تعارف اومد نیومد داره

«تعارف»

صبح

من از تعارف کردن زیادی بیزارم. به نظرم بیهوده میاد. نه اینکه از اول این حس رو داشته باشم، نه. اما به مرور یاد گرفتم این خصلت رو کنار بگذارم و فقط یک بار ازش استفاده کنم.

یادمه تازه ازدواج کرده بودم و برای بار اول دعوت شدم خونه‌ پدر و مادر همسرم، این رو توی پرانتز اضافه کنم که ذائقه غذایی من به سمت ترشی می‌زد، غذاهایی که مامان و یا کل ایل و تبار ما درست می‌کردن ترش‌مزه بود. از مرغ و ماهی بگیر تا آش و سوپ! خلاصه سفره پهن شد و چند نوع غذا اومد. من عاشق عدس پلو بودم و کمی کشیدم، اما تا قاشق اول رو گذاشتم دهنم دگرگون شدم! شیرین بود. به زور هر قاشق رو قورت می‌دادم! بعدش کمی از آش محلیشون برای خودم ریختم که اون هم توش چغندر داشت! به ضرب و زور فرو دادم و دست از غذا کشیدم. باقی تازه شروع کرده بودن و چشمشون به من بود تا عکس‌العملم رو ببینن. با لبخند گفتم ممنونم، یه هو چند نفر با هم دیس پلوی سفید و خورش فسنجون رو گرفتن سمتم که باید این رو هم امتحان کنی و راه نداره و… همسرم آروم بهم گفت اگه نخوری ناراحت میشن. به این امید که حداقل پلو و خورش دیگه اون مزه رو نداره قبول کردم اما مگه گذاشتن خودم بکشم؟! دو سه کفگیر برنج توی بشقابم بود و قاشق قاشق فسنجون! اما بگید چی شد!؟ فسنجون از همه‌ی غذاهای دیگه شیرین‌تر بود. آخرهاش دیگه اشکم درومده بود و هر لحظه فکر می‌کردم دارم بالا میارم. هی اون لحظه‌ای که به خودم می‌گفتم یه قاشق دیگه یه قاشق دیگه، تحمل کن، یه دستی از ناکجا یکی دو قاشق دیگه خورش می‌ریخت رو پلوم و از تعارف الکی من رو به مرز جنون رسونده بودن! همون وقت با خودم عهد کردم دیگه هیچوقت بابت هیچ‌چیزی دیگران رو تو منگنه تعارف نذارم!

متاسفانه اما مردم به تعارفات الکی عادت کردند و این رو نوعی احترام می‌بینند، هی از شما اصرار و از اونها انکار و هرچی بیشتر یعنی ارج و قرب بالاتر! توی این سال‌ها چقدر آدم‌ها بودن که ناراحت شدن از دست من که چرا فقط یک بار تعارف می‌کنم!

– چایی می‌خورید؟
+ نه
– کمی پلو براتون بکشم؟
+ نه ممنونم
– می‌خواید دیر موقع هست برسونمتون؟
+ نه نمی‌خوام تو زحمت بیفتید!
– کمک می‌خواید؟
+ نه خودم انجامش میدم

و وقتی در جواب همه اینها من می‌گم باشه و حرفشون رو قبول می‌کنم، ناراحت و دلخور میشن! چرا؟ چون اصرار بیشتری نکردم! شما مگه دروغگویید؟! یا با خودتون روراست نیستید؟!