دنیای رویایی من

«اتوپیا»

شبانگاه

وقتی حقیقت کامم را تلخ، بار مشقت کمرم را خم، روز روشن روزگارم را تیره می‌کرد، به انتظار شب دقیقه‌شماری می کردم تا به دنیای رویابی‌ام پناه ببرم. شب‌ها در آن شهر خیالی با کوچه‌های پر نقش و نگار و خانه ساده و امن، از زندگی لذت بردم. شاید همین امر سبب می شد که روز روشن و آفتاب گرم دلم را بزند. آخر من شب‌ها در دنیای رویایی‌ام تو را داشتم. در آن خانه رویا‌یی‌ام، عصرها که از سر کار به خانه برمی‌گشتی، جواب سلام بچه‌ها را با مهر و محبت می‌دادی. نه کتکی در کار بود و نه سیم و کابل رادیو و کمربند شلوارت. شلوارت درست اندازه تنت بود. کمربند لازم نداشتی. رادیو و تلویزیون هم سیم نداشت. خودم هنگام ساخت خانه سیم و شلنگ آب و کمربند شلوار و غیره را با مدادپاک‌کن از صفحه زندگی پاک کرده بودم. چایی خودش شیرین بود و مجبور نبودم قندان به همراهش بیاورم تا به وقت عصبانی شدن به طرف یکی از ماها پرتاب کنی. آخر ضربه قندان هم خیلی درد داشت. یعضی وقت‌ها به دست و یازویمان می‌خورد و زخمی می‌شدیم. راستی خبر داری که، به محض این که از زندگیمان خارج شدی، باز مدادپاک‌کن را برداشته و رد پایت را پاک کرده و جای خالی‌ات را با بالکنی از شمعدانی‌های آتشین پر کردم.

اکنون آرامشی دارم و تکه نانی و دلی خالی از اضطراب. اگرچه در دنیای حقیقی برای خود و نزدیکانم دنیای کوچکی ساخته‌ام پر از آرامش خیال، اما گویا این دنیا یک چیزی کم دارد. پدری، پدربزرگی، پدرشوهری، پدرزنی و مردی مهربان برای باقیمانده عمر. اما خدا بدور که تو نه. آن پدر و آن مرد، در آرمان شهر رویایی من جایی خاص دارد. عصرها دست در دست هم کنار رودخانه می‌رویم و قدم می‌زنیم. در دنیای زیبای خودم با دیدن زوج‌های پیر و جوان که کنار هم به گردش و تفریح و خرید می‌روند، حسرت نمی‌خورم. آخر ما هم هر وقت حوصله‌مان سرمی‌رود، به کافه نزدیک خانه‌مان می‌رویم و باهم قهوه‌ای می‌نوشیم و برای سفر پیش نوه‌ها و خرید اسباب‌بازی تازه آنها نقشه می‌کشیم. او همچون کوه استوار است و بچه‌هایش به او تکیه کرده‌اند. حیف که چهره ندارد. سعی می‌کنم شکل و شمایلی برایش ترسیم کنم اما بعد از اتمام کارم، بچه‌هایم نگاهی می‌اندازند و می‌گویند این که خود تو هستی. گاهی چه در دنیای حقیقی و چه در آرمانشهر خودم، پدر صدایم می‌کنند.