از چهارراه ولی‌عصر تا خیابان برادوی*

«خوشی‌های کوچک زندگی»

بامداد

کوله‌‌پشتیش رو از کنار تخت برداشت و یه‌وری انداخت روی دوشش. روسری گلبهی رو انداخت روی سرش و یه طره از موهای مواج بازیگوشش رو کشید بیرون. یه نگاهی به خودش توی آینه انداخت، یه لبخند ریز یواشکی ملوس زد. یه سیب سرخ از دیشب روی میز تحریرش جا مونده‌ بود. برش داشت و یه گاز جانانه زد که آبش حسابی پاشید توی هوا. در حالی که داشت بلند‌بلند دیالوگ‌هاش رو تکرار می‌کرد، در رو باز کرد و رفت توی پذیرایی. مامان داشت تلویزیون نگاه می‌کرد و بابا سخت مشغول رسیدگی‌ به گل‌ و گلدون‌های عزیزکرده‌اش بود. تا وارد شد، هردو بهش لبخند زدن. شیرینی لبخندشون، سیب سرخ رو شرمنده کرد. پرید و هردوشونو ماچ کرد و خداحافظی کرد و از خونه زد بیرون. لحظه‌شماری می‌کرد که شب شه و برای دیدن اجراش بیان و یه عالمه کیف کنن. از فکر کردن بهش چشماش برق می‌زدن.

وقتی داشت پله‌ها رو دوتا یکی می‌رفت پایین، دو تا فکر توی ذهنش وول می‌خوردن. اولی این بود که بازم یادش رفته بود بند کفش سمت چپشو ببنده و دومی این بود که چه‌قد عاشق شخصیت ایرینا توی نمایش‌نامه سه خواهر بود و چقدر هر روز صبح بیدار شدن براش‌ آسون بود وقتی به شوق زمزمه‌ کردن دیالوگ‌های ایرینا بود. تا جایی که یادش بود همیشه به اتفاقی‌ترین حالت ممکن زندگی کرده بود و هیجان‌انگیزترین اتفاق‌ها براش اتفاق افتاده بودن. همیشه خوشبخت بود. همیشه شانس اینو داشت که بتونه از کوچیک‌ترین چیزها شاد بشه. بعضی‌ وقت‌ها یه لیوان ذرت مکزیکی حس تعطیلات توی سواحل مکزیک رو بهش می‌داد یا با یه فنجون قهوه فرانسه، خودش رو توی یکی از کافه‌های پاریس تصور می‌کرد در حالی که داره خوشمز‌ه‌ترین نوشیدنی دنیا رو به عنوان پیش‌درآمدی بر نخستین بوسه زندگیش مزه‌مزه می‌کنه. بعضی وقت‌ها کافی بود یه قدم توی چهارراه ولی‌عصر بزنه تا بتونه چشماشو ببنده و خودشو توی نیویورک تصور کنه در حالی که داره توی برادوی قدم می‌زنه و می‌خواد نیم ساعت دیگه بره یه اجرای عالی رو ببینه.

خیلی برای اجرا هیجان داشت. عاشق نمایش‌نامه و کارگردان و هم‌بازی‌هاش بود. شاید یکی از دلایلی که زندگیش این‌همه باب طبع بود این بود که هیچ فشاری روش نبود که کاری رو انجام بده که دوست نداره و با جون و دلش عاشق لحظه‌لحظه بودنش بود. عاشق این بود که با هر نقش جدیدی یه بار متولد بشه و دنیا رو از یه زاویه خوشگل کشف‌نشده ببینه. اون یه عالمه دلخوشی‌های ساده دوست‌داشتنی داشت و برای داشتنشون فرق نمی‌کرد توی چهارراره ولی‌عصر قدم بزنه یا توی خیابان برادوی.

 

Broadway*

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s