زمستان شصت و شش

«جنگ»

بامداد

عصر یازده اسفند بود و من کلاس زبان داشتم. قرار بود مامان و بابا و برادرم بیایند دنبالم و بعدش برویم خرید عید. هوا ابری بود و من عاشق این‌جور هوای مردد بین فقط رعد و برق زدن خالی و باریدن به همراه رعد و برق، بوده و هستم. داشتیم بین لباس‌های نو می‌چرخیدیم که صدای عجیبی آمد. شاید رعد و برق بود ولی مشکل اینجا بود که کل شیشه‌های مغازه به شدت لرزید. مامان به بابا نگاهی انداخت و گفت: «خب دیگه برای امشب بسه، بقیه‌شو میاییم پنجشنبه می‌خریم.» برادرم طبق معمول شروع کرد به بدقلقی ولی مامان و بابا سفت و سخت ما را به سمت ماشین بردند. توی راه ساندویچ خریدیم.

به خانه که رسیدیم دوباره آسمان یک رعد و برق، مشابه قبلی زد. مامان فورا رادیو را روشن کرد تا اخبار ساعت هشت شب را گوش بدهیم. من و برادرم مشغول ساندویچ‌های سوسیس آلمانی توی نون بولکی بودیم و نفهمیدیم گوینده اخبار چه گفت فقط بعدش وقتی نگاهم به صورت مامان افتاد متوجه شدم اتفاق ناخوشایندی افتاده. بابا ساندویچش را نصفه رها کرده بود و داشت با پیچ‌های رادیو ور می‌رفت تا رادیوهای آن طرف را بگیرد و مامان، بدون باز کردن کاغذ ساندویچ، به گوشه‌ای زل زده بود و صورتش نه رنگ داشت نه حس. آن شب تا صبح بیدار بودیم. قبلش آن رعد و برق عجیب یک بار دیگر شیشه‌ها را به لرزه درآورد و من فهمیدم که امسال بر خلاف پارسال که بمباران می‌شدیم، قرار است موشک‌باران شویم.

توی یک ذره جای زیر پله، من و برادرم دو طرف مامان دراز کشیدیم و بابا دم در هال رادیو به گوش به دیوار تکیه داد. تا خود صبح صداهای بلند وحشتناک شنیدیم و یکی دو بار هم صدای آژیر واقعا ترسناکی، شبیه آنهایی که توی فیلم‌های جنگ جهانی می‌زدند، به گوشمان رسید. بعدها معلوم شد آن شب مثلا مانور ضدهوایی‌ها بوده، طرفه اینکه آن موقع‌ها اصلا به فکر اطلاع‌رسانی نبودند و اصلا مهم نبوده کلی از مردم از جمله ما، از ترس تا مرز سکته رفتیم. فردا صبح زنگ ورزش بخاطر هوای بارانی توی کلاس نشسته بودیم که همراه صدای مهیبی شیشه‌های کلاس پایین آمد. هفته بعد ما توی راه یکی از روستاهای اطراف بودیم و توی آسمان، رد به جا مانده از عبور موشک را به هم نشان می‌دادیم.