همه‌ دردها تکرار می‌شن

«زندگی پس از مرگ»

سحرگاه

نمی‌دونم این هم از اون دلخوشی‌هایی بوده که انسان برای آرامش خودش ساخته یا نه، اما به نظرم بیشتر باعث ترس و عذاب ملت شده. همیشه ناشناخته‌ها ترسناک بودن و خطرناک. خود مرگ ناشناخته‌ست و برای همین ترسناک، حالا بعدش هم قرار باشه ادامه پیدا کنه میشه قوز بالا قوز. من که دلم میخواد همه‌چی تموم بشه و انسان به آسایش و آرامش ابدی برسه.

اما اون چیزی که دوست داریم اون چیزی نیست که هست. من خودم به دنیای بعد از مرگ اعتقادی ندارم ولی اون شدیداً به من اعتقاد داره. هرجور شده حقیقت بودنش رو به من یادآوری می‌کنه. مدام تکرار می‌کنه که انرژی نابود نمیشه و فقط از شکلی به شکل دیگه درمیاد. نیازی به اثبات قضیه نیست چرا که برای هر منطقی فقط میشه لبخند تلخی زد و شیشکی بست. چه اونهایی که اصرار به وجود دارند و چه اونهایی که در پی اثبات عدم وجودن به نظر من یک سری آدم متعصبِ لجبازن که خیلی علاقه دارن همیشه حرف حرف اونا باشه.

اینکه من به چیزی معتقد نباشم دلیل بر نبودنش نیست. به نظر می‌رسه علیرغم میل باطنی من زندگی تا ابد جریان داره و فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه. واقعاً به نظر خسته‌کننده میاد. تا ابد بودن و ادامه داشتن. فقط به نظرم اگه بعد از مرگ باز هم باشم دیگه من نیستم. منی که الان هستم با تجربیات خاصی که دارم. و اگه واقعاً دنیای دیگه‌ای جز این چیزی که نجربه می‌کنیم وجود داشته باشه تموم شدن زندگی این دنیا خیلی پوچ میشه. باید یارها و بارها بمیریم و زنده بشیم. خدایی ترسناک نیست؟ انگار یک کابوس رو هر شب تکراری ببینی تا جایی که توی همون کابوس به خواب بودنت واقف باشی. همونجور که گاهی به قسمت‎های ناشناخته‌ای از وجودمون واقف میشیم.

نه، مرگ خودش برای من به اندازه‌ کافی ترسناک و دردناک هست که باعث بشه حتی گاهی به زندگی علاقمند بشم. من یکی نمی‌تونم بعد از مرگ ببینم هنوز هستم. از ظرفیت و طاقت من خارجه.