ماه: آگوست 2018

یک، دو، سه

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

عصر

بعد از کلی کشمکش کاری آمد خانه که دید اس‌ام‌اس آمد «یک». با تعجب گوشی را کنار گذاشت و رفت دست و صورتش را شست و آمد دید اس‌ام‌اس دارد «دو». باز هم محل نداد رفت چای دم کند که اس‌ام‌اس آمد «سه». چای اولش را که نوشید اس‌ام‌اس دوازده را دید. و پیش از خواب که برای خوابیدن آماده می‌شد اس‌ام‌اس سی‌وسه‌ رسید. آخرین اس‌ام‌اس آن روز می‌گفت «پنجاه، شب بخیر». فردا صبح اول وقت ساعت شش بود که اس‌ام‌اس آمد «پنحاه‌ویک سلام».تا برسد سرکار اس‌ام‌اس شصت رسیده بود ولی تمام طول روز اس‌ام‌اس نیامد. فکر کرد جوابشان را نداده و تمام شدند. شماره ناشناس بود ولی می‌توانست حدس بزند کیست و نمی‌خواست روی خوش نشان بدهد. همان دید مشکوک و کارآگاهی‌اش سراغش آمده بود. این هم یکی مثل بقیه، دو روز عاشق و بعدش فارغ. ولی از شیوه ابراز خنده‌اش می‌گرفت، دوست‌ داشت بداند این شماره‌ها یعنی چه؟ ساعت کاری تمام شد، از همکاران خداحافظی کرد که دوباره اس‌ام‌اس آمد «شصت‌ویک». چشم‌هایش را ریز و لبخندش را جمع کرد.

یک هفته‌ای با این شماره‌ها سپری شدند. به صبح بخیر و شب بخیرهای شماره‌دار عادت کرده بود. با خودش قرار گذاشت اگر تا بعد از تاتری که جمعه می‌خواست برود ادامه پیدا کرد از همان سالن تاتر تماس بگیرد تا بفهمد کیست و دلیلش چیست.

از سالن تاتر که بیرون آمد ده دوازده‌تایی اس‌ام‌اس داشت که آخری پرسیده بود «هزاروپنجاه خوبی؟» نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. عجب دیوانه‌ای بود. پقی زد زیر خنده و شماره گرفت. تماس که برقرار شد از آن ور خط صدا آمد: «دختر تو چقدر سرتقی، هر کی دیگه بود همون شب اول داد و هوار کرده یا زنگ زده بود، با خودم قرار گذاشتم اگه تا امشب زنگ نزدی دیگه تمومش کنم، سلام، خوبی؟»
– آخه کدوم آدم عاقلی این همه پول خرج می‌کنه فقط واسه عدد؟ چرا؟
– چی چرا؟ خب داشتم می‌شمردم چقدر می‌گذره که بهم زنگ بزنی و بستنی مهمونم کنی تا دیگه اس‌ام‌اس نزنم.
– من مهمونت کنم بچه پررو؟ عمرا، هر چقدر می‌خوای اس‌ام‌اس بزن، دست کن تو جیبت و برو بستنی بخور.
– خب حالا من این بار بهت بستنی میدم، یاد که گرفتی دفعه بعدش تو مهمونم کن.
– اصلا کی گفته من با تو میام بستنی بخورم؟
– من! واضحه نمی‌تونی به من نه بگی.
– چه پر مدعا…

از همان موقع کل‌کل‌هایشان و خنده‌هایشان شرو‌ع شد. آن هفته رفتند بستنی خوردند ولی هر کس به حساب جیب خودش. بعدترها هر بار برای بستنی خوردن بیرون رفتند یا او حساب کرد یا دنگی. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست بستنی مهمان شود تا بعدش چیزی شروع شود. دوست داشت همیشه همان روزهای سرخوش اول بمانند و جلوتر نروند. دوست داشت هنوز هم روزها را بشمارند تا ببینند طاقت کی بیشتر است!؟ دوست داشت هنوز هم هیجان عشق و عطشش را نگه دارد.

راپونزل

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بعد از ظهر

بچه بودم خب! خیلی هم رویایی و رمانتیک اما به‌اندازه‌ کافی واقع‌گرا. آنقدر واقع‌گرا که بدانم موهایم هیچ‌وقت تا مچ پایم بلند نمی‌شود و قرار نیست هرگز آن‌ها را از بالای برج بیندازم پایین تا شاهزاده‌ای بیاید نجاتم بدهد.

پس فکر کردم خوب است عاشق پسری بشوم که مثلا مسیحی یا یهودی باشد و چون تغییر دین برایم مجاز نیست؛ یک اتفاق عاشقانه‌ تر و تمیز در می‌آید. اما بعد فکر کردم خب چرا نباید او به دین من در بیاید؟ این مساله مشکل داستان عاشقانه‌مان می‌شد. خب! راه‌حل‌اش این بود که پسر (همان عاشق و معشوق من) باید کشیش باشد یا پسر یک کشیش یا کسی که به‌هرحال نتواند به راحتی از دینش بگذرد (به پاپ فکر نکردم، باور کنید!) و عاقبت بدون آن‌که به وصال هم برسیم بمیریم. حالا چطور بمیریم؟ یکیمان مریض شود یا توسط اقوام دیگری مصدوم و در حال مرگ قرار بگیرد و آن لحظه‌ اشک‌انگیز را هی برای خودم تصور می‌کردم و غصه می‌خوردم و حال می‌کردم. (کمی خودآزارانه بود می‌دانم.) بعد که دیدم ایده‌ ناب عاشقانه‌ام مدت‌هاست در فیلم‌ها و داستان‌ها دست‌به‌دست می‌شود؛ بی‌خیالش شدم.

اما هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم بی‌خیال مردن عاشق یا معشوق شوم. همه‌اش دنبال راهی بودم که قبل از وصال یکی‌مان بمیرد. ( رومئو و ژولیت خواندن هم مسلما بی‌تاثیر نبود). مطمئن بودم هرچه هست راه عشق واقعی از بی‌وصالی می‌گذرد؛ طوری‌که اصلا از لمس جسمی ترسیدم و کنارش گذاشتم. بعدتر که بزرگ‌تر شدم از آن داستان‌ها دست کشیدم و منتظر یک عشق واقعی ماندم.

نه با پسربچه‌های هم‌سن و سال دوران دبیرستان و راهنمایی دوست شدم (چون بچه‌تر و دماغوتر از آن بودند که بتوانند معشوق رویایی من باشند) و نه عاشق بازیگرها و فوتبالیست‌ها شدم (چون عاشق و کشته‌مرده زیاد داشتند و من از رقابت عشفی خوشم نمی‌آمد.) این شد که منتظر ماندم و ماندم تا در بیست سالگی بالاخره تمام شرایط برای معشوقه بودنم جور شد؛ اما امان از آن ترس لمس جسمی و امان از بی‌تجربگی و بی‌احساسی عاشق جوان که عشق اولم را کرد ترسناک‌ترین خاطره‌ من از بودن با یک پسر…

شکار خرگوش سپید

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمروز

همه‌ چیز از اون کنفرانس دانشگاه شروع شد. از اون غروب دوست‌داشتنی زمستونی. از اون پسر خوشگل موخرمایی چشم‌آبی که تو بودی. از اون ارائه‌ مقاله‌ت که تازه توی یکی از بهترین کنفرانس‌های علمی دنیا چاپ شده بود. از صدای گرم محکم مهربونت که بوی شکوفه می‌داد، حتی توی زمستون. از تو که دانشجو بودی و تازه از نیویورک برگشته بودی برای ارائه‌ دادن مقاله و دیدن خانواده‌ت. از تو که شدی الگوی یه دختر سال دوم دانشگاهی که آرزوش رفتن از ایران و درس خوندن توی یه دانشگاه خوب آمریکایی بود. از تو که با این که دور بودی، یواش‌یواش جا کردی خودت رو توی دل کوچیکش. از با هم درس خوندن‌های اینترنتی. از حرف زدن‌های اینترنتی. از با هم یاد گرفتن‌های اینترنتی. از این که یواش‌یواش بیشتر و بیشتر جا کردی خودت رو توی دلش. از این که هرچی بیشتر شناختت بیشتر دوستت داشت، بیشتر بهت دل بست، بیشتر به یه آینده‌ مشترک با تو فکر کرد. به این که یه روزی با هم توی نیویورک زندگی کنین. به این که یه روزی با هم باشین. این قصه همین طور ادامه داشت. هیچ وقت به هم مستقیم نگفتین که هم رو دوست دارین ولی دختر یه جایی توی دلش مطمئن بود که تو هم اونو دوست داری. اینو از رفتارت می‌دونست، از مهربونیت.

زمستون بعدش برای تعطیلات زمستونی دانشگاهتون، دوباره برگشتی ایران. فقط دو هفته ایران بودی. تئاتر، خیابون ولی‌عصرگردی، قدم زدن‌های طولانی، قهوه‌هایی که نوشیدنشون دخترک قصه رو مست موهای خرماییت می‌کرد. دست هم رو گرفتن‌ها، بغل کردن‌ها، تو خیابون پرسه زدن‌ها، اون همه خاطر‌ه‌های قشنگ. برگشتی آمریکا و این‌بار بعد از برگشتنت دل دختر بیشتر و بیشتر برات تنگ می‌شد. دلش بیشتر و بیشتر می‌خواستت و لحظه‌شماری می‌کرد برای دوباره دیدنت.

همه چیز خوب بود، گرچه بعضی وقت‌ها سر هردوتون شلوغ بود و کم حرف می زدین. یه بار که یه مدتی از هم خبر نداشتین دختر بهت پبام داد و خواست که از این به بعد حواستون باشه که بیشتر با هم در ارتباط باشین. گفت دلش برات تنگ شده، گفت فکر می کنه باید بیشتر به فکر رابطه‌تون باشین که همین‌جوری خوب بمونه. رابطه‌ای که انگار برای تو اصلا وجود نداشته بود از اول، چون با خونسردی تمام گفتی:‌ خانوم کوچولو من اصلا توی مایه‌های رابطه نیستما. دخترک تک‌تک کلمه‌هاتو یادش مونده چون تک‌تکشون اذیتش کردن و سوهان کشیدن به روح تنهای بی‌نواش، برای مدت‌ها. چند روز بعدش دختر بهت گفت که این رابطه براش شبیه یه خرگوش سپید دوست‌داشتنی می‌مونده که دوست داشته ازش مواظبت کنه و تو با یه حالت شوخی گفتی که خرگوش کوچولو رو خوردی. فکر می کردی خیلی بانمکی و نمی‌دونستی داری به آسونی دل یکی که این‌همه دوستت داره رو می‌شکنی.

حالا که سال‌ها گذشته، دخترک باهات موافقه و فک می‌کنه بانمک بودی. تو بلد بودی با هرچیز کوچیکی شوخی‌های بامزه کنی. دخترک حالا حتی بهتر درکت می‌کنه. بین خودمون باشه، حتی یه کوچولو هم ازت ممنونه برای خاطره‌هایی که براش ساختی. برای این عشق بیست‌سالگی که هرچه قدر هم عجیب باشه هنوزم که هنوزه شیرینه.

یک عالمه عشق می‌خواهم

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

پیش از ظهر

من کمتر از انگشت‌های یک دستم عاشق شده‌ام. منظورم عشق مادر-فرزندی یا عشق‌های عرفانی نیست. پس شاید بهتر باشد بگویم من کمتر از انگشت‌های دستم عاشق جنس‌ مخالف شده‌ام. البته آنها را هم وقتی با عشق و عاشقی‌های موجود مقایسه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بهتر است اسمشان را عشق نگذارم.

اما اولین‌ بار را خیلی خوب یادم است. ما به خاطر کار مادرم در شهرستان زندگی می‌کردیم. به همین دلیل در مقایسه با فامیل‌ها در تهران معمولا من از اخبار و تغییرات کمی‌ عقب بودم. آن زمان در سفرها به تهران، ویدیویمان را لای چندین ملحفه می‌پیچیدیم و از ترس ایست‌های بازرسی زیر پای ما بچه‌ها جاسازی می‌کردیم و با تمام سیم‌ها با خودمان می‌بردیم. دلیلش این بود که در شهر ما دارایی کیف فرد مسئول از ویدیو‌های طنین و چندتا فیلم هندی بالاتر نمی‌رفت. ویدیو را می‌بردیم که بتوانیم چند‌ تا فیلم و کارتون برای شب‌های تنهایی ضبط کنیم.

یکی از این نوارهایی که ضبط کردیم مربوط به مجموعه‌ای از موسیقی‌های خارجی بود از ساندرا و پائولا عبدول گرفته تا التون‌ جان. که البته باید اعتراف کنم به خاطر تفاوت فرهنگی زیادی که بین محیط زندگی ما و آنچه در تصویر می‌گذشت بود، معمولا تحت نظارت خانواده دیده می‌شد. یک روز عصر که خودم خانه بودم دکمه‌ پخش را زدم و با یک بسته چیپس نشستم جلوی تلویزیون. یادم نیست چقدر گذشت تا تصویر سیاه‌ و سفید آن کنسرت پخش شد. دوربین از روی خیل جمعیت پرواز کرد و به صحنه نزدیک شد.

آنجا ایستاده بود، با پاهای کشیده و باز. کمربندی با سگک بزرگ دور کمرش. دکمه‌های بلوزش باز بودند. موهای فر صورت و گردنش را قاب گرفته بودند. چشمهای من‌ میخکوب صفحه‌ تلویزیون بود. دوربین باقی اعضای گروه را نشان می‌داد. من منتظر بودم که دوباره برگردد روی صورتش. حتی یادم رفته بود که می‌شود به عقب برگشت. با صدای جادویی‌اش شروع به خواندن کرد. آنقدر زبان انگلیسی‌ام خوب نبود که متن را کامل بفهمم اما وقتی گفت «من عشقم را به تو خواهم داد» من سر تا پا گوش شدم. روبروی من ایستاده بود و برای من می‌خواند.

خونی که در رگ‌هایم به سمت گونه‌هایم می‌دوید را احساس می‌کردم. دست‌هایم یخ زده بود. قلبم از سینه داشت بیرون می‌زد. نمی‌دانم آنروز چند بار آن نمایش را نگاه کردم اما یادم می‌آید که آن شب و شب‌های بعد چطور تنها و تنها برای من می‌خواند. او کیست؟ نامش چیست؟ این شاهزاده‌ی طلایی من کیست؟ کتاب، دفتر و میز مدرسه یا بگویم هر جا دستم می‌رسید خطوط فنری یا مارپیچ می‌کشیدم به یاد موهایش. عصرها که تنها بودم بارها و بارها آن قسمت نوار ویدئو را نگاه‌می‌کردم، و هر بار مثل بار اول هزاران کفتر در دلم پر‌ می‌زدند. عاشقی بودم که نام معشوق را نمی‌دانست و از ترس حاشا شدن دلدادگی جرات نداشت از اطرافیان سوالی در این مورد بپرسد.

تمام آن تابستان را دلداده‌ای بودم با رازی بزرگ. اما او در دنیای من جایی نداشت. نمی‌توانستم او را در کوچه و خیابان مجسم کنم. پس در رویاهام من پیش‌ او می‌رفتم. لابلای جمعیت صف جلوی صحنه می‌ایستادم تا او برای من بخواند.

قبل باز شدن مدارس، سفری دیگر به تهران داشتیم. سعی کردم بدون جلب توجه در موردش سوال کنم. وقتی فهمیدم نام خورشیدم «رابرت» است دنیا را به من دادند. اسمش را نوک زبانم مزه‌مزه می‌کردم. اما خوشحالی من دوامی نداشت و این عشق از ابتدا محکوم به شکست بود. رابرت من سی و چهار سال از من بزرگتر بود و حالا که من پیدایش کرده‌ بودم دیگر نمی‌خواند.

قلب من شکست.

بچه خرخون

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

صبح

تو خوابگاه، چندتا از دخترهای اون یکی رشته خیلی در مورد پسرهای کلاسشون تعریف می‌کردند. کی از کی خوشش میاد، کی درسش چطوره، نمره فلانی چی شده و هزار و یک جور غیبت نامربوط. تو همین حرف‌ها من بارها و بارها اسم آقای ت رو شنیدم و وصف خرخونی عمیقش و این که همیشه نمره‌هاش کامل میشه و فلانه و بهمانه. هرازگاهی هم عشوه‌ای‌ترین دختر اون جمع که هم از زیبایی بهره زیادی برده بود هم در قر و ادا خیلی توانمند بود، پزی می‌داد که فلانی به من نگاه کرد یا از من فلان چیز رو پرسید و خاطراتی از این دست که یعنی ت به من خیلی توجه داره. من چند تا از سوژه‌های غیبت‌ها رو می‌شناختم ولی ت رو ندیده بودم تا اون زمان.

اونقدر بحث ت جذاب شد که من یه روز ازشون خواستم این ت رو به منم نشون بدن ببینم چیه که این همه تعریفش رو می‌کنند! دیدمش و واقعا ظاهر جذاب و دخترجذب‌کنی داشت اون زمان که سال‌ها پیش بود و از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون هنوز هم داره. صورت سفید با پتانسیل سرخ شدن وقت خجالت و موها و چشم‌هایی خیلی خیلی مشکی و تیره و نظم و دیسپلین لباس پوشیدنش و توانمندی خیلی بالای درسیش برای دخترهای کم سن و سالی که ازشون حرف می‌زدم خیلی جذابیت داشت. ضمن اینکه شواهد و قراين نشون می‌داد وضع مالی خوبی هم دارند.

به هر حال من اون روز این ت، سوژه غیبت‌ها رو دیدم و خیالم راحت شد که فهمیدم کی رو میگن و داستان برام تموم شد. اون سال‌ها گذشت و محیط‌ها عوض شد و ما مدتی با هم در محیط کوچکتری هم دوره شدیم و بعد هم باز مسیرهامون از هم جدا شد.

مدتی گذشته بود که یک روز از آقای ت توی یاهو مسنجر مرحوم پیام اومد که مدتیه شما رو ندیدم، دلم براتون تنگ شده، همراه یه دونه شکلک گل که این طوری می‌گذاشتیمش:  @:-}  یا چیزی شبیه این. از اون شب، یه داستان جدید برای من و آقای ت شروع شد که هنوز هم ادامه داره… و چقدر خوشحال و شاکرم به خاطرش!

طنز عشق

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سپیده‌دم

داشتم توی اینترنت گشت می‌زدم، یه نفر نوشته بود جایی، که دیشب بعد از سال‌ها متوجه شدیم که دوستامون چطوری با هم ازدواج کردن. جریان از این قرار بوده که دختره از پسره خیلی خوشش می‌اومده اما به هر راهی فکر می‌کرده برای اینکه یک‌طوری توجه پسر رو به خودش جلب کنه زیاد مناسب نمی‌اومده. سر آخر یک روز میره و میزنه به ماشین پسر که پارک کرده بوده و یک برگه می‌نویسه می‌زنه به شیشه ماشین که من عجله داشتم و رفتم، برای خسارت و بیمه لطفا باهام تماس بگیرین… تماس گرفتن همان و دل دادن و عشق یک طرف! برای من به شخصه خیلی جالب بود و کامنت‌های زیر نوشته پر از حرفای بامزه و خنده‌ناک بود.

فرناز خواهر دوستم یه گربه زخمی‌ توی پارک پیدا کرده بود و با گریه رسونده بودش کیلینیک دامپزشکی. گربه رو عمل کرده بودن و برای چشم آسیب‌دیده‌ش هم نتونسته بودن کاری کنن و چشمش کور شده بود. وقتی آقای دامپزشک به فرناز خبر رو داده بود، فرناز به سمتش حمله‌ور شده بود و شروع کرده بود به کتک زدنش و جیغ کشیدن که چرا گربه رو زدی کور کردی؟! اونا هم بعد از چند ماه عاشق هم شدن و همه رو انگشت به دهن گذاشتن که این دیگه چه مدلی از عشقه؟ اونم این شکلی؟!

اما از همه‌ این عشق‌ها خنده‌دار‌تر، عاشق شدن پریاست (هرچند آخرش اصلاً اینطور نبود). پریا دوست دوران دبستان منه. بیشتر از بیست سال هست که با هم رفیقیم. دبیرستان که رفتیم، یه روز پریا بهمون گفت که با پسری آشنا شده ساکن خارج از کشور، اول چت بود، کمابیش، بعد پسر که مایه‌دار بود، شروع کرد به زنگ زدن به پریا. پریا اون زمان خیلی مذهبی بود، خیلی محجبه و سر به زیر و محجوب، و می‌دونین؟! از شانس، این پسر با اینکه ایران زندگی نمی‌کرد اما ورژن دیگه‌ای از پریا بود و تمام مدت موضوع صحبتشون دور و بر این می‌گشت که ببینن چه سوره‌هایی از قرآن رو بلدن یا چه احادیثی براشون با معناتره و با هم تبادل اطلاعات این شکلی می‌کردن. هر روز اکیپ ما منتظر این بود که ببینه روز قبل پریا چی گفته تا ما هرهر شروع کنیم به خندیدن و در نهایت نیم‌ساعت منت‌کشی، تا پریا باهامون آشتی کنه و فردا هم، روز از نو روزی از نو…

به نظر من عشق هرچی خنده‌دارتر میشه، به همون مقدار هم عجیب و غریب‌تر و غیرقابل پیش‌بینی…

خنده زنم ضجه کنم چیست مگر عشق مرا؟

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سحرگاه

وقتی کارت عروسی مجید پسر فاطمه‌خانم رو آوردند دم در، اولین شکست عشقی من رقم خورد. ده ساله بودم و کل تابستون رو مثل کرم کتاب لای طبقات و شکاف‌های کتابخونه بابا‌بزرگ‌اینا خزیده بودم و چریده بودم و هر چه قرار بود از عشق بدونم (به زعم یک دختر ده ساله!) رو بلعیده بودم. حالا چطور ممکن بود شراره‌های عشق رو از تو چشمای میشی مجید که متوجه من بود(!) اشتباه گرفته باشم؟ اون که این همه با من شوخی می‌کرد، شطرنج بازی می‌کرد، برام مجله کارتون می‌خرید و در ازاش می‌ذاشت روی ته‌ریش بورش رو ماچ کنم؟ اینها همه نشانه عشق بود، نبود؟ سعی کردم غرور لگدمال‌شده‌ام رو جمع و جور کنم و مثل یک «عشق از دست رفته» در مجلس عروسی اون مجید بی‌وفا ظاهر بشم و حسابی دلش رو بسوزونم. مامان بیچاره‌ام را مجبور کردم خسته از سر کار بیاد من رو ورداره ببره خیابون بهار تا یک لباس عروس سایز بچگانه بخرم. شب عروسی من یکه‌تاز پیست رقص بودم و مدام بین عروس و دوماد وول می‌خوردم. طرفه اینکه اون وسط مسط‌ها عاشق عروس شده بودم که به چشم من بسیار زیبا می‌اومد و با مهربانی زیاد سعی می‌کرد بهترین ژست‌های من توی عکس و فیلم کنارش ثبت بشه.

اما که ماجراهای عشق‌های ناکام من با این یک دونه ختم نشد و سالهای نوجوانی من عاشق آدمهایی بودم که بعضی‌هاشون حتی از وجود من خبر نداشتند. از عاشق شدن بر دوستای بزرگسال دایی‌ام تا بازیکنان فوتبال ایتالیایی و مجریان تلویزیونی داخلی و خارجی. دراز می‌کشیدم روی تختم و سقف اتاق گشوده می‌شد و من تمام اتفاقاتی رو که منجر به آشنایی من با سوژه مربوطه و سپس تبدیل شدن اون به عاشق دل‌خسته من می‌شد مثل یک فیلم سینمایی مشاهده می‌کردم. سوژه‌های من بعدتر ملموس‌تر شدند. مثلا عاشق یک سال‌بالایی تو دانشکده یا عاشق یک استاد جوان توی دانشکده بغلی می‌شدم. فصل مشترک تمام این عاشقیت‌ها این بود که سوژه مورد عشق، اصلا روحش هم خبردار نمی‌شد. من در سکوت عاشق می‌شدم، درد فراق می‌کشیدم و گاهی  نیش خنجر خیانت به قلبم فرو می‌رفت تا زمانی که سوژه به هر دلیل از جلوی چشمان من محو می‌شد. بعدها با جستجو و پیدا کردن و حتی فرند شدن با بعضی سوژه‌های عشقی‌ام در فضای مجازی، کلی یاد دوران عاشقی‌ام می‌افتم و مسرور می‌شم.

خرداد چهارده دو صفر

«کابوس»

نویسنده مهمان: پرویز فرقانی

تهران بیش از همیشه خاکستری و چرک و دود و غبارآلود است. چنارهای دو سوی خیابان افسرده و خشکند و از شاخه بعضی جنازه هایی آویزان است که مردم با آن ها سلفی می‌گیرند. در بهارستان بر بام بنایی شبیه به قلعه سنگباران، عده ای برجام را ریزریز کرده و به هوا می‌پاشند و می‌خوانند: حالا ما هسته‌ای هستیم، صاحاب اسکناس بسته‌ای هستیم! آن سوتر، در خیابان، قمر وزیر در میان خبرنگاران احاطه شده و با داد و فریاد می‌گوید همین فعالان محیط زیست بودند که فرمول بمب شیمیایی اخیر را در نطنز به دشمن دادند! اما هیچ جای نگرانی نیست همین امروز در اصفهان سرداران ما الهاک و فولادزره چنان با موشک امان دشمن را بریده‌اند که چشم دنیا را کور کرده است. در میدان آزادی و در میان دود و غبار شمس وزیر سخنرانی می‌کند و ملت عزیز و سربلند را به شرکت پرشکوه در انتخابات دعوت می‌کند. جمعیت انبوهی در سکوت میدان آزادی ایستاده‌اند و پلاکاردهایی در دست دارند که شعارهایی از این دست بر آنها دیده می‌شود: هشتگ من رای نمی‌دهم، هشتگ من رای می‌دهم، هشتگ کلیه فروشی- کارت‌خوان موجود است، هشتگ از تشنگی مردیم، هشتگ گوسفند زنده با سلاخ تحویل در محل فوری، هشتگ روحانی یا رئیسی خوردیم دیگه به پیسی. جمع انبوهی از مردم هم سر به تو و ساکت میروند و می‌آیند. به سوی بیرون شهر صف درازی از ماشین‌ها از اتوبان کرج تا تمام جاده چالوس حلزون‌وار به سمت شمال در حرکتند.

در سیاهی و غبار دور تند می‌شود و به اصفهان می‌رسم. بستر زاینده‌رود خشگ و قاچ‌قاچ مثل لانه زنبور است با خط‌های نمکی. مثل دریاچه خشگ نمک کویرمرنجاب. شهر مخروبه و خالی و سیاه و غبارآلود است. دو سوی چهارباغ اثری از کاشی‌های هوش‌ربای فیروزه‌ای نیست. بناها فرو ریخته‌اند، گنبد شیخ لطف‌الله سوراخ است و هردو منار جنبان از کمر شکسته و آویزان است. عوج ابن عنق با قد غول‌آسای هشتصد متری‌اش در خیابان روان است و به سوی نقش جهان می‌رود. لشگری از نسناس‌ها در سفینه‌هایی کوچک راه را بر او باز می‌کنند و او با مشت پهپادها و موشک‌هایی را که به سویش روانند مثل مگس می‌کوبد و پیش می‌رود. نزدیک زاینده‌رود خم می‌شود و سی و سه پل را با دست از جا می‌کند و در همان حال که دروازه‌های پل هنوز به هم وصلند به شکل یک میخ کج به زمین فرو می‌کند.

بازهم دور تند می‌شود و این بار سر از واشینگتن درمی‌آورم. آسمان آبی‌ست. فرخ‌لقا دختر پطرس‌ شاه فرنگی در لباس عروس در کنار امیرارسلان نامدار ایستاده و در حال دادن بوسه‌ای نمکین سلفی می‌گیرند. اندکی آن سوتر، بر روی چمن‌های جلوی اتاق بیضی کاخ سفید، پطرس شاه فرنگ در حالی که کفش پاشنه تخم‌مرغی و کت و کلاه شاپو بر سر دارد و موهای زردش از زیر کلاه بیرون زده با دستمالی در دست باباکرم می‌رقصد و خاقان چین و تزار روس ریزریز بشگن می‌زنند و قر می‌دهند.

هرچه تلاش می‌کنم با زدن سیلی بر صورتم از خواب برخیزم، نمی‌شود!

بترسونیم می‌خورمت

«کابوس»

بامداد

کابوس یک جور فانتزی ترسناک نیست. کابوس گاهی خیلی خیلی ساده‌ست. یک حس ناخوشایند در یک فضای کاملا معمولی می‌تونه جوری تو رو به هراس و وحشت بندازه که خیس عرق از خواب بپری و در برخورد با این واقعیت که همه‌ش فقط یک خواب بوده ناگهان بزنی زیر گریه.

گاهی خواب‌ها تعریف‌کردنی نیستند. بیشتر از حس ساخته شدن تا تصویرهای قابل بیان. اما بعضی‌هاش مشترک هستن. مثل حس سقوط. یهو ته دل آدم و زیر پاش با هم خالی میشه. سقوط می‌کنی و بیدار میشی. من گاهی یهو خواب می‌بینم پشت فرمون ماشین هستم و یکی رو زیر می‌کنم یا محکم میرم تو دیوار. حس خیلی بدیه، مخصوصا اگه کسی رو زیر کنی. بلافاصله هم از خواب میپرم و البته این از سقوط خیلی بدتره.

من تو زندگی خیلی کابوس تحمل کردم، بیشتر حد توان یک آدم عادی. بیشتر از تمام کابوس‌های زندگی واقعیم. دوره‌ای از زندگی واقعیم کابوس بود و می‌دونم که چی میگم. آدم توی زندگی میدونه که روی خیلی از مسائل تسلطی نداره و خارج از حیطه‌ کنترلشه ولی توی خواب واقعا روی هیچ چیزی تسلط نداری. هیچ لحظه‌ بعدی وجود نداره. هیچ منطقی. گاهی که از خواب بیدار می‌شدم یک نفس راحت می‌کشیدم و بی‌حال می‌افتادم سرجام تا یواش‌یواش نفسم بالا بیاد. اما گاهی کابوس به حدی کشنده بود که حتی دونستن اینکه خواب بود هم کمکی نمی‌کرد. مثل یک آدم نابودشده و له‌شده سر جام می‌موندم. هیچ امیدی وجود نداشت، هیچ نشانی از زندگی. نه حس رهایی و آسایشی در کار بود، نه انگیزه‌ای برای ادامه. هیچکدوم از این خواب‌ها یادم نمیموند. مهم هم نبود. مهم اون حس سیاه و غلیظ و چسبنده بود که گویا قصد نداشت من رو رها کنه.

اما یکی از کابوس‌هام که تبدیل به یک موضوع کمدی شد رو یادمه. همسرم اول دیده بود من جوری تو خواب ناله می‌کنم که معلومه دارم کابوس می‌بینم، بعد دیده بود دارم دندون‌غروچه و غرش می‌کنم. خواسته بود بیدارم کنه که یهو متوجه شده بود دارم غش‌غش می‌خندم! بنده خدا از ترسش بیدارم کرده بود. ماجرا این جوری بود که من واقعا داشتم کابوس می‌دیدم، توی خواب وارد فضای یک کلاس درس شدم تا اینجا همون قسمت اول و کابوس و ناله‌هاش بود. اینجا یک جونور خیلی کوچیک شروع کرد به بو کشیدن ماهایی که روی نیمکت‌های کلاس نشسته بودیم. ترس بد و سردی من رو گرفته بود. با خودم تکرار می‌کردم که چیزی نیست، من کاری نکردم، اما احساس می‌کردم الان که من رو بو کنه گازم می‌گیره، نگاه چندش و خبیثانه‌ای هم داشت. ناگهان من از ترس زیاد تبدیل به یک هیولای بزرگ و دراز شدم مثل همون هیولایی که تو کارتون بچه‌ها رو می‌ترسوند و بدجنس بود. انقدر بلند شدم که سرم به سقف رسید. بعد به جونوره حمله کردم، اما دیگه کنترل از دستم خارج شده بود و به تمام کسانی که اونجا بودن و هیچ گناهی هم نداشتند حمله کردم. همه رو می‌کشتم و می‌خوردم. اینجا اون مرحله‌ دوم و دندون‌غروچه و غرش بود. اما توی خواب ناگهان به مسخره بودن ماجرا پی بردم و از دست خودم خنده‌م گرفت. هی به خودم می‌گفتم چته خب. حالا ترسیدی چرا مردم رو می‌خوری و بعد هاهاها می‌خندیدم. و این قسمت آخرش بود که وقتی همسرم بیدارم کرد نمی‌تونستم جوابش رو بدم و فقط غش‌غش می‌خندیدم. حالا چرا انقدر موضوع تراژیکی مثل این خنده‌دار بود نمی‌دونم.

پوسیدگی‎

«کابوس»

نیمه‌شب

حالا هفت سال از این خواب می‌گذره. از اون شبی که با هراس از خواب پریدم و نفس‌زنان به زن فکر کردم که موهاش دور گردنش پیچیده شده بود و خفه شده بود. خواب تقریبا اینطوری شروع می‌شد: نزدیک خونه‌ اون سال‌هام، یک پل ماشین‌روی بزرگ بود. باید از زیر پل رد می‌شدم و اولین خیابون رو می‌پیچیدم سمت راست تا به خونه می‌رسیدم. توی خواب هم همه چیز همین شکلی بود: از زیر پل باید می‌پیچیدم اما به جای رسیدن به خانه، به یک خلیج رسیدم. خلیج آبی و صاف و زیبا که یک دلفین شیطان و قشنگ در آب‌هاش در حال جست و خیز بود و یک قایق–خانه روی آب‌هاش شناور بود و شبیه یکی از تصاویر اینترنتی با زیرنویس تصویری از بهشت بود. فقط چند لحظه. چند لحظه‌ کوتاه.

بعد جلوی چشم‌هام قایق شروع به پوسیدن کرد و تنها چند لحظه‌ بعد تبدیل به زباله‌ای زنگ زده شد که در آب فرو می‌رفت. چند ثانیه بعد – چند ثانیه‌ خوابی بعد – آب کمک کرد که جسد بچه دلفین با یک عالمه جای دندان‌خوردگی روی بدنش به ساحل برسد و بعد، جسد زن بهمان رسید. با گیس‌های بلند مشکی رنگش که دور گردنش پیچیده شده بود و خفه شده بود.

بعد کشتی رو دیدم. مردی که دوست داشتم با ناخدا روی کشتی بودند. با یک عالمه کارگر چینی. از زیر آب‌ها یک سایه‌ سیاه سهمگین رد شد و استرس کشتی‌نشین‌ها به ما که در ساحل بودیم رسید. چند لحظه بعد کارگرهای چینی تصمیم گرفتند به صورت منظم درون آب سوزنی بپرند و خودشون رو به جریان آب بسپرند و امیدوار باشند که به سلامت از اون نفرین سیاه نجات پیدا خواهند کرد. هجده مرد چینی یک شکل، به ترتیب درون آب پریدند و یک هفت طور (شبیه پرنده‌های در حال کوچ) تشکیل دادند. مردها شبیه دانه‌های کبریت، منظم روی آب قرار گرفته بودند که یک دهان بزرگ سیاه از دل آب بیرون اومد. کاملا باز شد و یک دایره‌ی سیاه ترسناک به سطح آب مماس شد. هر هجده مرد از لای دندان‌های غول‌آسا سر خوردند و درون دهان گم شدند.

هنوز نمی‌دونم مرد نجات پیدا کرد یا نه. هنوز نمی‌دونم ناخدا (که تصویر دیگری از من بود) موفق شد قایق رو به سلامت به ساحل برسونه یا نه. یادمه توی خواب دو نفر بودم. یک من، در ساحل بود و داشت به روی صورتش از نگرانی و ترس خنج می‌کشید.

زنی که جسدش رو در خواب دیدم بودم، خواهر مرد بود. یکی از دوستان دورم. نزدیک یک سال بعد از یک شب نشینی دو نفره برمی‌گشتیم. زن چیزی گفت که در تاریکی کوچه وحشت کردم و نگاهش کردم که سالم داشت جلوتر از من قدم می‌زد. من مرگش رو دیده بودم. من پایانش رو دیده بودم و تا ته جانم از این دانستن هنوز مرتعش بود.

تاریک و خالی

«کابوس»

شبانگاه

می‌خوام یه کابوس براتون تعریف کنم اما به هر مدل خواب ترسناکی که تا حالا دیدم و یادم میاد فکر می‌کنم و بعد می‌بینم بیشتر از این که منو ترسونده باشه اونقدر که بشه بهش گفت کابوس، فقط هیجان‌زده‌ام کرده. همیشه خواب‌هام مثل فیلم هستن. دوست دارم فردا صبحش صد بار مرورشون کنم تا جزییاتشون یادم بیاد و باز هیجانش رو حس کنم. مثلا اون خوابی که یه دست از آرنج همینجور تک و تنها توی هوا معلق بود و تهش آتیشی بود و داشت باهام بای‌بای می‌کرد و منم فرار. واقعا همون صبحشم با خنده برای همه تعریف کردم. یا خواب‌هایی پر از دزد و قاتل و فرار که البته عاشق خواب با موضوع فرارم و هیجان‌انگیزه برام. اینا هیچکدوم بُنش توی واقعیت نبوده و اثرشم روی من بد نبوده، اونقدر که مثلا روزم رو با حال بد شروع کنم.

کابوس واقعی من اونی هست که چندین بار تکرار شد و ریشه در واقعیت اطرافم داشت. همونی که الانم می‌خواستم از نوشتنش طفره برم. الکی داشتم لیست خواب‌هام رو مرور می‌کردم که ببینم کدوم کابوس‌تره درحالی که تمام مدت ته دلم از یادآوری همین یه خواب می‌لرزید. پس همین کابوس من بوده. همین رو باید بنویسم تا باهاش تسویه‌حساب هم کرده باشم یه جورایی.

چیزی در زندگیم و در بیداریم احساس می‌کردم که شب به شب مغزم فیلمشو تحویلم می‌داد. انگار ذهنم طفلک موظف بود اون شکل اوضاع گند بیداری رو توی خواب برای خودش ترجمه کنه.  کابوس تلخ من این جوری بود: تنها توی خونه‌ای که مامان و بابا رو از دست دادم موندم، کسی پیشم نمونده، همه رفتن و تو اون خونه باید شب و تاریکی رو تنهایی تحمل کنم. بدم میاد. از تاریکی بدم میاد. از بی‌معرفتی آدما بدم میاد. تو خواب با تمام قلبم تنهایی رو حس می‌کنم. پشت سر آدما در رو قفل می‌کنم که توی امنیت باشم ولی بازم دری باز میمونه که باید بدوبدو دنبال کلیدش بگردم که پیدا نمی‌شه. یا صدایی می‌اومد که باعث ترسم می‌شد یا سایه دزدی رو تو حیاط می‌دیدم و سعی می‌کردم داد بزنم که اونم می‌دونید توی خواب شدنی نیست! و ته تمام این کابوسای تکراری با احساس خفگی و ترس و غمگین از عمق غمم که تو خواب این جور روانم رو آزرده می‌کنه بیدار می‌شدم.

اینجا رو چندین بار نوشتم و پاک کردم. از خودم می‌پرسم چرا؟ من که واقعا نمی‌خوام چیزی رو سانسور کنم یا محتاط باشم. به خودم میگم می‌نویسم ولی حالا نه، چون از موضوع خارج میشم. بقیه‌اش زیر عنوان کابوس نمی‌گنجه. باشه برای یه وقت دیگه و زیر یه عنوان دیگه.