جنگ و گنجشک

«جنگ»

نویسنده مهمان: سام‌الدین ضیایی

– روزی که پسر همسایه کله گنجشک روی شاخه درخت انار خانه‌مان را با قساوت تمام کند که کباب کند یادم هست. بعد از آن هرگز هوس کباب گنجشک نکردم و دیگر هیچ زمستانی برای گنجشک‌های گرسنه حیاط خانه‌مان دام پهن نکردم. حالا تصور کنید منی که با شنیدن صدای «توجه توجه! علامتی که هم اکنون می‌شنوید…» رنگ و رویم مثل گچ سفید می‌شد و البته تلاش می‌کردم به روی خودم نیاورم پیش از زمان مقرر سرباز شدم! چون کنکور پزشکی قبول نشده بودم خودم را تنبیه کردم! به چشم برهم‌زدنی دیدم دارم برای جنگ با دشمن آماده می‌شوم و شش ماه آموزش و دوره پدافند هوایی را هم گذرانده‌ام. به توصیه یکی از نزدیکان باید با سفارش فرمانده پادگان، پیش از آزمون نهایی تقسیم سربازان، از افسر مربوطه می‌خواستم تا با دستکاری نمره آزمون ماندم در تهران را تضمین کند. در آخرین لحظه‌ها پشت در اتاق افسر مربوطه به بهانه‌ای و با اندک اعتماد به نفسی از خیر پارتی‌بازی گذشتم و آزمون را با نمره ۹۸ از ۱۰۰ پشت سر گذاشتم.

روز تقسیم گویا خیلی‌ها دم افسر مربوطه را دیده بودند. تهران و همه پایگاه‌های غیر جنگی و خوش آب و هوا نصیب آنان شد و دزفول و امیدیه و بوشهر ماند و سه نفر! بوشهر به نزدیک‌ترین دوستم رسید و من ماندم و دو سه سرباز که نمی‌شناختمشان و انتخاب بین دزفول و امیدیه! گفتند هوای امیدیه افتضاح است و من هم پیروزمندانه پایگاه چهارم شکاری دزفول را انتخاب کردم!

– من و سرباز همسفرم را پشت توپ ۲۳ میلی‌متری نشاندند. گروهبان وظیفه و سربازان قدیمی می‌گفتند مدت‎هاست از موشکباران خبری نیست. جنگنده‎های عراقی هم گاهی می‎آیند و خطی می‌اندازند و دیوار صوتی می‌شکنند و می‌روند. گروهبان وظیفه که ترس و نگرانی را در چشم‌هایمان دیده بود از سر دلداری تا دهان وا کرد و گفت نگران نباشید صدای مهیبی آمد و دو جنگنده سوخوی سیاه‌رنگ عراقی مثل برق و از فاصله بسیار کمی از بالای سرمان رد شدند. پای من روی پدال توپ قفل شده بود و هر چه سعی کردم حرکت نکرد تا بتوانم شلیک کنم. تا به خود آمدم دیدم جنگنده‌ها رفته‌اند و سرگروهبان و سربازها ناپدید شده‌اند. گویا رسم آن بود که در چنین موقعیتی قدیمی‌ترها بپرند توی سنگر!

– سربازهای قدیمی و سرگروهبان دورمان جمع شده بودند و از قدم نامبارکمان می‌گفتند که این بار باز بدون اعلام وضعیت قرمز صدای هواپیمایی را که از سد دز می‌آمد شنیدیم. به آهستگی و در ارتفاع کم به سمت ما می‌آمد. صدای شلیک از توپ‌های اطراف را که شنیدیم این بار پدال حرکت کرد و تنها صدای شلیک رگبار را می‌شنیدم که همزمان بر قلبم چکش می زد. میراژ عراقی نزدیک‌تر آمد. به آرامی از بالای سرمان رد شد و در گندمزارهای روبه‌روی موضع ما که بر فراز کوه بود سقوط کرد و نیمی از نوک هواپیما در خاک فرو رفت.

– سربازان شادمان به سوی هواپیما که چندان نزدیک هم نبود دویدند. تو گویی سربازان محمد برای سهم خود از غنیمت جنگ میان اسلام و کفر چنان شتابانند!

– تکه هایی از لاشه هواپیمای عراقی را آورده بودند تا به یادگار به خانه ببرند. غرق در افتخار بودیم که تکه‌های متلاشی شده بدن خلبان را بر تکه‌ای از در کابین هواپیمای غنیمتی دیدم!

– این همان پسرکی بود که دلش از مرگ گنجشک درخت انار همسایه به درد آمد؟