خاکستری

«ویار حاملگی»

شبانگاه 

لباس‌ خواب صورتی گلدار رو از توی کمد در آورد و تنش کرد. نشست جلوی آینه و شروع کرد به شونه زدن موهای سیاه براقش که تقریبا تا روی کمرش می‌رسید. دستش رو به آرومی کشید روی شکمش. جایی که یه موجود کوچولو‌‌ موچولو داشت برای خودش ورجه‌وورجه و آبتنی می‌کرد. موجودی که بدون‌ دعوت‌نامه پاشو گذاشته بود توی این دنیا. انتظار اومدنشو نداشت. نمی‌دونست باهاش آشناست یا غریبه. نمی‌دونست می‌تونه تنهایی از پسش بربیاد یا نه، ولی توی این مدت کوتاه یه جورایی مهرش به دلش افتاده بود و پیش خودش فکر می‌کرد حالا که اومده شاید بهتره که بمونه.

توی آینه به چشم‌هاش نگاه کرد. دیگه برق چند سال پیش رو نمی‌شد توشون دید. خسته بودند، خیلی خسته. به قسط‌ها فکر کرد. به اجاره‌خونه. به دخل‌ و‌ خرجی که جور کردنشون با هم شبیه گذشتن از هفت خان رستم بود. و حالا به این داستان جدید. حتی فکر این‌که باید فردا رو هم با حالت تهوع شروع کنه و در طول روز با بوها و مزه‌های مختلف حالش بد شه بهش استرس می‌داد. یاد تصویری افتاد که وقتی بچه بود برای ویار حاملگی توی سرش شکل گرفته بود. یه خانوم ترگل‌ ورگل که دور سرش هاله نورانی مادرانگی چرخ می‌زد و گاهی هوس چیزای ترش و شور و شیرین خوشمزه می‌کرد. یه آقای برازنده لبخندبرلب که یه پاش توی سوپری سر کوچه بود و یه پاش توی خونه. یه خونه گل‌وبلبل که پر بود از خوشمزه‌جات و با تک‌تک خوراکی‌های آشپزخونه برای قدم نورسیده لحظه‌شماری می‌کرد.

واقعیت اما خاکستری‌تر از این حرف‌ها بود. تنهایی روی شونه‌هاش سنگینی می‌کرد. کسی نبود که هواشو داشته باشه و بتونه خودشو براش لوس کنه. یه عالمه کار نکرده داشت، سرش خیلی شلوغ بود و وقت هوس چیزی کردن رو نداشت. ولی باید یه فکری به حال تهوع لعنتیش می‌کرد که زندگی رو براش سخت کرده بود. سرش رو گذاشت روی بالش و چشم‌هاشو آروم بست. فردا یه کاریش می‌کرد. فردا حتما تنهایی یه کاریش می‌کرد.     

Advertisements