دوست جان

«حیوان خانگی»

شامگاه

من هیچوقت حیوان خانگی نداشتم. تا زمانی که توی خانه پدری بودم اصلا احساس نیاز به همچین چیزی نمی‌کردم. در حالی که خونه بزرگ حیاط‌دار وسیعمون بهترین شرایط رو داشت. یادمه یه دوره کوتاه فقط چندتایی مرغ و خروس داشتیم که من هیچ رابطه عاطفی باهاشون نداشتم و به نظرم یه سری موجودات بودن مثل گلها و درخت‌ها، در همین حد.

حالا که خونه خودم یه آپارتمان کوچولوست و اصلا برای حیوون نگه داشتن جا نداره، به شدت دلم حیوون می‌خواد. هم سگ و هم گربه رو دوست دارم. خیلی عجیبه که بعد از این همه سال یهو کشفشون کردم. دیدم که هر کدوم شخصیت منحصر به فرد خودشون رو  دارند و سرشار از عشق و جذابیتند. چرا این همه سال ندیده بودم! حیفم میاد از روزایی که بدون عشق به گربه‌ها گذشته.  شاید دلیلش این بود که فرصتش نبود. چرا؟ چون بابا عاشق باغچه و گل‌هاش بود و نظم خاصی داشت و گربه‌ها دشمن این نظم و قشنگی باغچه بودن. بدبختا اجازه نداشتن از روی دیوار پاشون رو زمین بذارن. در نتیجه با دیدن هر گربه‌ای فقط یه چیز می‌گفتیم، پیشته. یه چند باری هم بچه‌گربه‌های بامزه اومدن تو حیاط که باهاشون بازی کردیم و براشون غذا گذاشتیم. ولی بازم هیچوقت بهشون دست نزدم. چقدر هم حیف. گذشت و گذشت تا یه روز توی دانشگاه یه گربه خیلی اهلی بهم نزدیک شد و با کفشام مشغول بازی شد. من شگفت‌زده از این روحیه خودمونیش کلی باهاش رفیق شدم. تازه اون موقع دیدم میشه بدون ترس گربه رو نوازش کرد و میشه اعتمادش رو جلب کرد. بعد از اون یاد گرفتم چه جوری با گربه‌ها ارتباط بگیرم و اگه دوست داشته باشن باهاشون بازی کنم.

حالا از کنار هیچ گربه و سگی یا هر حیوون دیگه‌ای که بشه توی زندگی شهری دید بی‌توجه نمی‌گذرم. بیشتر از همه گربه‌ها رو دوست دارم و اگه وقت باشه باهاشون مشغول بازی می‌شم. اون دقیقه‌های بازی با گربه‌ها اصلا از عمر آدم حساب نمیشه. وارد یه جهان بی‌زمان و بی‌دغدغه میشم. فقط پر از عشق و خنده میشم. بی‌‌نهایت بهم خوش می‌گذره. البته که اگه توی خونه باشه عالی میشه. یکی از رویاهامه که توی خونه‌م گربه داشته باشم. ولی اینم برای من مثل بچه‌دار شدن سرشار از مسولیته. الکی نیست که بخوام محض خوشحالی خودم یه موجود نازنین رو بیارم و بعد که سخت شد برام نگهداریش، جا بزنم و رهایش کنم یا به کسی دیگه واگذارش کنم. باید فکر راحتی و خوشحالی اون هم بود. ببینم فضای مناسب براش دارم یا نه. آیا قراره هر بار که به مبل و پرده چنگ انداخت، نگران اشیا بی‌جان بشم و اون طفلکی رو دعوا کنم! امکان نداره. پس یه خونه شلخته خواهم داشت؟ نه اینجوری هم دوست ندارم. یا چقدر در روز یا هفته ممکنه بیچاره رو تنها بذارم‌؟ دلم براش کباب میشه. وقتی مهمون میاد خونه‌ام چه راه حلی دارم، که نه به مهمون ترسو بد بگذره، نه به گربه عزیزم.

تصمیم سختیه که هنوز دلم و منطقم به تفاهمی نرسیدن و من همچنان خودمو به دیدارشان توی پارک و کوچه و خیابون راضی می‌کنم و موقع حافظی با دوستان پشمالوی عزیزم اشکم درمیاد.

Advertisements