آینه دیواری

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سرگروه: نوشی

بیشتر از یازده ساعت در روز کار می‌کردم. ساعت شش و نیم صبح از خواب بیدار می‌شدم. چهل و پنج دقیقه وقت داشتم که لباس بپوشم، صبحانه بخورم، با عجله بدوم تا به اتوبوس برسم و برم سر کار و قبل از ساعت هشت صبح کارت بزنم. ساعت هشت صبح اولین کلاس شروع می‌شد. گاهی تا ساعت پنج و  گاهی هم تا ساعت هفت، کلاس پشت کلاس درس می‌دادم. این میون یک ساعتی وقت ناهار داشتیم که من اغلب توی کلاس می‎موندم تا بچه‌ها بتونن تمرین‌های عقب‌افتاده رو تموم کنن.

کار اول که تمام می‌شد با سرعت خودم رو به کار دوم می‌رسوندم که یه شرکت کامپیوتر متعلق به یکی از آشنایان بود که محل کار رو به یه نشریه محلی اجاره داده بود. ساعت پنج که شرکت تعطیل می‌شد بچه‌های اون نشریه از شرکت و امکاناتش استفاده می‌کردن برای انجام کارهای نشریه. صاحب اصلی شرکت نیاز به کسی داشت که به نمایندگی از طرف اون توی شرکت حضور داشته باشه. پول بدی هم نمی‌داد. این آدم مورد اعتماد من بودم که تا نه شب سر کار می‌موندم و بعد خسته و کوفته در رو قفل می‌کردم و سوار تاکسی می‌شدم تا جنازه‌م رو برسونم خونه. البته به زور پدرم که توی رودروایسی مونده بود بعضی شب‌ها مجبور بودم به عروس و نوه‌های یکی از دوستانش آلمانی درس بدم که طبعا این جور وقت‌ها زودتر از یازده و نیم خونه نمی‌رسیدم.

سوای خستگی کشنده شب‌هایی که مجبور بودم تا یازده کار کنم و باعث می‌شد که دوست داشته باشم ساعت نه راهم رو طرف به خونه کج کنم، یه عامل خارجی دیگه هم وجود داشت که دوست داشتم حوالی نه و نیم از خیابون درختی رد بشم و همیشه هم اصرار داشتم سمت راست ماشین بشینم، اونم وجود یه مغازه مبلمان و لوازم چوبی بود که تا ساعت نه و نیم – ده باز بود و البته دلیل من برای دیدن این مغازه نه شخص فروشنده، که اصولا از اون فاصله چندان قابل تشخیص نبود، بلکه یه آینه دیواری ساده زیبا بود که گوشه ویترین مغازه لم داده بوده و شده بود عشق همه شب‌های از سر کار برگشتن من.

این مغازله نگاهی اونقدر ادامه پیدا کرد تا یه شب متوجه شدم آینه سر جاش نیست. بی‌اختیار به راننده گفتم پیاده می‌شم و هراسون خودمو به اون طرف نهر آب وسط خیابون رسوندم و با وحشت و عجله از فروشنده که داشت وسایلش رو جمع و جور می‌کرد تا مغازه رو ببنده پرسیدم کجاست؟ فروشنده که از حرکت هیجان‌زده من متعجب شده بود و پرسید: کی؟ گفتم: «نه! آدم نیست. همونی که اینجا توی ویترین بود… همون آینه‌ای که سه تا طبقه زیرش داشت بالاش گرد بود.» و هم‌زمان سعی کردم با دستم شکل آینه رو توی هوا ترسیم کنم. و ادامه دادم: «فروختینش آقا؟ تو رو خدا فروختینش آقا؟ نکنه فروختینش…» مرد بلند بلند زد زیر خنده و دعوتم کرد بشینم روی صندلی و یه لیوان آب گذاشت روی میز روبروم و گفت: «نفروختیمش، فقط دکور ویترین رو عوض کردیم. اینجاست.» و با انگشت پشت سرم رو نشون داد. آینه رو که دیدم نفسم آزاد شد و بدون مقدمه گفتم «من این آینه رو همین الان می‌خرم.» از تصور اینکه روزی برسه و آینه نباشه داشتم دق می‌کردم. مرد گفت باشه. بعد نگاهی به قد و بالای آینه و قد من انداخت و گفت: «تقریبا هم‌قد شماست، من کمک می‌کنم تا بذارینش توی ماشین.» گفتم «من ماشین ندارم. تاکسی بگیریم.» مرد گفت: «آدرس بدید فردا براتون با وانت می‌فرستمش.» گفتم «من می‌خوام امشب توی خونه‌م باشه، تاکسی بگیریم.» مرد لبخند زد و گفت «تاکسی نمی‌خواد، امشب خودم براتون میارمش، هزینه هم نمی‎گیرم.» با خودم گفتم «میگه، اما نمیاره. بدون هزینه؟ این وقت شب؟ فقط واسه یه آینه دیواری؟» فروشنده متوجه تردیدم شد  و گفت: «این فقط یه جواب ساده‌ست به عشقی که توی چشم‌های شما نسبت به این آینه دیدم. نگران هیچی نباشید. آدرس بدید من آینه رو میارم.»

اون شب آینه توی اتاق من بود. فردا صبح روی دیوار اتاقم نصبش کردم، ازدواج که کردم هم اولین چیزی که به خونه جدیدم بردم همین آینه بود. این آینه تا زمانی که از ایران فرار نکرده بودم عزیزترین وسیله خونه من بود که مثل هزاران چیز عزیز دیگه وقت فرار، توی خونه‌م جاش گذاشتم و دیگه دستم بهش نرسید.

 

Advertisements