مثل نفس

«خوشی‌های کوچک زندگی»

صبح

دلخوشی‌های ساده من خیلی زیادن. نمیدونم از چی بگم از کجا بگم. برگ‌های سبز روشن، سبز تیره، سبز براق، سبز ابلق، برگ‌های پهن و بزرگ، برگ‌های کوچیک و مخملی، همینا نگاه کردن بهشون لذت بخشه برام. این دلخوشی‌ها خوشبختانه خیلی زیادن. ساده‌اند و با عدد و رقم محدود نمیشن. با بالا پایین رفتن نرخ ارز ارزششون کم و زیاد نمیشه. همیشه سرسبزی گلا و باغچه‌ها حالت رو بهتر میکنه چه حواست باشه چه نباشه بودنشون مهم و تاثیرگذاره.

یه ویژگی دلخوشی‌های ساده همیشگی بودنشونه. فقط برای یه موقعیت خاص، یه روز خاص مثل روز عروسی و روز خرید خونه یا روز حل یه مشکل یا پیروزی توی بستن یه قرارداد نیست. میتونه هر وقت و هرجا باشه. گاهی بوده که با داغون‌ترین اعصاب ممکن وقتی یه گربه کنجکاو و کمین‌کرده لابه‌لای بوته‌ها دیدم حسابی سر ذوق اومدم و خندیدم و جیگرم حال اومده. بعدش هم البته به همون مود اعصاب‌خوردی برگشتم ولی اون لحظه کوتاه دلخوشی مهم بوده. اگه آدم لابه‌لای طوفان نفس تازه نکنه که دوام نمیاره.

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم یه لیست دیگه هم هست از دلخوشی‌ها. مثل هر وقت لباسای تنگ و ترش رو درمیاری و میگی آخیش. هر وقت زیر دوش آب خنک تابستونا روحت تازه میشه. یا با دوش آب گرم زمستونا خستگیت درمیاد و میگی آخیش. هر موقع که بعد از چند ساعت قوز کردن روی لپتاپ گردنتو صاف میکنی و نفس عمیق می‌کشی. پیدا کردن چای خوش عطر جدید و به ذوقش از چرت بعد از ظهر بیدار شدن. بی‌استرس دست به قیچی بشی و موهای خودتو کوتاه کنی و لذتشو ببری. به نظرم لازم نیست همیشه بسپاری دست آرایشگر. روزای خوب عمر آدم پر از این دلخوشی‌های کوچولوست و روزای سخت که تحملش فقط به کمک این دلخوشی‌ها ممکنه. مثل روزی که خسته و هلاک از کشمکش با یک سری الاغ آدم‌نما برمی‌گردی خونه‌ت و لباس راحتیت رو می‌پوشی و ولو میشی روی مبلت و روبه روی حتی مزخرف‌ترین برنامه تلویزیون هم حالت خوب میشه.

یه چیز خوب که توی خودم سراغ دارم اصلا همین دلخوش بودن به چیزای ساده‌ست. البته یه دوست این ویژگی رو توی من دید و بهم گفت، خودم خبر نداشتم. اونم وقتی که چند سال پیش داشتم براش با خنده و خوشحالی تعریف میکردم که سیزده‌ به در رو چه جوری گذروندم. با دختر خاله‌ام تو خونه‌شون تنها بودیم هیچ بیرون و خوش‎گذرونی و دورهمی با دوست و فامیل نداشتیم. از صبح تا عصری که یه جوری گذشت عصر که شد دیدیم سیزده رو در نکردیم گفتیم بریم پشت بوم. رفتیم اون بالا نشستیم روی شیب خرپشته همسایه که هیجانشم بیشتر شه بخاطر استرس از سر خوردن احتمالی. یه بادکنک نمی‌دونم از کجا پیدا شد که توش رو پر آب کردیم و کلی باهاش مسخره‌بازی درآوردیم و آخرشم از پنج طبقه پرتش کردیم کف کوچه و ترکید و خوشحال شدیم و رفتیم خونه. هیچی نبود ولی ما رو خوشحال کرد همین هیچ کار‌. دوستم جوری که غبطه خورده باشه گفت خوش به حالت، چه آسون خوشحال میشی.