مشبه به‎

«تعارف»

شامگاه

جلسات منظم هفتگی ما برای چند سال ادامه داشت و هیچ کدوم نفهمیدیم علت اقبال همگانی ما و ماندگاریش چی بود. اما وقتی سارا وارد گروهمون شد، در کمتر از دو فصل دیگه شوقی برای ادامه نداشتیم و اینبار همه دلیلش رو می‌دونستیم. در جمعی که ارزش‌هاش یک‌رنگی و نبود خودسانسوری و صداقت بود، شکاف افتاده بود. سارا نه وقتی ناراحت می‌شد بهمون مستقیم می‌گفت و نه به وقت شادی نشونمون می‌داد چی شده. همیشه یک پرده‌ حاجب بین خودش و مابقی گروه می‌گذاشت. توی حرف‌هاش محبت اغراق شده و سمباده خورده‌ای بود که به هیچ کدوممون نمی‌چسبید. نمی‌تونستیم در نهان دلمون بهش اعتماد کنیم. در واقع سارا مودب بود اما مهربون نبود و این رو در قالب تعارف کردن پنهان می‌کرد. برامون همیشه توضیح می‌داد چقدر از دیدنمون خوشحاله اما بهمون نزدیک نمی‌شد و جوری ازمون فاصله می‌گرفت انگار می‌ترسه بهش آسیب بزنیم. صمیمیت بینمون با این ناخالصی از بین رفت و گروه پاشید. حالا دو به دو معاشرت می‌کنیم. من با هر کدوممون. هر کدوممون با هم. بدون اینکه سارا یکی از اعضای معاشرت باشه.

چند سال پیش که موج جدید شرکت‌های هرمی شروع به کار کردند، یکی از دخترها که نه من رو درست می‌شناخت و نه از خلقیاتم خبری داشت من رو به همکاری دعوت کرد. بعد از جلسات اولیه قبول کردم باهاشون کار کنم و در اوج بحران‌های مالی و درسی و کاری و زندگی و رابطه‌ای، یک کار جدید بهم اضافه شد که اگر روز هفتاد و دو ساعت می‌شد، فقط هجده ساعت زمان کم می‌آوردم. فشار زندگی که زیاد شد، چندین بار کارد به استخوانم رسید و هر بار دختر عزیز سر شاخه‌ام مطابق آموخته‌هاش اومد و با من ابراز همدردی کرد. حرف‌هاش اونقدر سطحی و بی‌پایه و اساس بودند که هر چقدر کلماتش زرق و برق بیشتری به خودشون می‌گرفتند، خشم من از تحت فشار بودن و درک نشدن بیشتر می‌شد. بلاخره یکبار من عصبانی شدم و ازش خواستم وقتی چیزی رو حس نمی‌کنه اون همه سعی نکنه با گفتن و کلمه بازی خودش رو همدل نشون بده. دختر با چهره‌ای حق به جانب گفت وظیفه‌ من گفتن این کلمه‌هاست نه چیزی بیشتر.

فکر می‌کنم این معضل تعارف کردنه. همین که جلوی احساس کردن اصیل رو می‌گیره و حس کردن رو، جهت‌گیری شخصی در برابر اتفاقات داشتن رو مخدوش می‌کنه. ما هیچ واسطه‌ای به جز احساسات برای ارتباط برقرار کردن با دنیای بیرون نداریم. از دست دادنش قضاوتمون رو از بین میبره و نداشتن قضاوت شخصی، به گمون من البته، هویتمون رو یتیم می‌کنه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s