طاق نصرت

«جنگ»

از میان نامه‌های رسیذه: سونیا کلهر

سه سال بود که جنگ شروع شده بود و شهر ما چون نزدیک مرز عراق بود مدام درگیر آژیر قرمز و بمباران و موشک بود. اون روز اولین روز از هفته‌ای بود که مدرسه‌ام شیفت بعد از ظهر بود و از اونجا که خونه ما از مدرسه خیلی دور بود و من با سرویس بچه‌های ارتشی می‌رفتم مدرسه؛ مجبور بودم طبق معمول با شیفت صبحی‌ها برم و تا ظهر که مدرسه شروع میشه یه جایی توی خیابان ولگردی کنم یا برم کتابخانه و یه جوری وقتم رو بگذرانم.

اون روز زیبا هم هم با من همراه شده بود و پیشنهاد داد که وقتی رسیدیم اول بریم یه شیر کاکائوی داغ و کیک بخوریم . گفتم من صبحانه خوردم. گفت: «منم خوردم ولی می‌خوام تو رو ببرم یه جای خوب!» و یه چشمک زد. تازه ۱۵ ساله شده بودیم و سر و گوشمان می‌جنبید. بعد گفت: «یه مغازه آب‌میوه‌فروشی بالاتر از میدان شهرداری باز شده . دو تا برادر دوقلو هستند باید اونا رو ببینی.»

سرویس رسید میدان شهرداری و ما پیاده شدیم. برای ۲۲ بهمن خیابان رو آذین‌بندی کرده بودند و توی خیابان اصلی که از میدان شهرداری رو به بالا بود طاق نصرت بسته بودند و روی پایه‌ها و ستون‌های طاق نصرت پر بود از عکس‌هایی شهدای جنگ و مغازه دوقلوها درست زیر طاق نصرت بود. از سبدهای گل با کارت‌های چسبیده روی اونها که چندین قسمت مغازه گذاشته شده بود می‌شد حدس زد که مغازه رو تازه افتتاح کردند .

زیبا حق داشت؛ دوقلوها خیلی خوب بودند. دو تا پسر حدودا ۲۲ ساله با چشم‌های آبی و موهای بلوند متوسط و هیکل‌های ورزشکاری، خوش‌تیپ و خوش‌لباس… وقتی داشتم سفارش شیر کاکائو می‌دادم محو سیبیل‌های بلوند یکی از دوقلوها شده بودم و هوش از سرم‌ پریده بود ؛ قلبم تند تند می‌زد و صورتم سرخ شده بود . فکر کردم خودش متوجه لرزیدن دستم شد چون ازم خواست که لیوان رو بذارم توی سینی و گفت داغه مراقب باش!

اون روز سر کلاس اصلا تمرکز نداشتم و مدام توی خیالپردازی غوطه‌ور بودم و توی خیالم می‌دیدم که همون که به من گفت مراقب باش دستت نسوزه، دستم رو گرفته و تاج گلی روی سرم گذاشته و عاشق من شده! توی خیالات عاشقی غرق بودم که با صدای آژیر قرمز به خودم اومدم. توی کلاس ولوله شد و مثل هر بار که وضعیت خطر بود همه همدیگر رو هول دادند و با ترس به طرف پله‌ها و درب خروجی دویدند.

هنوز آژیر تموم نشده بود که صدای وحشتناک بمباران و لرزیدن ساختمان مدرسه و جیغ و فریاد دخترها بلند شد. توی پله‌ها بودم که متوجه شدم ساختمان پشتی مدرسه هم خراب شده. به سختی از درب مدرسه بیرون زدم و از مردمی که وحشت‌زده به هر طرفی می‌دویدند شنیدم که چندین نقطه شهر بمباران شده و یکی از این نقاط هم می‌شد درست پشت مدرسه ما، بالاتر از میدان شهرداری… خیابانی که به موازات خیابان ما بود… جایی که طاق نصرت بود.

بی‌اختیار پیچیدم طرف محل بمباران. تقریبا داشتم می‌دویدم و گریه می‌کردم؛ مردم فریاد می‎زدند و به این طرف و اون طرف سرگردان بودند. صدای آمبولانس‌ها قطع نمی‌شد و خیابان پر شده بود از ماشین‌های ارتشی و نیروهای هلال‌احمر. از میدان شهرداری به بالا دیگه می‌تونستم خرابی‌ها و نیروهای کمکی رو ببینم. تقریبا نصف خیابان  بسته شده بود و به سختی کسی می‌تونست به محل نزدیک بشه. از اون قسمت به بعد همه چی ویران شده بود. از مغازه دوقلوها تقریبا چیزی نمانده بود. پایه‌های طاق نصرت کج و پیچیده شده بودند.

چشمام دو دو می‌زد. تند تند اشک‌هام رو پاک می‌کردم که بتونم بهتر ببینم شاید اثری ازشون پیدا بشه، شاید لابلای جنازه‌ها و تیکه‌های بدن آدم‌ها معجزه شد و زنده بیرون اومدن… دیگه نمی‎تونستم نفس بکشم و سرم به شدت گیج می‌رفت که یکی از سربازهایی که برای بستن اون قسمت مامور شده بود جلوی من رو گرفت و گفت که دیگه نمی‌تونی جلوتر بری. از من اصرار و از اون نفهمیدن. داشتم با سرباز چانه می‌زدم که باید برم جلوتر چون می‌دیدم که دارند از اون قسمت آواربرداری می‌کنند که دیدم… با چشم‌های خودم دیدم که پیدا کردن یکیشون رو…