میازار موری که دانه‎کش است

«حیوان خانگی»

بامداد

حوصله‌ام از تنهایی سر می‌رود. به خود می‌گویم، حیوانی خانگی می‌خرم تا شبانه‌روز کنارم باشد. از بالکن، همسایه‌ها را که حیوان خانگی دارند زیر نظر می گیرم. همسایه روبرویی دو تا سگ دارد. هر روز قلاده به گردنشان می‌اندازد و برای رفع حاجت و پیاده‌روی بیرونشان می‌برد. می‌پرسم: «چند سالشان است؟ چرا تا به حال بچه‌دار نشده‌اند؟» جواب می‌دهد: «‌هر دو نر هستند. یکی ده ساله و دیگری پانزده ساله است. دکتر گفته است که این یکی پیر شده و زیاد زنده نمی‌ماند. هر روز دلشوره دارم و نگرانش هستم. اگر بمیرد، نبودنش را چگونه تحمل کنم. بعضی وقت‌ها به چهره پیر و خسته‌اش نگاه می‌کنم و اشک در چشمانم حلقه می‌زند.» متاسف شده و از خرید سگ، صرف نظر می‌کنم. همسایه جدید طبقه بالا گربه‌ای زرد و بسیار زیبا دارد. می‌پرسم: «‌نگهداری‌اش آسان است؟» جواب می‌دهد: «‌برای من آری. ماده است و تازه اخته‌اش کرده‌ایم.» بی‌اختیار می‌گویم: «‌حیونکی! خیلی درد کشید؟» جوابم را با لبخندی می‌دهد که مفهومش را نمی‌فهمم. توضیح می‌دهد که اخته‌اش نکنند می‌زاید. خوب چه اشکالی دارد؟ بزاید. او هم حق زاییدن دارد. شب تا صبح، خواب گربه را می‌بینیم که دارند اخته‌اش می‌کنند و او دارد درد می‌کشد و می‌گرید. به جز من کسی صدای گریه و فریادش را نمی‌شنود. دوست دارم طوطی یا قناری یا پرنده‌ای دیگر خریداری کنم. به مغازه پرنده‌فروشی می‌روم تا قفس مناسب پیدا کنم. قفس‌ها یا کوچکند که دلم به حال پرنده می‌سوزد و یا بزرگند و خانه من کوچک. دلم می‌خواهد یک جفت قناری بخرم و رهایشان کنم. اما فروشنده نگاه عاقل‌اندر‌سفیهی به من انداخته و شرح می‌دهد که این زبان‌لسته‌ها زندگی در طبیعت را بلد نیستند و تا بیرون بپرند، طعمه می‌شوند. از فروشگاه خارج می‌شوم. حرف‌های فروشنده به نظرم مسخره می‌آید که گفت: «‌نگران نباشید. اینها جانور هستند. دلشان تنگ نمی‌شود. شما می‌توانید اینها را همراه با قفسشان داخل بالکن یا باغچه ببرید تا هواخوری کنند.»

به خانه برمی‌گردم و با اسب سفید رویاهایم به گذشته و خانه پدری برمی‌گردم. مادرم را می‌بینم که تنگ ماهی‌های قرمز را روی میز سفره هفت‌سین می‌گذارد و پدرم به فکر شستن و پرکردن آب حوض است که این کوچولوهای خوش‌رنگ را بعد از تحویل سال نو داخل حوض بزرگمان رها کند. به گوشه‌ای از حیاط بزرگ خانه‌مان نگاه می‌کنم. به فضایی که متعلق به مرغ‌ها و خروس‌های خانه است و آنجا دارند دنبال دانه می‌گردند و مادرم سبزی و نان و برنج برایشان می‌ریزد. خانه‌شان کوچک، اما باصفاست. گربه سیاه و بزرگ خانه را می‌بینم که پشت بام دارد با گربه‌ای دیگر دعوا می‌کند. دو تایی چه داد و فریادی راه انداخته‌اند. گربه سیاه ما سه تا بچه دارد. آنها نیز کنار مادرشان هستند. غم نان ندارند. در و همسایه هم استخوان و گوشت باقیمانده را پشت بام یا گوشه‌ای از حیاط برایشان می‌گذارند. موش‌ها از ترس این گربه‌ها فرار را برقرار ترجیح داده‌اند. زیرزمین خانه‌مان امن است. نگران مرغ و خروس‌ها نیز نیستیم. آشیانه‌شان محکم و امن است و گربه نمی‌تواند وارد محوطه‌شان شود.

از دنیای رویاهایم بیرون آمده و به طرف آکواریوم ماهی‌هایم می روم. سال گذشته با نگاه به ماهی‌‌های قرمزم عذاب وجدان گرفته و آنها را داخل استخر بزرگ ماهی قرمز شهرمان رها کردم. هر از گاهی به دیدارشان می‌روم. نمی‌دانم کدام یک از آنها ماهی‌های من هستند. اما می‌دانم که از بودن در کنار همنوعانشان خوشحالند. امسال نیز چهار ماهی دارم. هر روز به تماشای این زیبارویان می‌ایستم. تا روزی که عذاب وجدان بگیرم و آنها را نیز پیش همنوعانشان ببرم.

عزیزان من جای سنجاب و خرگوش و موش صحرایی و جوجه‌تیغی و لاک‌پشت و غیره، طبیعت است. دست از سرشان بردارید و بگذارید زندگی کنند.

Advertisements