گربه‌ها، سگ‌ها، کلاغ‌ها و دیگران

«حیوان خانگی»

سپیده‌دم

من عاشق گربه‌ها هستم. همه حیوانات دیگر رو هم دوست دارم ولی گربه  چیز دیگری است. بچگی من توی خانه‌های حیاط‌دار گذشت. جوجه و ماهی قرمز و قناری و فنچ، یاکریم و گنجشگ و گربه و کلاغ. گاهی هم از آن پرنده‌های سبز و قرمز طوطی‌مانندی که توی دسته‌های ده پانزده‌تایی از اوایل تابستان تا اوایل پائیز پیدایشان می‌شد و از سیزده چهارده سالگی به بعد دیگر ندیدمشان. همیشه حیوان دم دستمان بود. ولی خوب مالکیت ما شامل جوجه و ماهی قرمز و در نهایت قناری و فنچ می‌شد. همیشه دلم می‌خواست گربه داشته باشم. اینکه توی بغلم بگیرمش و بیارمش توی خانه و اتاقم و برایش اسم بگذارم و اینها. دلم می‌خواست «مال» خودم باشد. خب البته که نمی‌شد چون قوانین و محدودیت‌های بهداشتی و انضباطی حاکم بر خانه ما، وضع‌شده توسط مادرم این اجازه را نمی‌داد. همه حیوانات «ول‌کام» بودند و مشمول غذا و آب و رافت و مهربانی، ولی فقط توی حیاط. خلاصه که آرزویش به دل من ماند.

حالا من امکانش را دارم که «حیوان خانگی» داشته باشم ولی دیگر آدم بیست سال پیش نیستم. این سگ‌های کوچولو و بامزه را توی خیابان و پارک نگاه می‌کنم، سگ‌های بزرگ و با عظمت را، گربه‌های خوشگل را قوزکرده پشت پنجره‌ها. دیگر دلم نمی‌آید داشته باشمشان. به نظرم خیلی خودخواهی می‌آید که به خاطر خوشایند دلم، نژادها را قاطی کنم، از سگ عروسک بسازم و گرگ درونش را خفه کنم تا همدم داشته باشم. اینقدر فانتزی و کوچولواند که زندگی بدون انسان را نمی‌توان برایشان تصور کرد، موجوداتی که اسیر آدم شده‌اند. سگ به آن غول‌پیکری را توی آپارتمان شصت متری نگه می‌دارند و از صبح تا شب که سر کار هستند این موجودات بیچاره زندانی‌اند. از کوچک و بزرگ، اخته‌شان می‌کنند تا «راحت» باشند ولی در واقع این راحتی برای صاحب حیوان است نه خود حیوان. ماهی‌های کوچک اسیر آکواریوم، مدام در حال تحمل شوک‌های مختلف. پرنده‌های مجبور به پرواز نکردن. همه اینها دلم را به درد می‌آورد. من عاشق حیوانات هستم و به همین دلیل دلم نمی‌آید بخاطر خوشایند خودم اسیرشان کنم.