تعارف اومد یا نیومد؟

«تعارف»

غروب 

نمی‌دونم تا حالا براتون پیش اومده که یه خاطره یا مکالمه خاصی با یه نفر به صورت کاملا محسوسی یادتون مونده باشه یا نه، طوری که گرچه خود اون شخص رو خیلی وقته ندیدین یا اصلا با هم در ارتباط نیستین، جزییات اون برخورد موبه‌مو توی ذهنتون حک شده. حتی بعضی وقت‌ها ممکنه تنها چیزی که از اون آدم یادتونه همون برخورد باشه و بس. برای من زیاد پیش اومده. مخصوصا از بین بچه‌های مدرسه که خیلی وقته با‌ هم در ارتباط نیستیم و آدم‌ها گنگ و محو شدن ولی خاطر‌ه‌‌ها رنگ نباختن.

یکی از این خاطر‌ه‌ها که هنوزم باهاش خنده‌م می‌گیره و دلم برای یه دوست دوردست تنگ می‌شه برمی‌گرده به سال اول دبیرستان. مدرسه ما مدرسه نسبتا بزرگی بود که دانش‌‌آموزاش از سراسر تهران می‌اومدن. به همین دلیل به معنای واقعی کلمه سرویس‌رانی بزرگ و شیرتوشیری داشت. بعد از تعطیلی مدرسه تعداد زیادی دانش‌آموز توی خیابون پهن جلوی مدرسه در جست‌و‌جوی سرویس‌هاشون بودن تا برن خونه. و خب طبیعیه که توی هم‌چین وضعیتی پیدا کردن یه صندلی مناسب توی سرویس که هم دیدش خوب باشه هم زیاد جلو نباشه کار آسونی نبود. صندلی‌های عقب که اصلا و ابدا امکان رسیدن‌ بهشون وجود نداشت. سال‌‌بالایی‌ها که معمولا بچه‌های شیطون و اهل حال سرویس هم بودن ید طولایی توی تصاحب اون صندلی‌ها داشتن. خلاصه این‌که آرزوی من بود یه روز عقب بشینم و توی جمع اونا باشم.

دست بر قضا یه روز شانس آوردم و زود رسیدم. همزمان با یکی از بچه‌های سال‌بالایی به اسم صبا رسیدیم و فقط یکی از صندلی‌های عقب خالی بود. خلاصه این‌که صبا اومد مرام سال‌بالایی بذاره و به من تعارف کرد که من بشینم. فکر می‌کنم احتمال هم می‌داد من رد کنم چون خوب اون بود که همیشه جزو بچه‌باحالا می‌نشست و شیطونی می‌کرد. حتما پیش خودش گفته بود این بچه کلاس ‌اولی کجا و من پیش‌دانشگاهی کجا. خلاصه این‌ که تعارف کرد و منم هنوز نطفه جمله منعقد نشده با خوشحالی جا خوش کردم روی صندلی و ازش تشکر کردم. دهن صبا باز مونده بود و نمی‌دونست چی بگه. منم که خوشحال و خندان و سرمست منتظر بودم صبا جان بره جلو و روی تنها صندلی خالی باقی‌مونده که به عبارتی توی حلق آقای راننده بود بشینه.

توی این فکرا بودم که صبا با حالت بامزه‌ای گفت: تعارف اومد نیومد داره. من اولش گیج شدم چون فکر می‌کردم توی چنین موقعیتی منم که باید این جمله رو به اون بگم چون اونه که تعارفی کرده که واقعا منظورش نبوده. ولی صبا نظرش این بود که اونه که باید این جمله رو به منی بگه که سریع تعارفی رو پذیرفتم که از ته دل نبوده و الکی بوده. خلاصه چون آقای راننده می‌خواست راه بیفته صبا پیشنهاد داد که با هم روی صندلی بشینیم و مناظره رو ادامه بدیم. منم توی دلم بهش گفتم ای کلک. گر چه مناظره به جایی نرسید و ما بالاخره نفهمیدیم تعارف باید می‌اومد یا نباید می‌اومد، من و صبا به این نتیجه رسیدیم که کلا تعارف چیز خوبی نیست اولا چون ممکنه شبیه صبا سرت کلاه بره، دوما چون ممکنه شبیه من خجالت بکشی که تعارف رو قبول کردی و سوما چون ممکنه شبیه هر دوتامون مجبور شی کل مسیر یه ساعته تا خونه رو با یکی دیگه روی یه صندلی بشینی و با کمی تا قسمتی درد و کوفتگی و کجی ستون فقرات سرویس مدرسه رو ترک کنی.

Advertisements