفیمان همیشگی بوده. وقتی در جواب اولین تعارف یا نظرخواهی می‌گویم نه یعنی نه، وقتی می‌گویم آری یعنی آری و همان بار اول نظرم را می‌گویم. با من کار به اصرار و تکرار نمی‌کشد و فکر می‌کنم دیگران هم همین کار را می‌کنند. یعنی منطقش این است که وقتی با یک انسان بالغ و بزرگ حرف می‌زنی چنین باشد. بچه نیست که بین انتخاب‌هایش سردرگم باشد و نیاز به تکرار داشته باشد. حوصله و وقت اینکه بخواهم جواب آری یا نه طرفم را توجیه و تفسیر کنم تا به این نتیجه برسم که آیا واقعاً جوابی بوده که می‌خواسته بدهد یا منتظر اصرار و تعارف من است، را هم ندارم. برای روابط نزدیک و صمیمی که من را می‌شناسند یا روابطی که خیلی برایم اهمیتی ندارد طرفم ناراحت شد یا نشد عیبی ندارد و تعارف نکردن برایم مشکل جدید ایجاد نمی‌کند. موضوع زمانی بغرنج می‌شود که می‌خواهم رابطه جدیدی را بسازم یا رابطه برایم به هر دلیل مهم است. مشکل اینجاست که هر بار باید مدام توضیح دهم و هر بار باید بگویم لطفاً بدون تعارف جواب من را بدهید آیا این را می‌خواهید یا نظرتان بدون تعارف بگویید. و بازهم طرف یک موافقتی می‌کند و منتظر اصرار و تکرار من می‌ماند. یا منتظر است با ناز و تمنا نظرش را از حلقومش بکشم بیرون. و من بلد نیستم. به ناشیانه‌ترین شکل ممکن باصرف کلی انرژی بلاخره به یک هم‌آوایی دلخواه هم نمی‌رسیم. خب این چه رسم و مدل معاشرت پیچیده و بیهوده‌ایست؟

از این اخلاق خودم و از این خصیصه جامعه هرچه بزرگتر شدم بیشتر ضربه خوردم. تا وقتی بچه بودم همه می‌گفتند آخی نازی چه بانمک، چه رک و راست و خوششان می‌آمد. ولی بزرگ که شدم همان رک و راستی شد نداشتن ادب و بدرفتاری اجتماعی. نمی‌فهمم چرا تعارف نکردن من بی‌ادبیست در حالیکه طرف مقابلم است که باید با تصمیم خودش یکدل باشد و بلاخره بداند چه می‌خواهد. خیر سرش او هم بزرگ شده است دیگر. باز گاهی طرف نظری ندارد یا موضوع مفهوم نیست، خب توضیح می‌دهی و کمی تشریح، ولی وقتی باز هم می‌شود، اختیار دارید هرچه نظر شماست، من را به سرحد جنون می‌رساند.

در زندگی مستقل این مشکل برایم پررنگ‌تر بود. گاهی بحث مهمانی بود و من می‌گفتم برویم خانه ما، دیگران می‌گفتند که نه زحمتت می‌شود و با ناز و اطوار که فلان جا راحت‌تریم و چه و چه. و من می‌گفتم برایم زحمتی نیست ولی باشد برویم جای دیگر که راحت‌ترید و تمام. فارغ از آنکه تمام اینها تعارفات شابدالعظیمی بوده و پشت سرم صفحات خست و تنبلی من گذاشته شد. یا برای شام مهمانی می‌پرسیدم چه هوس کرده‌اید یا دوست دارید بپزم و بعد از کلی کش و قوس و قسم و آیه که خودت را خسته نکنی و پا نشوی صد جور غذا بپزی، به ضم خودشان غذای احتمالا آسانی پیشنهاد دادند و من هم همان را پختم و خبری از چند جور غذای دیگر در کنارش نبود. در همان هنگام که من گمان می‌کردم دوستیم و برای گذراندن اوقات خوش دورهم جمع شده‌ایم و ساده و صمیمی تعارف را کنار گذاشته‌اند و آنچه می‌خواستند گفته‌اند، مثل همیشه تعارف کرده بودند و این شد که بعد مهمانی من نقل محفلشان بود که دیدی فلانی با یه آش خودش رو راحت کرد.

با اینکه همیشه در ابتدای آشنایی صریح و بی‌پرده می‌گویم که من تعارف نمی‌کنم و هرچه شما هم بگویید بی‌تعارف باور می‌کنم، و هر بار از تعارف نکردن من با حرارت استقبال می‌کنند و می‌گویند وای چقدر خوب، چقدر راحت، کاش همه عین تو بودند. ولی انگار تعارف اعتیادیست که هیچکس علاقه‌ای به ترکش ندارد. در کمال تعجب من همان‌ها که می‌خواهند تعارف نبینند، خودشان ته تعارف را درمی‌آورند. در واقع همان ابراز اشتیاقشان هم تعارف الکیست. این است که برای من معاشر خوب پیدا کردن کار خیلی سختی شده است.