خواهش می‌کنم، قابلی نداره!

«تعارف»

بعد از ظهر

من خیلی با تعارف درگیرم. هیچ وقت حواسم نیست بهش. به مرور زمان سعی کردم به زور حفظ کنم ولی همین حفظی بودنش باعث میشه گاهی گند بزنم. بیشتر منظورم تعارف‌های روزمره است یا تعارف‌‌هایی که در مورد خوراکی و… تو مهمونی میشه، چون خود تعارف دامنه خیلی وسیعی از مفهوم‌های مختلف رو پوشش می‌ده که بی‌تعارف، نمی‌تونم در مورد همه‌ش بنویسم! مثلا وقتی چیزی رو برای من خریدن، اشتباهی بهشون می‌گم قابلی نداره، یا از کسی می‌پرسم حال فلان و بهمان و بیسار چطوره بعد بدون این که مهلت بدم می‌گم مرسی شما خوبین؟

توی مهمونی و پذیرایی هم همیشه مشکل دارم. معمولا همه چیز رو از قبل آماده می‌کنم می‌گذارم روی میز. ولی وقتی مهمون‌ها میان این‌قدر ذهنم درگیر حرف و معاشرت میشه که یادم میره تعارف کنم و اگه خودشون دست دراز نکنند برندارند (جلوی خودشونه)، هیچی دیگه… گرسنه از خونه‌ ما میرن! یا مساله بغرنج چایی، من سوال می‌کنم ولی تعارف برام جا نیفتاده، اگه بگن نه مرسی، واقعا نمی‌ریزم. یا فقط برای خودم می‌ریزم و میام. تو همون موقعیت هم اصلا متوجه نمیشم چی شد. ولی بعد که رفتن می‌بینم ای بابا اصرار نکردم‌‌ها، نیاوردم‌ها، تعارف نکردم‌ها…نکنه بد شده باشه؟! و کلی عذاب وجدان می‌گیرم. خودم هم آخه صادقانه جایی چیزی بخوام می‌گم یا باشه برمی‌دارم می‌خورم. منتظر تعارف نمیشم.

تازه این وضعیت بغرنج من بعد از اومدن بچه‌ها بدتر هم شده…اصلا دیگه حواسم نیست به تعارف و این چیزها. فقط توی تاریکی و سکوت نیمه‌شب‌هاست که دسته‌گل‌هام به یادم میاد و خجالت می‌کشم.

تعارف برای آدم‌های خجالتی یا درون‌گرا لابد خوبه،‌ کسی که روش نمیشه برای خودش یه شیرینی از ظرف برداره یا بگه منم یه چایی می‌خوام. شاید باعث بشه راحت‌تر یخشون باز بشه و توی جمع احساس بهتری پیدا کنند. ولی توی زندگی آدم‌هایی که می‌تونند صادق و صریح خواسته خودشون رو بیان کنن نمی‌دونم چه اثر مثبتی می‌تونه داشته باشه؟