سرود شادی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نویسنده مهمان: رضا

من شیفته دلخوشی‌های ساده‌ام، آن‌ها آخرین پناه جان‌‌های محزونند.
اسکار وایلد

۱- بازی تمام شده بود و داشتیم قدم‌زنان از کریم‌خان به سمت میدان «ولیعصر – ولیعهد» برمی‌گشتیم. طبیعتا خیابان بسته بود و شلوغ و نمی‌شد ماشین سوار شد. داشت از روبرویمان می‌آمد، لبخند بزرگی روی لبش بود که بی‌اختیار باعث می‌شد لبخند بزنی. آن‌قدر لبخند ندیده‌ایم که همین لبخند ساده‌ هم برای خودش موهبتی است! بعد انگار لبخند پخش شده بود بین همه. بین شاید هزاران نفری که میدان و اطرافش را پر کرده بودند و حتی بین ماموران مستأصل و بی‌سیم به دست دور میدان که مانده بودند با این جمعیت چه کنند. جلوتر پلیسی روی دوش مردم می رقصید و کمی جلوتر، کنار بیمارستان راننده‌ی آمبولانسی از پشت بلند‌گوی آمبولانس دلخوشی‌اش را داد می‌زد.

۲- خسته می‌رسیدم خانه، از کار، از بحث با آدم‌هایی با زبانی ناآشنا، امیدم به روشن بودن آن چراغ کوچک کنار اسمش بود توی فیس‌بوک، همین که می‌گفتی سلام، انگار رنگ دنیا عوض می‌شد.

۳- هفته‌ خیلی سختی بود، همه چیز به هم ریخته بود، مجبور شدم یک برد raspberry pi zero که قیمتش حدود ۵ دلار بود را به قیمت ۲۱۸ هزار تومان بخرم و هر روز هم بدتر می‌شد. تا نی‌کو پیغام داد که قرار است بازی با پرتقال را با بچه‌های کم‌توان بهزیستی، همراه دوست عزیزی و بچه‌های گروه «پایان کارتن‌خوابی» ببینیم. پیش خودم گفتم نمی‌شود، راه دور است، نیمه‌شب است، بعد از بازی ماشین پیدا نمی‌شود برای برگشت، اما ته دلم… خود بازی به کنار، برای منی که فوتبال هیچ‌وقت ورزش مورد علاقه‌ام نبوده و تعداد بازی‌های فوتبالی که تا آخر دیده‌ام کمتر از انگشتان یک دست است، دیدن این حس و شادی جمعی و آن پسر‌بچه‌ای که بعد از گرفتن کلاه دست داد و گفت عمو متشکرم، فراموش‌نشدنی بود.

یک پیاده‌روی خیلی طولانی، تا جایی که بشود ماشین سوار شد، از بین مردمی که جشن رفته بودند، تمام حس بد هفته‌ قبل را شست و برد. همین شادی‌‌های کوچک جمعی، همان مردی که در بزرگراه چمران، چراغ عقب ماشینش خرد شده بود و به راننده‌ مقصر گفت فدای سرت، برو خوش باش. شاید فردا همه برگردیم به همان حس هفته‌ قبل. شاید، فردا همان مرد «برو خوش باش»، به خاطر آینه به آینه شدن با ماشین کناری از قفل فرمان استفاده کند. اما این حس جمعی، بزرگ‌ترین دوپینگ بود برای ملتی مستأصل، افسرده و شاید فرو ریخته. برای من اما، دیدن این‌ که هنوز کسانی هستند که شادی را تقسیم می‌کنند، بهترین حس ممکن بود.

۴- فردا هم برمی‌گردیم سر کار، همان حس روزهای قبل، نگرانی برای روز بعد و …، اما ته دل همه‌مان انگار چراغ کوچکی روشن شده که کمی دلگرممان می‌کند، فقط کمی، اما نه از آن کمی‌های معمولی. چیزی شبیه مساوی کردن با پرتقال و باخت یک بر صفر به اسپانیا…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s