این زن ریشه من است‎

«اگر من جای مادرم بودم»

صبح

مامان فقط بیست و چند ساله بوده که آخرین بچه‌اش به دنیا میاد. اون روزها نه مادر بودن ساده بوده و نه بیست و چند ساله بودن. شرایط جامعه‌ اون سال‌ها انقدر بد بوده که زندگی نه فقط برای مامان که برای خیلی از زن‌های جوان دیگه به دست و پا زدن در مرز سلامت عقلی و عاطفی می‌گذشته. به نظرم خیلی مهمه وقتی از مامان صحبت می‌کنم، زن شصت و چند ساله‌ امروز رو نبینم. اون دخترک تحت فشار رو در نظر داشته باشم.

مامان یه ایده‌آل‌گرای تقریبا احمق بود. از اون دست آدم‌هایی که معتقدن اگر زورشون به داشتن بهترین نمی‌رسه، پس وقتشون رو صرف خوب نکنن و بهتره موقعیت بد رو انتخاب کنن تا همیشه یادشون باشه که این وضعیت، اون چیزی نیست که باید بهش تن بدن و عادت کنن. برای همین در مقایسه با خیلی از زن‌های دیگه جسور بود و جسور عمل کرد. در زمانی که طلاق قبحی صد برابر امروز داشت، وقتی دید که نمی‌تونه از پدرم توقع داشته باشه که مردی باشه که دوستش داشته باشه و درکش کنه، ازش جدا شد. برای مامان خانواده مقدس نبود. شخص، مقدس‌تر بود. این، اولین و مهمترین چیزی بود که ازش یاد گرفتم. بعدها، وقتی زندگی من رو سر دو راهی انتخاب قرار داد همیشه بهم گفت به حرف دلت گوش کن. به خودت وفادار باش. شخصیت خودت مهم‌تر از نقشت به عنوان زن در جامعه یا خانواده است.

البته زندگیش هم خیلی ساده و خوب نبود. مامان فکر می‌کرد که باید پزشک بشه اما پرستاری قبول شد. دانشگاه تهران. بعد از دو ترم انصراف داد که رویاش رو پیگیری کنه و این بار هیچ چیزی قبول نشد. دیگه نتونست وارد دانشگاه بشه و این براش یه حسرت موند. خیلی چیزهای دیگه هم حسرت و زخمش روی جونش باقی موند اما همیشه به من که رسید سعی کرد بهم بگه ایده‌آل‌گرا باش حتی اگر احمق به نظر بیایی. من پشتتم. انجامش میدی.

مامان اما یه مشکل خیلی بزرگ داشت. یه چیز مهمی که من دارم سعی می‌کنم متفاوت ازش رفتار کنم. ناامید می‌شد. یه جای زندگی، از بهبود اوضاع و جهان دل می‌برید و بعد پا پس می‌کشید. همین شده که لیست حسرت‌هاش بلندبالاست و لیست کارهای یکساله‌اش خیلی زیاده. این رو هیچ وقت بلد نبود بهم یاد بده که وقتی زمین خوردی، حالا وقت بلند شدنه. خودت رو بتکون و زندگی رو ادامه بده. مامان نمی‌دونست موفقیت و خوشبختی شاید بار اول به دست نیاد و مداومت لازمه. این رو زندگی به من یاد داد و هزینه وحشتاکی هم ازم گرفت. بدترین بخشش این بود که وقتی من از چیزی ناامید نمی‌شدم، مامان فکر می‌کرد که به پایان زندگی رسیدم. تلاش دوباره براش معنا نداشت. هر راه رو فقط یک بار می‌رفت.

از یه جای زندگی من اونقدر بزرگ شدم که مسئول زندگی خودم باشم و یاد بگیرم برای ناکامی‌هام مامان و بقیه رو شماتت نکنم. اما گاهی دلم برای کودک درون مامان می‌سوزه که چه والد سخت‌گیر ایده‌آل‌گرایی بالای سرشه. کاش فقط کمی به خودش ساده‌تر می‌گرفت.

1 نظر برای “این زن ریشه من است‎

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.