ماه: آگوست 2018

وطن، رویای ناتمام من

«رویاهای ناتمام» 

نیمه‌شب

اول می‌خواستم درباره آرزوی دکتر شدنم بنویسم. گاهی فکر می‌کنم این خواسته واقعی‌ام بوده که ازش دور افتادم. ولی در واقع این آرزوییه که بعد از گذشت سالیان و به خصوص بعد از هر بار مراجعه به بیمارستان و مطب، از این‌ که بهش نرسیدم خوشحال می‌شم. می‌بینم چیزی که ازش می‌خواستم لقب و احترام و موقعیت اجتماعی‌اش بوده نه خود این حرفه و سختی‌های بسیارش.

چیزی که این روز‌ها فکرم رو شدیدا مشغول و دلم رو شدیدا غمگین کرده اما، رویای زیستن در وطن هست که داره جلوی چشمم دود میشه و به هوا میره. مدتی پیش بعد از چند سال زندگی در خارج! بساطمون رو جمع کردیم و برگشتیم تا بقیه عمر رو زندگی کنیم، به جای دوندگی. اصلا دوست نداشتم عمرم رو دور از پدر و مادر و فامیل و دوستان و فارسی‌زبانان و خاک ایران سپری کنم. می‌دونستم که شرایط در ایران برای ما بهتر هم خواهد بود و زندگی بسیار مرفه‌تری هم در انتظار ماست.

برگشتیم و شروع کردیم به ذره ذره ساختن و از نو شروع کردن. همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت که داستان‌های ما و ناسازگاری دخترم با محیط شروع شد. این ناسازگاری‌ها و ریشه‌ها و عواملش بحث مفصلی داره که در این پست نمی‌‌گنجه، ولی خلاصه‌اش این شد که به این نتیجه رسیدیم که با وجود وضعیت بهتری که خودم و همسرم اینجا داشتیم، به خاطر دخترم بهتره که برگردیم. این برام اون‌قدر سخت نبود. ولی حالا که کارها داره به اتمام می‌رسه و رفتن نزدیکه، این بحران‌های پیش‌اومده و شرایط به هم ریخته کشور، به نوعی برام پیامش اینه که این بار دیگه برگشتی در کار نیست. این برام خیلی سخته. هیچ‌‌وقت خودم رو مهاجر ماندگار ندیده بودم…

جایی پیر خواهم شد که وطنم نیست، که پیرشدن مادربزرگ و پدربزرگ‌ها رو اونجا ندیدم، که فرهنگ و رسومشون در نهایت برای من آموخته‌ای بیش نیستند، و از درونم هرگز نخواهند جوشید. رویای زیستن مثل پدر و مادر و نسل‌های قبل خانواده در وطن خودم برای من نیمه‌تمام خواهد ماند. ولی این هزینه‌ایه که خودم انتخاب کردم بپردازم تا دخترم همون جایی که خودش اون رو وطن می‌دونه، بزرگ بشه و زندگی کنه. مگر نه اینکه همه پدر و مادرها در نهایت دوست دارند آرزوهای برآورده نشده خودشون در نسل‌های بعد برآورده بشه؟

زندگی رو از من بگیر، رویاهام رو نه

«رویاهای ناتمام» 

شبانگاه

نوشته بود “هدف اون چیزیه که اگه تلاش کنی بهش می‌رسی، آرزو اونه که علاوه بر تلاش، اگه کمی خوش‌شانس هم باشی بهش می‌رسی. اما رویاها ساخته شدن برای نرسیدن.” من فکر کردم به رویاهایی که بهشون نرسیدم، انگار همیشه قرار بود رویا بمونه. ما خانواده پولداری نبودیم، پدرم جون می‌کند، از سر صبح تا بوق سگ کار می‌کرد تا بتونه زندگی رو پیش ببره و مادرم هم تمام تلاشش رو توی خونه می‌کرد، اون هم همراه با خانواده شوهر و غرغرهای همیشگی مادرشوهر… من همیشه می‌گم که مامان زندگی نکرد، زندگی کردن رو نچشید و به اندازه بابا زحمت کشید و جوونیش تموم شد. همون روزی که من برای مدرسه مداد رنگی می‌خواستم و مامان یواشکی حلقه ازدواجش رو از انگشت درآورد و داد به بابا، رویای من شروع شد، این که یه کاری کنم تا بابا انقدر کار نکنه، تا دستای مامان پر از طلا باشه و هیچوقت حسرت هیچ چیزی به دلش نباشه.

دلم می‌خواست درس بخونم و کاره‌ای بشم اما دختر درس‌خونی نبودم و فقط بزرگ شدم و خرج و مخارجم بیشتر. رویای من این بود که یک روزی بتونم بلیط دور دنیا رو بخرم و بیارم بدم به مامان و بابا و بگم برید و دوتایی خوش باشید و به هیچ چیزی فکر نکنید. خودتون دوتا کنار هم فارغ از تمام دغدغه‌ها.

بابام زحمت کشید، همون‌طور که از صبح تا شب کار می‌کرد، از شب تا صبح هم درس می‌خوند. توی کارش پیشرفت کرد، پول‌دار شد ولی باز هم به خاطر ما و برای ما. مامانم هم پیر شد، به پای ما پیر شد و من حسرت به دلم موند برای خوشحال کردنشون و هر باری که می‌بینمشون بعد از ماه‌ها، یاد رویاهایی که داشتم می‌افتم، یاد چیزهایی که می‌خواستم براشون فراهم کنم و نتونستم، یاد اینک ه به من افتخار کنند و من سرفرازشون کنم اما اکثر مواقع سرافکنده‌شون کردم.

رویاهای من ادامه داره. حالا با خودم می‌گم، توی زندگی بعدی، ای کاش و ای کاش روزی من مادر پدر و مادرم بشم، شاید این طوری بتونم ذره‌ای جبران کنم تمام کمبودهاشون رو، تمام آرزوهاشون رو… من به زندگی دوباره معتقدم و به برآورده شدنش.

شاخه گلی بر مزاری

«رویاهای ناتمام» 

شامگاه

آدم انگار هر چه بچه‌تر است، رویاهایش بزرگتر هستند. در مسیر اوج‌گیری رقم‌های سن،رفته‌رفته ابرهای لطیف و رنگارنگ خیال، زیر تابش مستقیم و بی‌رحم خورشید حقیقت، بخار می‌شوند و به فنای ابد می‌روند. دوران کودکی‌ام پر بود از اتفاقات ناخوشایند و بزرگ، بنا به دلایل ناگفتنی ناگهان از دیدن دایی جوان محبوبم محروم شدم. با وجود سن کم می‌دانستم دلیلش چیست، حتی با وجود اینکه خانواده با وسواس فراوان و همچنین با احتیاط زیاد، از آشکار شدن دلیلش و همچنین وضعیت و مکان دایی‌ام احتراز می‌کردند. توی کله کوچکم دنبال راه‌حل بودم، نه فقط برای دایی‌ام، برای همه آنها که آن «گرفتاری» را داشتند. فکر می‌کردم به زودی کتابی می‌نویسم، یا مثلا مقاله آتشینی که غوغا به پا می‌کرد،ناگهان توجه همه رهبران و روسای کشورها به من جلب می‌شد، توی ذهنم مانیفستی داشتم و راه‌حل برای پایان همه آن وضعیت‌قرمز‌های ترسناک و «ملاقات» رفتن‌های بابابزرگ و مامان‌بزرگم. نظراتم به سرعت مورد توجه مردم و رهبران قرار می‌گرفت و به زودی با حمایت گروه زیادی از مردم دنیا، من رییس کشور می‌شدم و همه چیز به‌سامان می‌شد. به‌زودی و با توجه به پیشرفت سریع کشورم همه رهبران دنیا پیش من می‌آمدند و با هم همه مشکلات دنیا را حل می‌کردیم، همه‌اش هم با مذاکره و مفاهمه. یادم می‌آید حتی برای جزیی‌ترین مسایل هم وقت می‌گذاشتم و در ذهن «به جبر زمانه سیاست‌زده‌ام» حلش می‌کردم. حالا همه اینها مایه خنده است…

نوجوان که شدم ذهنم به سمت و سوی دیگری رفت. دلم می‌خواست با بهترین رتبه وارد بهترین دانشگاه بشوم و باز کاری کنم کارستان. به سرعت در رشته خودم بهترین شوم و کسب و کاری راه بیندازم و همه فارغ‌التحصیلان را استخدام کنم. حرفه‌ام جهانی شود و برای کار در شرکتم از کشورهای دیگر بیایند و سر و دست بشکنند. زهی خیال باطل! جوانیم به شکست در انواع و اقسام رویاها گذشت، از کار کردن برای سازمان ملل در فعالیت‌های بشردوستانه در مناطق جنگی دنیا تا دایر کردن یک کافه‌کتاب در جایی دنج که محفل بشود و من دست‌پخت خودم را برای مشتریان سرو کنم. ناامیدی گلی است که از مدتها در گلدان خیال‌پرورم گل می‌دهد. اما برسیم به واپسین رویایی که داشتم: دلم می‌خواست برای چهل سالگی‌ام به خودم هدیه بدهم، تجربه ایستادن روی قله دماوند! که خب، این هم به حول و قوه الهی میسر نشد! آن موقع هزاران هزار کیلومتر دورتر بودم و بجای کوله و پوتین، یک دستم به کالسکه بود و دست دیگر به ظرف غذای بچه.

تمام؟

«رویاهای ناتمام» 

غروب

سال دومی که دانشجوی لیسانس بودم، از زمین و زمان بریده بودم، چند ترم مشروطی متوالی، کارم را به جنون کشانده بود، هیچ تحلیلی بر اوضاع و شرایطم نداشتم، از خانواده دور بودم و دقیقا نمی‌دانم به چه دلیلی به خانواده‌ام هم چیزی از مشکلاتم نمی‌گفتم. باز هم نمی‌دانم با کدام عقل نداشته‌ام به فکر انصراف و تغییر رشته افتاده بودم. رشته‌ تحصیلی‌ام را دوست داشتم اما در آن موفق که نبودم هیچ، تبدیل به یک فرد کودن شده بودم.

تصمیم گرفته بودم ابتدا رشته‌ دیگری را شروع کنم و سپس از آن رشته‌ کذایی را رها کنم. رشته‌های متفاوتی را بررسی کردم، در یکی از بررسی‌هایم به مجسمه‌سازی رسیدم، با کلی پیگیری آدرس کارگاه یکی از اساتید بنام این رشته را یافتم و با معرفی بالاخره یک روز به کارگاهش رفتم. کارگاه نبود، خودِ بهشت بود.  خود را معرفی کردم و با استاد مجسمه‌سازی شروع به صحبت کردم و گفتم: «می‌خواهم بیایم و نزدِ شما مجسمه‌سازی یاد بگیرم» از اوضاع تحصیلی‌ام پرسید و من هم راستش را گفتم. بعد از شنیدن حرف‌های من، استاد محترم گفت: «هر زمانی خواستی بیا، فقط با مدرک لیسانست بیا.»

بعد از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم، خداحافظی کردم و تا چند ماه که یادم می‌آمد غمگین‌تر می‌شدم، در مدت این چند ماه رشته‌های دیگر را نیز بررسی کردم و در انتها به این نتیجه رسیدم که همان رشته‌ای که در آن تحصیل می‌کردم را ادامه دهم، به نکبتی آن ترم را از سر گذراندم و اتفاقا مشروط نشدم. بالاخره از آن رشته فارغ‌التحصیل شدم و برای ادامه تحصیل رشته‌ دیگری را انتخاب کردم و بالاخره به ساحلِ نجاتی که فکر می‌کردم رسیدم.

از آن روزها تقریبا شانزده سال گذشته است، ولی من دو رویای ناتمام را از آن روزها با خودم به دوش می‌کشم، اولین رویایم این بود که در آن رشته آدم موفقی می‌شدم و هنوز گاهی فکر می‌کنم بیست سال دیگر، دوباره آن رشته را ادامه دهم و رویای ناتمام دومم این بود که می‌توانستم به آن روزها بازگردم و از آن استاد مجسمه‌سازی تشکری درخور انجام دهم. در آن وانفسایی که من در آن بودم بهترین راه حل را نشانم داد.

منِ سیاه و سفیدِ خواب‌هایم

«رویاهای ناتمام» 

عصر

درس و مشق را دوست نداشتم. اما با دیدن سرنوشت رختشوی خانه‌مان، دخترعموی سر در گریبانم، عمه بی‌پناه و… تلاش کردم که برای یافتن کاری درست و حسابی، حداقل دیپلم بگیرم. در این فکر بودم که اگر همسر آینده‌ام بداند که می‌توانم روی پای خودم بایستم، به من زور نمی گوید. برای خودم رویاهای شیرینی داشتم. پدرم از این رویا باخبر بود و به قول خودش به من افتخار می‌کرد. در مرحله اول دوست داشتم خانه‌ای بخرم. کوچک، نقلی، دو اتاقه با حیاطی کوچک و حوضی چهارضلعی که دورتادورش گل شمعدانی و عروس بچینم و ماهی‌های قرمز شب عیدم داخل آب حوض زندگی زیبایی داشته باشند. دلم می‌خواست پشت بام خانه اتاقکی برای گل‌ها و کتاب‌هایم بسازم. شوهری داشته باشم که به زندگی و بچه‌هایش پایبند باشد. دلم به حال کسانی که به هر دلیلی از کشور خارج می‌شدند، می‌سوخت. وطن با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها، با گرسنگی‌ها و سیری‌ها، با تقاط ضعف و قوتش خانه آدمی است.

بالاخره روزی از روزها به خانه بدِ بخت رفتم. خواهرِ شوهر ماشین خرید. شوهرش نمی‌توانست بدون ماشین کار کند. قسط‌ها از حقوق ماهیانه من پرداخت شد. یک سال تمام بدون دریافت حتی یک ریال، کار کردم. سال بعد، برادرِ شوهر سرمایه خواست. سپس نوبت به خواهری دیگر رسید که برای خرید خانه احتیاج به پول داشت. دلم می‌خواست برای خودمان خانه‌ای بخریم. اما خانه دو اتاقه کسر شان آقا بود و خرید خانۀ بزرگ در توانش نبود. از زندگی معنوی و مادی در این دنیا، فرزندان و سرزمینم را داشته و دارم. هرگز آرزوی کوچ از وطن نکردم. اما گویا در سرنوشت من رفتن اما دل نکندن بود. اینجا، غربتستان، کشوری زیبا، مرتب، تمیز، سرسبز و هر کسی سرگرم کار خودش. اما آیا می‌تواند خانه من باشد؟ البته که نه، خانه من همان کوچه پس‌کوچه‌های شهر خودم، حوض بزرگ پر از ماهی قرمز خانه پدرم و بوی دلمه برگ مو و قورمه‌سبزی مادرم بود و هست. هر سال با آرزوی بازگشت به منزل، تحویل سال نو را جشن گرفتیم. بچه‌ها بزرگ شده، سرگرم کار و زندگیشان شدند. راهم از همسر جدا و در این دیار غربت ماندگار شدم. خانه کوچک دو اتاقه و… به رویاهای ناتمام تبدیل شدند. اکنون سال‌هاست که روزها در این کشور دوست‌داشتنی از زندگی لذت می برم. کتابخانه، گلخانه، باغچه و نوه هایی شیرین همچون عسل دارم. اما شب‌ها با رویاهای ناتمام و دست نیافتنی‌ام به خواب می‌روم.

با منِ درون خواب‌هایم که سیاه و سفید است، هم‌سخن می‌شوم. او درِ گوشم نجوا می‌کند و از آشیانه‌ام که بین خلیج فارس و دریای مازندران است، می‌گوید. دستم را می‌گیرد و مرا داخل آب‌های گرم خلیج فارس رها می‌کند. شناکنان از آب‌ها گذشته و کویر را پشت سر گذاشته و به کوچه پر سر و صدایمان می‌رسیم. پدر در را به رویمان باز می‌کند. مادر با شربت گل محمدی از ما پذیرایی می‌کند. سرگرم نوشیدن شربت هستیم که صدای زنگ ساعت بیدارم می‌کند. با منِ سیاه و سفیدِ خواب‌هایم خداحافظی کرده و وارد دنیای بیداری می‌شوم.

طعم تلخ نصفه موندن

«رویاهای ناتمام» 

بعد از ظهر

آدم هیچ‌وقت به اندازه‌ وقتی که پای رویاها میاد وسط به خودش بدهکار نیست. رویاهایی که به خاطرش به دنیا می‌آییم و به زندگی ادامه میدیم. چقدر تلخه زندگی آدمی که وقتی می‌میره حسرت رویاهای نیمه‌ تمامش رو به همراه داره.

در مورد من کمی قضیه فرق می‌کرد، فقط کمی. من رویاهای خیلی بزرگی داشتم که یا تغییر می‌کردن یا وقتی بهشون می‌رسیدم می‌فهمیدم اینا رویای واقعی من نبودن. تنها رویایی که خیلی قدیمی بود و هنوز هم تغییر نکرده و گاهی هم بهش نزدیک شدم رویای نویسندگی بود. اشکال کار اینجا بود که می‌خواستم نویسنده‌ خیلی‌خیلی بزرگی بشم. اصولا این خیلی‌خیلی بزرگ شدن وجه اشتراک رویاهای زیادیه. شما هیچوقت دلتون نمی‌خواسته یه جوری خیلی خیلی بزرگ باشین؟ معروف باشین؟  هنوز از این رویام دست نکشیدم. بنابراین نمیشه اسمش رو گذاشت رویای نیمه‌تمام.

اصلاً دلم میخواد همه‌ رویاهای نیمه‌تمامم رو لیست کنم. معدلم بیست بشه. عاشق درس خوندن بشم. رقاص بشم. خواننده بشم. سرخپوست بشم. استاد دانشگاه بشم. پولدار بشم. یک کتابفروشی بزنم. صاحب یک کافی‌شاپ باشم. جزو عوامل پشت صحنه‌ فیلم بشم. برقکار بشم. فقط همینا بود. اگه چیز دیگه‌ای هم بوده لابد آنقدر مهم نبوده که یادم بمونه. اما خیلی هم غصه نمی‌خورم. یه رویاهای دیگه‌ای بوده که بهشون رسیدم. مثلا همیشه دلم می‌خواست یه ماشین قرمز با روکش صندلی کرم مایل به سفید داشته باشم، حالا یه ماشین قرمز دارم گرچه روکش صندلیش سیاهه. دوست داشتم یه خونه پر از کتاب داشته باشم، الان دارم گرچه همه‌ش ایرانه و دلم هی پر‌ می‌کشه براشون. دوست داشتم گربه داشته باشم و خب الان یه دونه دارم.

دنیا بدون رویا زهرماره. رویا باید باشه حتی اگه نیمه‌تمام بمونه و زندگی رو تلخ کنه. وقتی می‌رسم به یکی از آرزوهام و هیچ حس هیجانی ندارم و موضوع خیلی به نظرم ساده‌ست متوجه می‌شم این رویاها نیستن که ارزشمندن، این حس قشنگ ما به رویاهامونه که اون رویاها رو ارزشمند جلوه میده. برای همینه که آدم‌ها حالشون بده، برای همینه که امیدی به ادامه‌ی زندگی ندارن. ما، آدم‌های تلخ، حس قشنگمون رو به رویا از دست دادیم. کاش باشه انقدر آدم سرش گرم بشه که برنجش شفته بشه اصلاً. والله به خدا.

ماهی تنگ بلورم‎

«رویاهای ناتمام» 

نیمروز

روی دیوار خونه‌مون یه تخته کوبیده بودیم و روش عکس جاهایی که قرار بود با هم بریم رو می‌چسبوندیم: از جنوب شرقی آسیا و سواحل سفیدش عکس داشتیم. از کوه‌های آمریکا که شش ماه طول می‌کشه مسیرش رو طی کنیم تصویر چسبونده بودیم. زمان که گیر می‌آوردیم در مورد دریاچه‌های روسیه مطلب می‌خوندیم. روی مسیر دشت‌های آفریقا دست می‌کشیدیم و اسم شهرها رو جوری تکرار می‌کردیم که انگار قرارمون اینه فردا صبح طلوع رو از اونجا ببینیم.

من عاشق دویدن بودم. از ابتدای بچگی، تنها ورزشی که می‌کردم همین بود. اون دوچرخه‌سواری دوست داشت. از همون سال اول به من یاد داد چطور سوار دوچرخه بشم و در عوض گاهی عصرها با من می‌اومد که بریم و بدویم. با هم حرکت می‌کردیم و رویای سفر بزرگمون رو می‌بافتیم. پول جمع می‌کردیم. وسیله می‌خریدیم. اخبار شهرها رو با دقت پی می‌گرفتیم. قرارمون همین بود که وقتی وسایل و تجهیزاتمون کامل شد یک سال از همه چیز مرخصی بگیریم و سفر بریم. بریم که بریم.

نشد. دست من شکست. پای رابطه هم.

حالا زمان آنقدر گذشته که تمام تلخی‌های رابطه در خاطر من فروکش کرده. خب، تلخی لاجرم هر رابطه بود و هست. انگار تمام اتفاقات الک شده و فقط خاطرات شیرینمان باقی مانده. چیزهای ساده‌ای مثل شعاع پررنگ نور اون روز آخر اسفند که با هم کافه رفته بودیم و نصف صورتش پر از نور بود و نیم دیگه کاملا در سایه قرار داشت و من مبهوت زیباییش، زیر لب دعای تحویل سال می‌خوندم. یا شب‌هایی که تا صبح رانندگی می‌کردیم و شمال و جنوب شهر رو به هم می‌دوختیم. حالا همیشه چیزی هست که یادم بیاد چه نقشه‌هایی داشتیم. مثلا وقتی عکس آدم‌ها رو میبینم که مسیر سفر نرفته‌ ما رو طی می‌کنن، دلم می‌خواد براشون پیغام بفرستم که فلان جای شهر رو هم سر بزنین.

رویای اون سفر، رویای اون سفر طولانی و کشدار هنوز با من مونده. حالا که همسفرم نیست، رویای سفری که نمی‌رم بیشتر شبیه جای زخم روی خاطرم شده. فصل که عوض میشه، بادهای تغییر که شروع به وزیدن می‌کنه، جای زخمم به خارش می‌افته. اون جاده داره ما رو صدا می‌کنه و ما، حالا چند سالی هست که تبدیل به دوتا منِ بسیار جدا شده.

جذاب و جذاب

«رویاهای ناتمام» 

پیش از ظهر

هیجان و دوییدن و بالا رفتن رو از بچگی دوست داشتم. همه‌ بازی‌های دویدنی برام جذاب بود. ولی نمی‌دونم چرا هیچوقت به‌ طور جدی وارد هیچ رشته ورزشی مرتبطی نشدم. تنبلی کردم یا اصلا اعتماد به نفس وارد شدن به هیچ جمعی رو نداشتم. حالا تنها چیزی که دیدنش خیلی هیجان‌زده‌ام می‍کنه و به شوقم میاره دیدن همین صحنه‌هاست. فیلم‌هایی از صحنه‌های پارکور و صخره‌نوردی. دویدن و بالا رفتن خیلی حرفه‌ای. هر وقت فیلم‌های پارکورکار‌ها رو میبینم دلم غنج می‌ره. به نظرم حس فوق‌العاده‌ایه‌. تمام انرژی آدم تخلیه میشه و سرشار از آدرنالین میشه. احساس می‌کنم منم که دارم می‌دوم با سرعت زیاد. شبیه حسی مثل پرواز. رها از سکون و جاذبه زمین. خیلی برام جذابیت داره و همش دلم می‌خواد یاد بگیرم و از در و دیوار بالا برم. خودمو تصور می‌کنم که توی تمام شهر می‌دوم و از هرچی پله و نرده و پستی بلندی‌هاست جست می‌زنم و می‌پرم روی زمین و پشتک می‌زنم و چهار تا پله یکی خودمو می‌رسونم روی بلندی‌ها و روی دیوارها و همش دوییدن و دوییدن و پرش. ولی باز از خودم شاکی‌ام که حتا یک قدم هم برای رسیدن به این رویا برنداشتم.

صخره‌‌نوردی یا سنگ‌نوردی هم همینقدر برام جذابه. عضله‌های قدرتمند دست‌ها و انگشت‌ها و راست از سنگ صاف بالا رفتن فوق‌العاده برام جذابه. آرزومه که از دیوار صاف بالا برم. نمی‌دونم چرا این دو تا کار رو آنقدر دوست دارم. از هر چیزی بیشتر. مطمئنم همین دوتا برام رویایی‌ترین آرزوهاست. به هر چیز یا هر موضوع دیگه‌ای فکر می‌کنم اصلا تا این اندازه برام جذاب نیست. هیچ کلمه دیگه‌ای هم برای توصیف حسم جز جذاب پیدا نمیکنم. این رو با تمام قلبم دوست دارم. الان از همه بیشتر برای خودم عجیبه که اگر من چیزی رو آنقدر دوست دارم چرا هیچوقت حتی یک قدم برای رسیدن بهش برنداشتم. از سنگ بالا رفتن رو یک بار تجربه کردم و از همون‌ جا عشقش باهام موند. ولی دویدن هر چی بوده توی بچگی بوده.

حالا من باید به این دوتا ورزش عزیز بگم رویای ناتمام؟ شروع نکردم که ناتمام باشه حتی. هنوز فرصت هست. شاید یک روز بالاخره پی‌اش رو گرفتم و به آرزوم رسیدم.

می‌نویسم پس هستم!

«رویاهای ناتمام» 

صبح

مدرسه نمی‌رفتم ولی با چنان شوقی داستان‌هایی که مادرم می‌خواند را گوش می‌کردم که همان بار اول از بر می‌شدم. بعدش صدبار کتابم را برای خودم می‌خواندم و سر کیف می‌شدم. از کلاس چهارم همیشه انشاهایم طولانی بود. مقدمه و توضیح و نتیجه‌گیری و پاراگراف‌های دستوری برایم سخت بود. سخت‌تر از آن پاراگراف‌های پیش‌آماده‌ای بود که همه همکلاسی‌هایم از بر بودند و به انتخاب یکی را اول هر انشا می‌نوشتند. نمی‌فهمیدمشان. من دوست داشتم داستان ببافم. بنویسم و بنویسم. چند باری نمره انشایم هیجده شد، بدون غلط دیکته‌ای، بدون اشتباه دستوری، با رعایت اصول نوشتن، فقط در دو ساعت امتحان نرسیده بودم داستانم را تمام کنم. یک بار که گریه‌ام گرفت، چون هر چه منتظر شدم مراقبمان برگه اضافه به من بدهد نه مرا دید و نه برگه آورد. من هم که هر دو صفحه را ریز و مرتب پر کرده بودم. وقت داشت تمام می‌شد و من می‌دانستم چه می‌خواهم بنویسم ولی جا نداشتم. شروع کردم به سمبل کردن داستان و در حاشیه نوشتن. باز هم هجده شدم به خاطر نامرتب بودن برگه.

کلاس هفتم بودم که معلم فارسی بهمان تکلیف شعر گفتن داد، شعر سپید. عاشقش شدم. او هم هر بار مرا سر کلاس صدا می‌کرد که آخر ساعت، انشا یا شعرم را بخوانم. نقدم می‌کرد و من سرخوش از توانمندی‌هایی که در خودم یافته بودم دل‌دل می‌کردم زنگ بخورد تا بتوانم راجع به کتاب تازه‌ای که کشف کرده‌ام با او حرف بزنم و نظرش را بدانم. نوشتن رویایم شده بود.

دبیرستان بین انتخاب نظری و انسانی مانده بودم. یک دل می‌گفت انسانی شک نکن. دل دیگر می‌گفت با این حجم عربی، علوم انسانی و دینی نمی‌توانی بسازی، بگذر و در فراغت ادبیات را دنبال کن. یک دل می‌گفت می‌نویسم و معروف می‌شوم، دل دیگر می‌گفت کدام نویسنده به مال و منال رسیده که تو برسی؟! درآمد و استقلال مالی همیشه برایم خیلی مهم بوده و آن موقع هم به دنبال راهی بودم تا هرچه زودتر پولدار شوم و راهی جز تحصیل در رشته‌ای زودبازده به نظرم نمی‌رسید. از طرفی همان چهار ساعت در هفته خزعبلات عقیدتی برایم کشنده بود، نمی‌توانستم با آینده‌ام قمار کنم و راهی را بروم که می‌دانستم از این قسم مطالعات بسیار پیش رویم خواهد گذاشت.

سر آخر اول قدم برای دور شدن از رویای همیشگیم برداشته شد. ادبیات تبدیل شد به یکی از دروس عمومی. انشا که دیگر ساعتی برایش نبود و مدرسه ترجیح می‌داد در آن زمان کلاس‌های تقویتی ریاضی بگذرانیم. معلممان اما هنوز محشر بود. به دنبال رویایم می‌رفتم جلوی دفتر و با هم گپ می‌زدیم. سال آخر تمام وقتمان برای دروس تخصصی کنکور گذشت. باید کنکور می‌خواندم و فرصت نوشتن نداشتم، با این حال گوشه تمام چرک‌نویس‌ها دلنوشته بود. رویای نوشتنم محدود شده بود به پرسه زدن در دنیای کتاب‌ها و خواندنشان. چندباری کلاس داستان‌نویسی امتحان کردم، چندباری ناشناس داستان برای مجله‌ها فرستادم، دفتر دفتر نوشتم و پنهان کردم. همه اینها بسیار لذت‌بخش بود و هست ولی در شکوفاترین سا‌ل‌های زندگیم، در تمام سال‌هایی که می‌توانستم و باید ذهن و قلمم را پرورش می‌دادم، دیفرانسیل و انتگرال حساب کردم.

رقصی میانه میدان

«رویاهای ناتمام» 

سپیده‌دم 

 آرزو داشتم رقاص باشم. واقعا آرزو داشتم. بچه که بودم دلم می‌خواست روی میز بایستم و برقصم. یک شتل زری‌دار و سکه‌دارر ببندم دور کمرم و خلخال‌هایم شرق‌شرق صدا بدهند. رقاصه‌ای حرفه‌ای باشم در سالنی باشکوه. حتی به رقاص باله بودن هم فکر کردم؛ اما به‌شرطی که تنها رقاص آن‌جا باشم. دلم نمی‌خواست بین هزار نفر دیگر با دامن‌های پف‌دار کوتاه دور و برم باشند.

هیچ‌وقت آن‌قدر حرفه‌ای نرقصیدم. یک‌ دوره کلاس رقص رفتم اما در امتحان پایان ترم آن‌قدر خجالت کشیده بودم که صورتم رنگ خط‌های پیراهن قرمزم شد. حالا با این روحیه چطور چنان آرزویی داشتم خدا می‌داند.

یادم رفت بعدترها، یادم رفت که روزی روزگاری قرار بوده رقاصه‌ی پرآوازه‌ای باشم و هر چین دامنم هزار کشته بدهد و هزار واله و هزار شیدا همیشه از سِن رقص من آویزان باشند. رقاص نشدم اما آهنگ‌های بسیاری بود که چنان به رقصم می‌آورد که دنیا را فراموش می‌کردم.

چند وقت پیش، در اوج بی‌حالی و خستگی و بی‌حوصلگی و کمی بیماری، به دعوت چندتا از دوستانم مجبور شدم بروم جایی که کمی خوش باشیم و بزنیم و برقصیم. من ناخوش بودم اما بزن و برقص دلم نمی‌خواست. دلم تنهایی می‌خواست. آن‌جا وقتی همه دوستان کمی کله‌شان گرم شد و شروع کردند به رقص‌های دو به دو، من فرورفتگی‌ای توی دیوار پیدا کردم که شبیه یک طاقچه‌ کوچک بود. رفتم پنهان شدم توی طاقچه و چشم دوختم به دختر باریک و زیبایی که با لباس نیم‌تنه سفید و موهای بلند بافته‌ طلایی داشت وسط سِن می‌رقصید و هزار جفت چشم خیره شده بودند به او. دلم غنج رفت. یک‌باره یادم افتاد آن حس خوبی که فراموشش کرده بودم. همه‌ سلول‌های تنم می‌خواستند جای او باشند. دوست داشتند هرچه حس ناجور داشتم؛ هرچه دل‌تنگی، دل‌گرفتگی، غم، اندوه و ناامیدی داشتم را بریزم در تکان دست‌ها و ران‌ها و سینه‌ها و موها و رها شوم. بزرگترین غبطه‌ زندگی‌ام شده بود. دلم خواست آن‌جا باشم. روی سِن، جای زنِ رقصنده.

دختر رقصنده‌ دیگری آمد و دستم را گرفت و برد وسط جمع. رقصیدم. رقصیدم؟ نمی‌دانم من فقط داشتم حس‌های بد را می‌ریختم توی هوای سنگین و دم‌کرده و رهاتــــــــرین می‌شدم.

بی‌قرار نارنجی

«رویاهای ناتمام»

سحرگاه

روزها ما آدم‌ها همه شبیه همیم. صبح زود با صدای زنگ ساعت موبایلمان از خواب می‌پریم. کت‌ و‌ شلوار و دستمال‌گردن می‌پوشیم و قهوه به‌ دست برای رسیدن به ددلاین‌ها از این‌سو به آن‌سو می‌دویم. شب‌ها اما وقتی به خانه‌هایمان بازمی‌گردیم و روی مبل راحتی وسط پذیرایی دراز می‌کشیم و کانال‌های تلویزیون را زیر و رو می‌کنیم، رویاهای جورواجور فراموش‌شده‌مان مثل شاخه‌های عصیان‌گر یک درخت، ما را در آسمان بی‌قرار غروب می‌پراکند. ما آدم‌ها یواشکی زیر پتو می‌خزیم و دور از چشم اهالی خانه به آرزوهایمان می‌اندیشیم، به هزار راه نرفته، به هزار رویای خوشبخت ناتمام. در خیالمان از پله‌های مرمری رویا بالا می‌رویم و یواشکی سعی می‌کنیم خودمان را، خود عصیان‌گرمان را، در راستای شاخه‌ای امتداد دهیم و کش‌وقوسی بیاییم تا شاید رویای بی‌قرار نارنجی‌مان کمی، فقط کمی آرام گیرد و بدون جاروجنجال به خواب برود. ولی امان از دست این شاخه‌ها، امان از دست امتداد لجام‌گسیخته‌شان، امان از دست همه‌ رویاهای بی‌قرار نارنجی که گریبان آدم را می‌گیرند و رها نمی‌کنند.

فقط خدا می‌داند چند دکتر و دانشمند و هنرمند و سیاستمدار خوشبخت در رویاهای آدم‌ها زندگی ‌می‌کنند. فقط خدا می‌داند چند تا کودک خسته‌ گرسنه در رویاهای آدم‌ها سیر می‌شوند، بازی می‌کنند، به مدرسه می‌روند. فقط خدا می‌داند چند لبخند واقعی در رویاهای آدم‌ها رد و بدل می‌شوند یا چند دست مهربان، به گرمی دست دیگری را می‌فشارند. فقط خدا می‌داند چند آدم خوشبخت در رویای آدم‌ها زندگی می‌کنند. فقط خود خود خدا می‌داند چه دنیای سحرآمیزی است دنیای آرزوهای برآورده‌شده، دنیای لبخندهای از سر سرمستی.

روزها، ما با تمام قوایمان می‌ایستیم جلوی هر چیزی که ما را به یاد رویاهای فراموش‌شده‌مان می‌اندازد، به یاد آدمی که نیستیم، به یاد آدم فراموش‌شده‌ای که دوست داشتیم باشیم. عزممان را جزم می‌کنیم و حواسمان را پرت می‌کنیم به هزار و یک مساله‌ کوچک و بزرگ. خودمان را غرق می‌کنیم در روزنامه و کار و درس و سیگار و غذا و ورزش و تماشای مسابقه‌ فوتبال و رفتن به سینما. دنیا از بس شلوغ شده است و از هر کوچه و برزنش آوایی می‌آید، غرق شدن کار سختی هم نیست. گاهی وقت‌ها اما، تصویری، صدایی، اتفاقی، یا بویی، ما را به یاد آرزوهای دوردست قدیمی می‌اندازد. با خودمان فکر می‌کنیم آیا اشتباه کردیم دنبالشان نرفتیم؟ آیا خوشبخت‌تر بودیم اگر راه دیگری انتخاب می‌کردیم؟ چیزی ته دلمان به آرامی زمزمه می‌کند بله. جواب تلخی است، دوستش نداریم، دلمان را آشوب می‌کند. خودمان را به سادگی به نشنیدن می‌زنیم. دنیای ما جای خوبی است برای خود را به نشنیدن زدن‌ها، از بس که آشوب است و غوغاست و صدا به صدا نمی‌رسد.

اثر پروانه‌ای

«از پیله درآمدن»

نویسنده مهمان: بهزاد دوران

فکر کرد فردا که از خواب برخیزد پروانه‌ای شده است با بال‌هایی هزار رنگ و شاخک‌هایی ظریف و بلند. همچون خیال، سبک می‌پرد و تن به نسیم می‌دهد و زیر شعاع‌های طلایی بر گلبرگ لطیف گل‌ها می‌نشیند و از عطرشان رعشه به شاخک‌هایش می‌افتد. بال‌هایش را باز می‌کند و می‌بندد. خود را غرق شهد می‌کند و بعد تن به دریای شبنم می‌دهد و با چشمان درشتش تصاویر را هزار برابر شفاف‌تر می‌بیند.

فکرش هم خوب بود. برنامه روزانه‌اش را به عادت همیشگی مرور کرد. گوشی تلفن همراهش را روی شش گذاشت روی زنگ. بعد به نظرش آمد پنج دقیقه هم پنج دقیقه است. گذاشت روی شش و پنج دقیقه. ولی باز برگرداند روی شش. همین پنج دقیقه می‌توانست دومینووار او را از رسیدن به قطار شش و چهل و پنج دقیقه و اتوبوس هفت و بیست و پنج دقیقه باز دارد و بشود یک توبیخ تاخیر در پرونده‌اش. تلگرام را یک بار دیگر چک کرد. کسی پست تازه‌ای نگذاشته بود. گوشی را زد به شارژ… خواب دید پروانه شده است. از خانه تا ایستگاه مترو همه محو تماشای اویند و به یکدیگر نشانش می‌دهند. همه کار و زندگیشان را رها می‌کنند و به او زل می‌زنند. شهر انگار متوقف می‌شود. قطار مترو درهایش را نمی‌بندد. راننده قطار هم آمده او را تماشا کند. یک آن دلش شور می‌زند. نکند تاخیر کند؟ هنوز هوا تاریک است. کورمال کورمال دنبال گوشی‌اش می گردد. دوازده نشده. اگر پروانه شدم دیگر مجبور نیستم با مترو سر کار بروم. می‌توانم تاکسی بگیرم. خیلی شیک. و از تصور خودش سوار بر تاکسی کیف کرد. رانندگان و مسافران ماشین‌ها همه او را نگاه می‌کنند و به یکدیگر نشانش می‌دهند. ترافیک صبحگاهی از شرق به غرب انگار قفل شده. تا چشم کار می‌کند ماشین است که چفت در چفت ایستاده.

باز دلش شور می‌زند. نکند دیر برسم؟ پشت پنجره جز سیاهی خبری نیست. دوازده و بیست و دو دقیقه است. با دوچرخه می‌روم. ذوق‌زده می‌شود. باد که در بال‌های نازکش می‌پیچد حالی‌به‌حالی‌اش می‌کند. همه چیز انگار کش می‌آید. در خلسه‌ای عمیق فرو می‌رود. نعشه مرده دردی است که نمی‌دادند از کجا مثل ضربان هست و نیست و می‌آید و می‌رود. نکند بال‌هایم پاره شود؟ یک و دو دقیقه. فکر بکری به سرش خطور می کند. ساعت گوشی را عقب می‌کشد و می‌گذارد روی پنج. پروانه که شدم باید زودتر از خواب بلند شوم. اینطوری فرصت کافی برای دلبری خواهم داشت. به کارم هم می‌رسم… همکاران همان دم در دورش حلقه می‌زنند. یک لحظه نصف صورت رئیس را هم می‌بیند که تقلا می کند از میان جمعیت راهی باز کند. راه که می افتد جمعیت مثل نیل پیش روی موسی از هم باز می شد. سوار آسانسور که می شود پشت سرش همه سوار می‌شوند. آسانسور آژیر اضافه‌بار می‌زند، اما کسی اعتنایی نمی‌کند. چطور همه همکاران توی اتاق آسانسور جا شده‌اند؟ دلش یکهو ریخت. انگار سیم اتاق آسانسور پاره شده باشد. دو و سی و شش دقیقه. خلقش تنگ است. پروانه شدن فکر خوبی نبود. نبود؟ بود … بیپ/بیپ، بیپ/بیپ، بیپ/بیپ، …

نمی‌تواند از جایش بلند شود. پشتش تیر می‌کشد. حتی نمی‌تواند به دنده بگردد. هر بار که تلاش می‌کند به سمتی جا به جا شود باز برمی‌گردد به همان وضعیتی که بود. انگار پشتش به بیرون انحنا یافته باشد. دست‌های باریک و شاخی شکلش بی‌هدف و بی‌اختیار در هوا تکان می‌خورند. حال لاک پشتی را دارد که به پشت رهایش کرده باشند. از تصور خودش خنده‌اش می‌گیرد. حالا چکار باید می‌کرد؟ چطور خودش را به مترو برساند؟ نکند دیر برسد؟

بال‌های شاپره

«از پیله درآمدن»

نیمه‌شب

ای کاش پروانه شده بودم. ای کاش پروانه شدن به همین سادگی بود. آدم وقتی بچه است دلش می‌خواهد بزرگ بشود و فکر می‌کند بزرگ‌شدن همان رسیدن است. همان پرنده شدن، همان بال درآوردن و همان خپاستن – توانستن است.

بچه که بودم برنامه ریخته‌ بودم که سی سالگی دکتر بشوم. درسم تمام شده باشد و زندگیم راهش را پیدا کرده باشد و بزرگ و معروف و موفق شده باشم و البته که عشق را هم در بلندترین قله‌هایش فتح کرده باشم. آن‌وقت‌ها فکر نمی‌کردم پیله دارم. فکر می‌کردم مشکل‌ آدم‌ها در رسیدن به رویاهایشان فقط سن است. پس فقط کافی‌ست برسی به آن سن و بنگ! تمام شد؛ به‌دست آورده‌ای هرچه را که آرزو داشتی. نه! هیچ‌چیز به این سادگی نبود.

بعد که فهمیدم هیچ آن‌قدر هم مفت و مسلم نیست؛ فکر کردم حتما عشق سختنرینش است. من دور خودم نخ‌های طلایی پیچیده بودم که شاهزاده سوار بر اسب بیاید و بدردش و مرا مثل یک پروانه‌ رنگین درخشان و ظریف ببرد تا قصر رویاها. شاهزاده آمد و همه چیز را درید الا پیله‌ مرا. من بعد از آن دوباره فرو رفتم تهِ تهِ چاه و دورم را نه فقط پیله، که لجن پوشاند.

طول کشید اما بعد از دو اشتباه دیگر فهمیدم که آن‌که باید پیله را سوراخ کند؛ آن‌که باید لجن‌ها را بشپید و آن‌ که باید خودس را به هر والذاریاتی بکشاند تا بالای چاه؛ منم و تمام.

تمیز شدم، از چاه درآمدم، پیله باز شد. پروانه شدم. واقعا شدم اما نه آن پروانه زیبا و رنگارنگ و ظریف. پروانه‌ای با بال زخمی و تک رنگ و کمی خسته. شاید هم فقط بال دلشتم و پروانه نبودم. باز فکر کردم تمام شد؛ اما نه؛ هنوز مساله‌ شأن اجتماعی مانده بود. بازهم پرنسس خنگ درونم منتظر مانده بود برای نجات، برای آمدن کار خوب در سینی زرین رو‌به‌روی من. پنج‌سال طول کشید؛ اما بالاخره در یک حرکت ناگهانی پریدم. می‌ترسیدم و پریدم. نامطمئن بودم اما پریدم. بال نداشتم و پریدم.

من پروانه نیستم؛ راستش در بهترین حالت من یک شب‌پره یا شاپرکم. قشنگ نیستم و قواعد را رعایت نکردم اما با تمام اشتباه‌ها و سختی‌ها پریدم و هنوز جان می‌کَنم و می‌پرم.

کسی چه می‌داند شاید این پرواز هم به همان بلندا برسد.

طعم شیرین رویا

«از پیله درآمدن»

شبانگاه

زندگی کرم‌های ابریشم همیشه برای من پر از رمز‌ و‌ راز بوده و کمی غمگین. این‌که توی یه پیله‌ گرم‌ و‌ نرم ابریشمی جا خوش کرده باشی و رویا ببافی، این‌که معلوم نباشه که قراره رویاهات به واقعیت بپیوندن و یه روز رنگ آسمون رو ببینی و پروانه‌وار توش پرواز کنی یا قراره بعد از یه کابوس وحشتناک رویاهات دود شن و به هوا برن و تو تبدیل بشی به یه تیکه نخ ابریشم، خیلی دردناکه. این که تنها باشی و سرگردون، و فقط مجبور باشی انتظار بکشی تا ببینی دست تقدیر چه قصه‌ای رو برات رقم می‌زنه اصلا آسون نیست. کرم‌های ابریشم، دنیای عجیب‌ و‌ غریب غمگینی دارن.

بعضی وقت‌ها که دلم حسابی می‌گیره و تو زندگی به یه بن‌بست می‌خورم، یاد کرم‌های ابریشم می‌افتم و یه جورایی کرم ابریشم غمگین دلم بیدار می‌شه. احساس می‌کنم منم شبیه اونا شدم و هیچ راهی نداره که بتونم سرنوشت و ادامه قصه زندگیم رو تغییر بدم، به اوج آسمون‌ها برسم و کنترل اوضاع رو در دست بگیرم. احساس می‌کنم هیچ راهی وجود نداره که بتونم یه روزی از پیله‌ تنگ‌ و‌ تاریک این روزام بیرون بزنم و تبدیل به یه پروانه بشم. بعد، سرم رو می‌گیرم توی دستام و یه دل سیر به حال خودم گریه می‌کنم. بعد یه عالمه فکر بد و خاطره‌های بد هجوم میارن به ذهنم که توشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد می‌شه پیدا کرد. یه عالمه غم و تردید و ناامیدی. به یه خواب سبک کوتاه فرو می‌رم، به امید این‌ که وقتی از خواب بیدار می‌شم حال بهتری داشته‌ باشم.

خواب یه پروانه کوچیک صورتی رو می‌بینم که با یه آوای سنتی شاد کردی داره می‌رقصه و از گل‌های سرخ باغچه دل‌بری می‌کنه. بهش حس نزدیکی می‌کنم. احساس می‌کنم آینده‌ منه. بهتر بگم، احساس می‌کنم می‌تونه آینده‌ من باشه. دلم باز می‌شه انگار. پروانه از شهد گل‌های باغ می‌خوره و من طعم شیرین رویا رو توی دلم مزه‌مزه می‌کنم. از خواب بیدار می‌شم. دستام هنوز بوی سرمستی و خوشبختی می‌ده و نوای موسیقی هنوز داره توی سرم چرخ می‌زنه. حالا به پروانه‌ بودن حس نزدیکی بیشتری می‌کنم. حالا دلم می‌خواد همه‌ عزمم رو جزم کنم تا یه روزی از پیله دربیام و برسم به آسمون، شبیه یه پروانه. ناسلامتی توی آسمون برای همه پروانه‌ها جا هست.

عذرخواهی

«از پیله درآمدن»

شامگاه

من از پروانه‌گی و پیله‌گی خودم چیزی نمی‌دونم. شاید به خاطر اینکه حرف و نظر بقیه چه تمجید و تعریف و یا تحقیر و تضعیف برام هیچ‌وقت مهم نبوده. شاید به خاطر اینکه همیشه هرکاری کردم به نظرم بهترین کنش، واکنش و عمل در آن زمان و برهه‌ی زندگی بوده‌ است.

مثلا وقتی هفته‌ سوم مهاجرت جهت جلوگیری از دیوانگی به عنوان کارگر انبار کار پیدا کردم و شش ماه  آه و ناله‌ها رو شنیدم که «گناهی کارگر انبار»، که «حیف زندگیی که اینجا داشتن»، «وای چطوری می‌تونه» برام مهم نبود چون می‌دونستم کم هستن کسایی که چنین توانایی داشته باشند و در مقابلش هم وقتی یک سال بعد تابلو‌ی اسمم رو به عنوان «مسئول پروژه» داشتم نصب می‌کردم باز هم تمجید و تعریف‌ها برایم اهمیتی نداشت.

اما این پیله‌گی و پروانگی را در یکی از عزیز‌ترین و نزدیک‌ترین کسانم دیده‌ام. بیرون آمدن از لجنی که عشق زندگی‌اش برایش ساخته‌بود. ارتباطمان باهم کم شده‌ بود. وقتی می‌گفتم «بیا بیرون» و می‌گفت «نمی‌شود. اینقدر که تو فکر‌ می‌کنی راحت نیست.» اعصابم بهم می‌ریخت، فکر می‌کردم منفعل است. فکر می‌کردم فقط دارد غر می‌زند. برای همین رابطه‌ام را کمتر و کمتر کردم. بعدتر‌ها که شنیدم آنقدر ماند تا با کتک از خانه‌اش بیرون انداختش بیرون، بیشتر از بی‌عرضگی‌اش عصبانی شدم. بعد از دانشگاه هیچوقت کار نکرد، حتی‌ فکر می‌کنم حتی نرفت اصل مدرکش را بگیرد. حالا بدون پشتوانه‌ مغزی، مالی و روحی برگشته بود پیش مادرش. عملا دیگر حتی تولد همدیگر را هم تبریک نگفتیم، بیست و سه ساله بودم و خشن و بدون حس همدلی. الان که فکر می‌کنم می‌بینم کار من پست‌تر از کار همراهش نبوده‌است.

دو سالی طول کشید تا مجدد دیدمش. دیگر دخترک سر خوش دوران دانشگاه نبود. اما دیگر زن بدبخت تو‌‌سری‌خور هم نبود. شانه‌هایش خم نبودند. آرام و محکم راه می‌رفت. از دستفروش کنار خیابان یک جعبه توت‌فرنگی خرید و قبل از اینکه من از عرض خیابان را طی کنم، کلید را در قفل در خانه‌ای انداخت و در را پشت سرش بست. دو روز بعد، بعد از ساعت‌ها درگیر بودن با خودم بالاخره بهش مسیج دادم. حالش رو پرسیدم و اون هم خیلی عادی و انگار نه انگار که این سال‌ها با هم نبودیم جواب داد. روز بعدش که هم رو دیدیم برام تعریف کرد که چطور خودش رو پیدا‌کرده.  چطور رو پاهاش واستاده و زندگی رو از اول ساخته.

الان که اینها رو نوشتم با خودم دارم فکر‌می‌کنم شاید همین ماجرا باعث شد من از پیله‌ «خود‌مهم‌‌پنداریم» بیرون بیام. شاید همین باعث شد که هشت سال بعدش نه اون و نه هیچ دوست دیگه‌ای رو تنها نگذاشتم.