آیا واقعا این کلبه درویش تعلق به تو دارد؟

«نعارف»

سپیده‌دم

تعارف یکی از آداب و رسوم جدانشدنی فرهنگ ماست. سخنی که خیلی وقت‌ها از ته دل گفته نمی‌شود. اما رسم است و باید تعارف کنی. به مهمان می‌گوییم خانه و زندگیم فدای قدمت. اصلا این خانه را تخم‌مرغ کن و بکوب به دیوار. فدای سرت. اما امان از وقتی که یک نعلبکی بشکند و سرویس چای‌خوری ناقص شود. نمی‌دانم این کلمه را چگونه معنی کنم، احترام متقابل، هنر آداب و معاشرت ما ایرانی‌ها، ادب، یا وسیله‌ای برای سواستفاده؟ این تعارفات، معناها و کاربردهای زیادی دارد. گاهی سبب می‌شود که طرف مقابل مغلوب‌شده و سکوت کند. مثل روزی که برای خرید کفش به مغازۀ دوستی رفته و پس از پسندیدن، قصد خرید کردم و خواستم قیمتش را پایین بیاورم که فروشنده گفت: «‌شما اصلا پولی نپردازید فدای سرتان. هدیه‌ای باشد از طرف من.» حرفی نزدم و با اینکه می‌دانستم قیمتش از قیمت مغازه روبرویی گرانتر است، خریده و بیرون آمدم. زمانی همین تعارف در قالبی دیگر،‌ لقمه نانی را در کام آدمی به زهرمار تبدیل می‌کند. همانند روزی که برای دید و بازدید نوروز خانه یکی از اقوام رفتیم. نیم ساعتی نشستیم. به قصد خداحافظی از جای بلند شدیم که صاحبخانه و همسرش گفتند: «‌مگر ممکن است بدون صرف ناهار بروید؟ تشریف داشته باشید ناهار خدمتتان باشیم.» گفتم: «تشکر، انشالله یک موقع دیگر مزاحم می‌شویم. امروز باید دو سه جا هم سر بزنیم وقتمان خیلی کم است.» اما آقا و خانم میزبان پافشاری کردند که بمانید و بعد از صرف ناهار هر جا خواستید تشریف ببرید. آنقدر پافشاری کردند که فکر کردیم حتما از ته دل می‌خواهند که بمانیم. بالاخره قبول کردیم. خانم و دخترش برای آماده کردن سفره ناهار به آشپزخانه رفتند. من نیز به قصد کمک پشت سرشان رفتم. هنوز وارد آشپزخانه نشده بودم که مادر گفت: «زنیکه احمق بی‌ملاحظه! یکی نیست بگه تو باید دو سه جا سر بزنی ما نه؟ حالا چه وقت ناهار ماندنه! انصاف هم خوب چیزیه والله!» دختر گفت: «کته بپز با گوشت چرخ‌کرده بگذار جلوشون بسه‌شونه.» بدون این که متوجه شوند، برگشته و سر جایم خشکم زد. خدا می‌داند ناهاری که بعد از شنیدن آن حرف‌ها جلویمان گذاشته شد برایم چه مزه‌ای داشت.

هرگز آن روز را فراموش نمی‌کنم که نوعروس بودم برای صرف ناهار خانه یکی از اقوام همسر دعوت بودیم. من که عادت داشتم همیشه همراه والدینم به مهمانی بروم و بیشتر وقت‌ها هم سر سفره خجالت می‌کشیدم و مادرم برایم غذا می‌کشید، این بار به همراه همسر که از او هم خجالت می‌کشیدم، به مهمانی رفتم. در مرحله اول کمی غذا کشیدم و میزبان جلو آمد و بشقابم را پر کرد. زن مسن چشمش به من بود. هر دو سه دقیقه یک بار می‌گفت: «بخور دخترجان.» خورده و سیر شدم. اما او باز تعارف کرد. رو به همسر کرد و گفت: «ای وای پسرخاله این عروس‌خانم خجالت می‌کشد. چیزی نخورد. این طوری بشود وزن کم می‍کند…» همسر هم رو به من کرد و گفت: «‌بخور خجالت نکش اینجا مثل خانه خودمان است.» او هم به کمک میزبان آمده و بشقابم را دوباره پر کرد. خجالت کشیده و خوردم. بعد از ناهار نوبت به چای و شیرینی رسید. دیگر داخل معده‌ام یک ذره هم جا نبود. شیرینی برنداشتم و میزبان داخل بشقابم شیرینی گذاشت و یک لیوان چای هم آورد. رو به همسر کرد و گفت: «‌تو را خدا ببین خانمت هیچی نمی‌خورد. خوب نیست گرسنه به خانه برود.»

خلاصه بعد از خداحافظی، سر کوچه رسیدیم و همسر در حالی که سرزنشم می‌کرد که چرا نخوردی؟ چرا اینقدر خجالتی هستی؟» به تاکسی اشاره کرد. گفتم: «تو رو جان مادرت قسم، سوار تاکسی نشویم که بالا می‌آورم. تا حلقومم پر از غذا و شیرینی است. پیاده برویم.» پیاده به راه افتادیم و او که متوجه اوضاع داغون من شده بود، زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. گفت: «ما اخلاق دخترخاله را می‌دانیم. خیلی تعارف می‌کند. خوب تعارف هم نکند ما به دل می‌گیریم که نکند از ته دل راضی به بودن ما نیست.»