غم اما کم

«خوشی‌های کوچک زندگی»

عصر 

روزهایی در زندگی بوده و متاسفانه هست که زورم به دیو سیاه استرس و افسردگی نمی‌رسد، دیو سیاه از خواب بیدار می‌شود و تنوره می‌کشد و هماورد می‌طلبد، گاهی توانایی مقابله به مثل با او را ندارم و همان ابتدا، عنان اوضاع و امور را به دستش می‌دهم و او هم یکه‌تاز میدان می‌شود و تا جایی که دل سیاهش می‌خواهد جسم و روانِ نحیف من را می‌دراند. اما گاهی هم شادی‌ها و دلخوشی‌هایی که قبلا ذخیره کردم، مثل یک سپر محافظ عمل می‌کنند و در همان مرحله‌ تنوره‌کشی، دیو سیاه می‌رود در قوطی‌اش و آرام می‌گیرد.

جوراب‌های رنگی و با طرح‌های شاد پوشیدن یکی از دلخوشی‌های ساده من است، روزهایی که مجبور می‌شوم (که تقریبا بیش از نیمی از هفته است) لباس رسمی و اداری بپوشم و حتی تار مویی هم نباید بیرون باشد، نگاه کردن به جوراب‌هایم (در کشاکش یک بحث جدی) که اغلب طرح مسخره و خنده‌داری دارند، خوشحالم می‌کند و یک لبخند کشدار روی لبم می‌آورد.

یک گلدان خیلی معمولی روی میز کارم، یا روی میز ناهارخوری خانه، که فقط من می‌دانم که چند سانت بزرگ شده یا برگ و گل جدیدی داده است، یک استیکر رنگی، یک خودکار یا ماژیک رنگی، که بین کلی نوشته سیاه و سفید، می‌شود از آن‌ها استفاده کرد و رسمی‌ترین جدی‌ترین اتفاق‌ها را به سخره  گرفت، یک برگ نیمه زرد که روزی از کفِ خیابان پیدایش کردم و سال‌هاست در کتابخانه‌ محل کارم جا خشک کرده، جستجو کردن عکس بچه‌های حیوانات در گوگل از دیگر دلخوشی‌های ساده من هستند.

به نظرم شاد و خوب زندگی کردن یک مهارت است که متاسفانه در بستری که من در آن رشد کرده‌ام، هیچ‌گاه فرد یا نهادی مسئولیت آموزش این مهارت را به عهده نگرفت. اغلب قلدری کردن، دیگران را محکوم کردن و لطف دیگران را وظیفه دانستن را به عنوان مهارتِ لازم برای زندگی می‌دانستند و سعی در ترویج آن داشتند (البته شاید باید به ایشان حق داد چون این مهارت،برایشان نتایج خوبی را به دنبال داشته). اگر من روزی فرزندی داشته باشم سعی می‌کنم مهارت شاد و خوب زندگی کردن را (با تکیه بر دل‌خوشی‌های ساده) به او بیاموزم.

2 نظر برای “غم اما کم

    1. هر چند فرق چندانی هم ندارد، اما نه، نوشی در حال حاضر از نویسندگان ثابت وبلاگ نیست.

      لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.