ورای رویاها

«اگر من جای مادرم بودم»

سحرگاه

با اون شرایطی که ما داشتیم و با اون مدلی که مامانم من رو یک تنه بزرگ کرد، حقا که هر اعتراض و انتقادی می‌تونه به راحتی شکل ناسپاسی و انتظار بیجا به خودش بگیره. به نظر خودم، مامانم من رو بدون نقص بزرگ کرده و هر نخراشیدگیِ من حاصل ذات و انتخاب‌های خودمه. با اینکه دست تنها بود و از در و دیوار برامون می‌بارید ولی من به موقع و به اندازه کنترل شدم، آزاد گذاشته شدم، به بعضی تصمیم‌ها اجازه نه گفتن نداشتم در عین اینکه اجازۀ گرفتن تصمیم‌های دیگه‌ای رو داشتم. لجبازی‌ها و اعتراض‌هام با صبر و حوصله گوش داده شد و نظرات مخالفم بی‌طرفانه بررسی شد. تو هر سنی استقلال و اعتمادبه‌نفس مورد نیازم رو داشتم و این در حالی بود که مامانم خودش به نسبت آدم خجالتی‌ایه.

اون با خودش و شخصیتش و سبک زندگیش در صلح کامل به سر می‌بره. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، بوده مواردی که خیلی هم تغییر کرده، ولی این صلح مامانم با خودش هیچ‌وقت باعث نشد که هر چی دوست داره خوب باشه و هر چی خوشش نمیاد بد، که متعاقب اون من ناخودآگاه به همون سمت و سویی برم که خودش رفت. راه خودش رو دوست داشت ولی من رو آزاد گذاشت راهم رو پیدا کنم. برای من به جز دزدی و دروغ و اینجور نبایدها، بقیه چیزها خنثی بودن و بهم یاد داد اونی رو که می‌خوام انتخاب کنم. اگر انتخاب‌هامون یکسان بود همون قدر تشویق می‌شدم که اگر متفاوت بود. بیشتر تشویقم نمی‌کرد که من مشتاق‌تر بشم تا راه خودش رو برم. گذشته از تفاوت‌ها حتی اگر معتقد بود اشتباه می‌کنم و من پافشاری می‌کردم، پا به پام اومد و پشتم بود چون اون انتخاب من بود. همیشه انتخاب‌هام روبه یک اندازه تشویق کرد.

فقط شاید دو چیز باشه که برای مامانم مثل دروغ یک نباید بزرگ و غیرقابل چانه‌زنیه ولی من الان می‌بینم که اونا هم می‌تونن انتخاب باشن. جوری که اگه بچه ‌‌‌‌‌‌‌‌داشته باشم بهش یاد می‌دم انتخابشون کنه. خیلی می‌ترسم که اگر بچه من تصمیم بگیره بی‌نظم و کثیف باشه، من چطوری باید با این موضوع کنار بیام ولی اینکار رو خواهم کرد و سختی مهمونی رفتن به بازار شامش رو به جون می‌خرم!

مامان من سطح تعادلش در نظم و نظافت ورای سطح معمول آدم‌هاست. من هم تو همون سیستم با همون کیفیت بزرگ شدم دیگه. البته یادمه که بهم‌ریختگی اتاقم رو تحمل می‌کرد و هیچی نمی‌گفت، ولی میشه یک دلیل تحملش این باشه که خودم خیلی طاقت نداشتم تو اون اتاق درهم برهم بچرخم. برای همین زود مرتبش می‌کردم. یادم نمیاد غذا رو زمین ریخته باشم یا آشغال انداخته باشم و ازش گذشته باشم. نمی‌ریختم و یا تمیزش می‌کردم. یادمه تو سنی که مسئولیت آشپزخونه و کتابخونه رو باهام تقسیم کرد، یه سری تغییرات ایجاد کردم که به نظرم همه‌چیز تمیزتر و مرتب‌تر بشه. شاید اگه جای مامانم بودم بیشتر از اون مقاومت می‌کردم یا همون موقع یه کاری دیگه می‌کردم. ولی مامانم اون موقع بعد از کمی مقاومت که نگی به سمت حادی پیش میریم، در آخر خوشش اومد و با من هم داستان شد. الآنم که مدت‌هاست من دیگه مسئول اون آشپزخونه و اون کتابخونه نیستم، سیستم من کماکان اجرا میشه.

به نظر آدم‌های اطرافم، من به شکل وسواسی تمیز و مرتبم. ولی به نظر خودم عادی‌ام. تازه از وقتی هشدار گرفتم که این می‌تونه به وسواس تبدیل بشه، خیلی کثیف‌تر و شلخته‌تر شدم. گاهی که هوس می‌کنم حتی می‌تونم بهم‌ریخته زندگی کنم. با همه اینها هنوزم آدم‌هایی رو می‌بینم که به چشم من کثیفی و شلختگیشون غیرقابل تحمله و مرزهای ادب اجتماعی رو رد کردن ولی خودشون با خودشون حال می‌کنن و افراد دیگه جامعه شاید تأیید نکنن ولی به نظرشون خب این آدم اینطوریه دیگه. اینجور تفاوتِ نگاه به این فکر می‌برتم که شاید مامانم چون خودش تمیزی و نظم رو خیلی دوست داشت، در مقابل علاقه یا توجه من واکنشی نداشت و به نظرش لازم نبود که کنترلش کنه. به این فکر می‌کنم که من باید کمی هوشیارتر باشم، البته اگه ممکن باشه. چون مامان من یک مامان رویاییه.