یه دلخوشی ساده چیه؟! اونم دیگه نداریم

«خوشی‌های کوچک زندگی»

سپیده‎دم

دلخوشی برای من زیاده، با هر چیزی می‌تونم شاد بشم. مثلا تو یه روز سرد اعصاب خرابم رو یه لیوان شیر کاکائو داغ می‌تونه آروم کنه. اگه تو بالکن باشم و لم بدم و کتاب بخونم که دیگه بهتر. یه بار از دست رییسم سرکار خیلی کفری بودم، بعد از دو ماه سر رو کله زدن و کار کردن رو یه پروژه‌ای که هنوز براش هیچ بودجه‌ای تعریف نشده بود و هر روز باهاش چک کردن کارها، اون روز گفته بود که فقط می‌خواسته من رو امتحان کنه و هیچ وقت مد نظرش نبوده که بودجه‌ای به این کار اختصاص بده. یه جور پیروزمندانه‌ای خندید و تو نگاهش یه خوب سرکار گذاشتمت آزاردهنده‌ای بود. خیلی کفری بودم. احساس می‌کردم بد تحقیرم کرده. ساعت ناهاری که شد دیدم آروم نمی‌گیرم. نمی‌تونستم تمرکز کنم. از قضا اون روز هم خیلی سرد بود و یهو از صبح یه برف یواش می‌بارید. گفتم برم زیر برف قدم بزنم بلکه آروم بشم. ولی قدم زدن نبود، تند تند و با حرص راه می‌رفتم و فحشش می‌دادم. یهو یه چیزی به فکرم رسید. از سوپر سر راهم دو تا شیرکاکائو گرفتم و رفتم شرکت. ساعت ناهاری تموم شده بود و همه برگشته بودن سر کارشون. منم رفتم نشستم پشت میزم. یه ذره که گذشت رفتم شیر رو گرم کردم و با لیوانم رفتم تو بالکنی وایسادم که تو دید رییس بود و تمام فکر و ذکرها رو تو مخم خاموش کردم. همون جوری وایساده بودم و از لیوان شیرم تو اون هوای سرد و دیدن برف لذت می‌بردم. وقتی برگشتم پشت میزم دیدم که بله، بازی رو من برده بودم. چون رییس اعصاب نداشت و الکی می‌کوبید رو صفحه کلیدش. روزم کامل روشن و شاد شد.

یکی دیگه از دلخوشی‌هام راه رفتن تو خیابون و تماشای بچه‌هاست. از جلوشون رد میشم و به کاراشون و راه رفتنشون و هیجانشون می‌خندم و واقعا دنیا برام شیرین میشه و همه‌چیز یادم می‌ره. مغزم کامل تمام بدبختی‌ها رو رها می‌کنه و غرق دنیای شاد و بی‌آلایششون میشم، دنیایی که میشه توش به همه آرزوها رسید.

بچه مدرسه‌ای که بودم هفته‌ها رو به عشق پنج‌شنبه‌ها می‌گذروندم، چون مامانم زود می‌اومد خونه و باهم ناهار می‌خوردیم. از همون موقع ارزش آخر هفته‌ها رو فهمیدم. حالا برام پنج‌شنبه‌ها جاش رو به چهارشنبه‌ها داده. همه کارها و خریدها رو بعد از کار تموم می‌کنم که آخر هفته بتونم بدون هیچ برنامه‌ای هر ساعتی دلم خواست بیدار بشم و هر چقدر دلم خواست تو رختخواب ولو بمونم و صبحانه رو تو تخت بخورم. خلاصه که بی‌مسئولیتی یکی از دلخوشی‌های زندگی منه. میشه به راحتی بدستش بیارم ولی تبعاتش برام زیاد و سنگینه. واسه همین فقط وقتی میرم سراغش که خیلی خیلی لازمش دارم.