… و اما بعد

«حیوان خانگی»

عصر

معلوم است که از حیوان خوشم می‌آید. اما نه هر حیوانی، مثلا ماهی برایم حیوان محسوب نمی‌شود. اصلا حیوانی که نشود توی دست گرفت و بغلش کرد و نازش کرد حیوان خانگی نیست.

قبلا جوجه داشتیم. جوجه‌ها آن‌قدر تحت مراقبت مادرم تر و تپل شدند که هر کدام برای خودشان مرغ و خروس‌های بالغی شدند و خانواده تشکیل دادند. اولین بار خواهرم بهشان موز داد و وقتی دیدیم نوکشان چسبیده و نمی‌توانند از هم بازشان کنند از خنده غش کردیم. بعد عذاب وجدان گرفتیم -راستش کمی هم از این که مادرم بیاید و دعوایمان کند ترسیدیم- گرفتیمشان و دانه دانه به زور آب در حلقشان ریختیم و نوک‌هایشان را شستیم تا به حالت طبیعی برگشتند.

قناری هم داشتیم، قناری‌ها حیوانات عجیبی‌اند. شاید هم قناری‌های ما این‌طوری بودند. از صبح تا شب ساکت بودند مگر وقتی که ما دو نفر یعنی من و خواهرم شروع می‌کردیم به حرف‌زدن، آن‌وقت، جانورها شروع می‌کردند به خواندن آن‌هم با بلندترین فرکانس قابل شنیدن برای انسان. بعدتر خرگوش داشتیم و آنقدر بهش رسیدگی می‌کردیم انگار خواهر دیگرمان بود. می‌دانستیم آش و کیک دوست دارد و عاشق برگ‌های گل گندمی است. هنوز که هنوز است وقتی خرگوش می‌بینم دلم برای بغل کردن و نوازش کردن و بوسیدن صافیِ روی سرش ضعف می‌رود. از بچه‌گربه‌ها که دیگر نگویم؛ به‌نظرم زیباترین مخلوقات جهانند. ظریف، زیبا، زیبا، زیبا.

دوستم یک گربه‌ سیاه چشم سبز آرام دارد. این لعنتی درست  شبیه عروسک است‌. بی‌سر و صدا و موقر می‌آید کمی کنار آدم‌ها می‌نشیند؛ معمولا اجازه گرفتن چند عکس می‌دهد و بعد بلند می‌شود می‌رود بالای کابینت می‌نشیند و نگاهمان می‌کند. شک ندارم توی دلش می‌گوید: «این آدم‌ها، عجیب اسکل‌اند.» گاهی با بچه‌ دوستم دنبال‌بازی می‌کنند و گاهی کنار هم دراز می‌کشند و کارتون می‌بینند. به نظر من این حد اعلای حیوان خانگی داشتن است. هم زیباست؛ هم بی‌سر و صدا و بی‌آزار است و هم پرستار بچه. آدم دیگر چه می‌خواهد؟ تازه جای خواب و دستشویی‌اش را هم از بدو تولد می‌شناسد.

اما؛ اما درد آنجاست که عمر حیوان‌ها کوتاه است. یعنی فکر کن پنج سال، ده سال خو گرفته‌ای به یک جاندار و دیگر همه احساساتش را از روی رفتارش می‌فهمی و آن‌وقت ناگهان می‌بینی ته چشمانش سایه‌ مرگ نشسته و دارد کم‌کم تمام می‌شود. درد عمیقی‌ست. یکی از دوستانم همین حالا با همین داستان درگیر است. بچه گربه پنج ساله‌اش بیمار است و هر روز به جای شیطنت‌های معمولش، می‌نشیند پای تخت و غمگین و مظلوم صاحبش را نگاه می‌کند.

نه! با این اوضاع گمان نکنم دلم بخواهد حیوان نگه دارم.  یعنی دلم می‌خواهد اما توانش را ندارم.

Advertisements

2 نظر برای “… و اما بعد

  1. سگ همسایه ما سنش زیاد شده و صداش دیگه رمق نداره. خیلی ناراحت کننده است و همش فکر میکنم خدا کنه طوریش نشه. اگر از دست رفتنش برای ما اینقدر سخته طفلکی خانواده همسایه چقدر براشون ناگوار خواهد بود.

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s