زندگی

«خوشی‌های کوچک زندگی»

نیمه‌شب

شاید اگر قرار بود هفته‌های پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از آن لحظه‌هایی که سنجاب‌ها یک‌دفعه سر و کله‌شان پشت پنجره پیدا می‌شود می‌نوشتم‌. یا مثلا از آن لحظه‌های خاصی که کف زمین دراز کشیده‌ام و از پنجره باد خنک شامگاه به داخل‌خانه وزیده‌ می‌شود و من چشم‌هایم را می‌بندم و به صدای نفس‌کشیدن دخترم گوش می‌دهم، یا حتی وقتی که گربه‌ام می‌آید و زیر گلویم گوله می‌شود و جرات نمی‌کنم که غلت بزنم اما از گرمای تن کوچکش لذت می‌برم.

شاید اگر قرار بود دو یا سه سال پیش از دلخوشی‌های کوچکم می‌نوشتم برایتان از شب‌هایی می‌نوشتم که روی مبل فرو رفته‌ام و به صدای یار که در اتاق دیگر بلند شعر می‌خواند گوش می‌دادم. یا از لحظه‌هایی که از شرکت مستقیم اول به محل کار مادرم می‌رفتم و روی صندلی‌اش چرت‌ می‌زدم تا سرش خلوت‌ شود بعد با هم چای و بیسکوییت می‌خوردیم و من بر‌می‌گشتم سر خانه و زندگی‌ام، یا حتی وقت‌هایی که با خواهرم توی بالکن آفتاب می‌گرفتیم.

اگر حتی بخواهیم‌ عقب‌تر برویم از پیدا کردن یک تمبر جدید برای آلبوم‌هایم ، حاضر نشدن پای تخته برای درس جواب دادن یا حتی بیدار شدن در نیمه شب در جاده و گوش‌دادن به صدای ضبط و خیره شدن به ماهی که جاده‌ی کویری را با ما می‌‌آمد، یا حتی خوردن کتلت‌های داغی که مادربزرگم تازه از ماهیتابه بیرون کشیده.

هزاران هزار چیز کوچکی که شاید بارها در زندگی‌ام اتفاق بیفتد اما هر بار با چنان بوی و عطری همراه است که هوش می‌برد. اما امروز که دارم‌ می‌نویسم آن اتفاق کوچکی که به اندازه‌ی کهکشان شادم کرد باز‌ کردن یک فیلم تلگرامی بود؛ من که نشسته بودم لبه‌ جدول خیابان و هنوز دست و پایم می‌لرزید و به ماشینی که مانند اکاردیون مچاله‌ شده بود خیره نگاه می‌کردم. یک نفر که نمی‌دانم چه‌ کسی بود کیفم را از درون ماشین برایم می‌آورد. موبایلم را پیدا می‌کنم تا به پلیس اطلاع‌ دهم و بعد می‌بینم یک مسیج دارم. فیلمی یک دقیقه‌ای از جان و دلم که با پوشک در تختش می‌جهد و صدای خنده‌ یار و همراه و رفیقم. تا یک هفته بعد تصادف این فیلم کوتاه شادترین دلخوشی من شد.

این دلخوشی‌های کوچک که همه اثبات یک چیز هستند… من زنده‌ام.

Advertisements