تاریکی

«جنگ»

نیمه‌شب

در دوران جنگ ایران و عراق ما در تهران زندگی می‌کردیم، روزهایی که تهران در دوران موشک‌باران بود، همه (خانواده‌ ما، خاله‌هایم و مادربزرگم) در خانه مادربزرگ بودیم. یکی از موشک‌هایی که به تهران اصابت کرد، محله‌ای نزدیک خانه‌ مادربزرگم بود و از قضا مادربزرگم یکی از خانواده‌ها را می‌شناخت، یادم نیست که چند نفر از اعضای خانواده آسیب دیده بودند، تصاویر گنگی از آن خانواده و خرابی خانه‌شان را به یاد می‌آورم و در آن تصویر دختربچه‌ای است که دستش به همراه عروسکش از میان آوارها بیرون مانده بود، در حالی که شیشه‌ای چسب‌خورده نیز در کنار دستش افتاده بود.

 وقتی رادیو آژیر خطر و وضعیت قرمز را اعلام می‌کرد، در هر حالتی که بودیم از فضای خانه بیرون می‌آمدیم و به حیاط و کوچه می‌رفتیم. خانه‌ مادر بزرگم ویلایی بود و بدبختانه دستشویی در انتهای حیاط کنار انباری قرار داشت که انباری با پرده‌ای از فضای دستشویی جدا می‌شد، آن حیاط آن روزها به نظرم خیلی بزرگ بود. یک باور عامیانه وجود داشت که هواپیماهای صدام وقتی بر فراز تهران پرواز می‌کنند، هر کجا نوری ببینند، موشک را آن جا پرتاب می‌کنند. من از تاریکی می‌ترسیدم و عصرها که هوا تاریک می‌شد، تقریبا لامپی شروع نمی‌کردیم، اغلب با شمع یا فانوس فضای داخل خانه را روشن می‌کردیم. مصیبت از آن جا شروع می‌شد که من در تاریکی می‌خواستم به دستشویی بروم، ساعت‌ها دستشویی‌ام را نگه می‌داشتم که نکند به واسطه‌ نور شمعی که با آن به دستشویی می‌روم، خلبان نور را ببیند و موشک را بر سرمان پرتاب کند و همه بمیرند و من در دستشویی تنها زنده بمانم. از سمت دیگر هم بدون نور نیز نمی‌توانستم خود را به دستشویی برسانم و در آن فضای پر از ترس و اضطراب که مرگ بر آن فائق بود و هر دقیقه شایعه‌ای شکل می‌گرفت که موشک به فلان محله اصابت کرده است، بزرگتری فرصت این را نداشت که به ترس من بپردازند. من هنوز با گذر حدود سی و چند سال از آن زمان، از تاریکی و موشک باران می‌ترسم.

جنگ را از هر منظری که ببینی مصیبت است حتی از دید دختربچه‌ای که با مرزهای جنگی صدها کیلومتر فاصله دارد و فردی را در جنگ از دست نداده است. جنگ تاریکی بی‌انتهایی است که وقتی بر سایه‌ جغرافیایی می‌افتد، همه ساکنان را در کام ترس فرو می‌برد.