بارون نم‌نم، در لحظه دلخواه

«خوشی‌های کوچک زندگی»

غروب

چند وقتی است آن پیراهن مشکی تورتوری، با سرآستین‌های ظریفش و قد کاملا مناسبش، دلم را برده. سایز خودم را امتحان کرده‌ام و توی اتاق پرو، باهاش ژست گرفته‌ام و رقصیده‌ام. همه چیزش عالی است الا قیمتش! طبیعتا هزار قلم واجب‌تر توی لیست خرید داریم که اصلا نمی‌گذارد نوبت به عاشقی من بر لباس برسد! گاهی سر راهم به آن فروشگاه که خانه معشوقکم است سر می‌زنم. کم‌کم از تعدادشان توی رگال دارد کم می‌شود و من نگرانم که سایز مناسب من هم تمام بشود. خب حالا تمام بشود، که چی؟ مگر من می‌توانم این قیمت را برایش پرداخت کنم؟ معشوق در حال بی‌وفایی است و من دلم خون می‌شود هر بار از جلوی ویترین فروشگاه رد می‌شوم. دو سه ماهی است دور و بر فروشگاه نرفته‌ام، اینقدر سمن دارم که یاسمن پیراهن عزیزم تویشان گم می‌شود. با این حال، این دفعه که گذرم می‌افتد به فروشگاه، انگار حسی و ندایی هلم می‌دهد داخل. چشم می‌گردانم و آه! رگال مزبور خالی است! معشوقکم الان ملکه کدام کمد لباسی شده؟ روی بدن چه کسی دلبری می‌کند و آه‌های هوسناک می‌خرد؟ لعنت به بخت من! از دستش دادم! پا کشان میروم تا انتهای مغازه، جایی که آخرین حراج‌ها را می‌گذارند، که اغلب اجناس برگشتی یا کمی آسیب دیده‌اند یا اجناسی که سایزشان خیلی هواخواه ندارد و یا فصلشان گذشته است، آنها را با حدود هفتاد هشتاد درصد تخفیف، منتهی بدون حق پس دادن برای فروش می‌گذارند. می‌خواهم چیزکی پیدا کنم مرهمی باشد برای از کف دادن معشوقکم. مثل مردی ناامید از دلبرش که برای تسکین قلب شکسته‌اش روی می‌آورد به نجیب‌خانه. بی‌هدف دست توی رگال می‌برم. نفسم به شماره می‌افتد و قلبم تند تند می‌زند. بافتی بسیار آشنا، نرم و تورتوری زیر دستم است. معشوقکم! آه! به سرعت لباس‌های فشرده روی رگال را کنار می‌زنم! خودش است، تا لحظه چک کردن سایزش قلبم در حال درآمدن از حلقم است و…! همان سایز! به سرعت وارسی‌اش می‌کنم و دلبرکم را سالم و نو می‌یابم. قیمتش به طرز کاملا منصفانه‌ای کاهش یافته و چند دقیقه بعد، منم و آن نگار شیرین که در آغوشش گرفتم و لبخندزنان به سوی خانه روانم.

Advertisements