آرزو دارم

«ویار حاملگی»

بامداد

تجربه بارداری و ویار که ندارم ولی یکی از دوستانم می‌گفت زمان بارداری دلش می‌خواسته مدام گریه کند. یکی دیگر هیچ‌چیز به جز سیب‌زمینی نمی‌توانسته بخورد. یکیشان که اینقدر مدام حالش بد بود، قریب به سه ماه اول را در بیمارستان و زیر سرم گذراند. او خیلی از ویار حاملگی گله می‌کند و به خاطر آن هم که شده حاضر نیست دوباره تجربه کند. مادر یکی از دوستانم سال‌های جنگ زیر بمب و موشک وسط زمستان هوس توت‌فرنگی کرده و پدر بیچاره‌اش یک روز جمعه در به در نیم کیلو توت‌فرنگی بوده است. یکی دیگر اشتیاق زیادی به سوسیس و کالباس پیدا کرده. برایم تعریف نکرد که در مقابل این اشتیاق چگونه مقاومت کرد.

برایم جالب است، کسی را نمی‌شناسم که در مقابل ویارش مقاومت کرده باشد. حتی چاقی زیادی که منجر به رژیم حین بارداری شده هم ویار خوردن را از سرش نینداخت. یا آن دیگری که حتی در زمان جنگ و بمباران هم تهیه ویار برایش مهم بود‌ و باید توت‌فرنگی می‌خورد. با خودم فکر می‌کنم چه شکلی از اشتیاق می‌تواند باشد؟! چنین مهارناپذیر و چنین دلچسب که برای برآورده شدنش گاهی از جان می‌گذرند. جذبه غریبی باید باشد.

با خودم فکر می‌کنم که کدام ویار می‌تواند اذیتم کند و کدام نه. اگر اشتهایم را از دست بدهم حتی خوشحال‌تر هم می‌شوم. ولی اگر وسوسه نوشیدن شراب به جانم بیفتد چه‌کنم؟ یا خوردن هله‌هوله‌هایی که زمان بارداری ممنوعند، بی‌شک دیوانه خواهم شد. الآنش هم سخت مقاومت می‌کنم، چه برسد به آن موقع. وای اگر به بو حساس شوم، چگونه هر روز بروم سرکار و برگردم؟ می‌گویند ویار فقط اوایل بارداری‌ست، آن اوایل هم که چیزی معلوم نیست تا ملت مراعاتت را بکنند. بوی همکارها و غریبه‌ها در فضا بسته، وای اگر تابستان باشد. حساسیت بیشتر به بو به وقت بارداری می‌تواند برایم شکنجه سختی باشد.

من اما فکر کنم ویار عجله بگیرم. مدام حسی به من بگوید که کارهایم عقب مانده و چیزی و کاری را فراموش کرده‌ام. دلم بخواهد کارها زودتر تمام شوند ولی وقت انجامشان که برسد ناخودآگاه روی دور کند کار کنم و با طمئنینه‌ای که از من بعید است کارهایم را تمام کنم، اینهم می‌تواند شکنجه دیگری باشد.

چیزی که دوست دارم اما ویار بی‌خیالی‌ست. نمی‌دانم وجود دارد یا نه، ولی کاش من چنین ویاری داشته باشم. بی‌خیال همه‌چیز آرامشم را حفظ کنم و بدون برنامه‌ریزی منتظر فردا و فرداها شوم. کاش بتوانم این دوران را آرام و بی‌عجله بگذرانم. کاش بتوانم سر صبر و بی‌خیالِ هرچه درونم در حال وقوع است، از روزگارم لذت ببرم. نه در اینترنت بگردم، نه از کسی چیزی بپرسم و نه دانش خاصی از پیش آماده کنم. هیچ‌چیز نگرانم نکند. فقط دلم بخواهد چند ماه صبر کنم و هر روز ببینم چه می‌شود. در حالت عادی برای هر تغییر کوچک و بزرگی کلی این در و آن در می‌زنم. خانه پر می‌شود از لیست و یادداشت و یادآوری، تقویم پر از قرار ملاقات‌های مختلف برای مشورت و کنترل اوضاع. دانستن و پیش‌بینی و پیش‌آمادگی هر پیشامدی برایم آنقدر مهم است که گاهی خسته و نفس‌بریده می‌رسم سر وقت شروع کار. ولی ای کاش این یک بار نخواهم کوچکترین چیزها را چک کنم. دلم بخواهد هر روز غافلگیر شوم. هیچ چیز را ندانم. برای ویارم دلم یک حسی از رویین‌تن بودن می‌خواهد، درکی از قدرتمندی. حس کنم هیچ‌چیزی نمی‌تواند شکستم دهد، هیچ‌چیزی نمی‌تواند نگرانم کند. احساس کنم از پس هر اتفاقی و هر شرایطی برمی‌آیم. دوست دارم جرات غریبی پیدا کنم. تمام زندگی که نمی‌شود، ولی حداقل دوران بارداری به کودکم این حس را بدهم که من هرکاری ازم برمی‌آید و می‌توانم همیشه و همه‌جا حمایتت کنم. گیرم که ویاری بیش نباشد و بگذرد. شاید همان گردش خون با باور رویین‌تنی بتواند از فرزندم تهمتن بیافریند و نگرانی‌ها و دلشوره‌هایم با خودم تمام شوند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s