نشخوار

«وسواس»

شبانگاه

آقای همتی یک رنو پنج سبز انگوری داشت، یک همسر سفید کمی تپل و خوشگل و دوتا بچه موفرفری و نیمه‌خوشگل. وقتی می‌رسید خانه و از ماشین پیاده می‌شد و کیف و خریدها را می‌برد داخل، همیشه به فاصله سه دقیقه برمی‌گشت توی کوچه، بالا بودن شیشه پنجره‌های ماشین و قفل بودن درها و صندوق‌ عقب را چک می‌کرد و می‌‍رفت تو. سه دقیقه بعد باز توی کوچه بود، تمام مراحل قبل را انجام می‌داد و می‌رفت توی خانه. پنج دقیقه بعد با احتیاط در منزل را باز می‌کرد، اول از لای در کوچه را می‌پایید که همسایه یا رهگذر آشنایی نباشد، اگر بود صبر می‌کرد طرف برود، بعد دوباره می‌آمد و همه مراحل چک کردن قبل را انجام می‌داد، منتهی چون این دفعه پیژامه پوشیده بود و بسته به فصل، عرق‌گیر یا پلوور تو خانه‌ای، (مکث قبل از بیرون آمدنش هم به همین خاطر بود) یک چشمش هم به کوچه و رهگذرها بود. ده دقیقه بعد باز توی کوچه بود، (قبح دیده شدن با لباس منزل فقط برای دفعه اول بود!) تمام مراحل قبل انجام می‌شد، به‌اضافه چمباتمه نشستن و زیر ماشین را دید زدن، کف دست‌هایش را می‌گذاشت زمین و زانوهایش را از هم باز می‌کرد تا بالاتنه‌اش راحت با زمین زاویه پانزده درجه بگیرد و بتواند زیر ماشین را دید بزند. بعد کمی به سختی بلند می‌شد، کف دستهایش را بهم می‌زد که خاکش را بتکاند و هم‌زمان صدای خانمش از پنجره آشپزخانه که مشرف به کوچه بود شنیده می‌شد که می‌گفت: «حسین آقا دستات رو بشور قبل بالا اومدن قربونت». یک ربع بعد آقای همتی از پنجره آویزان بود، در حالیکه لب و لوچه‌اش می‌جنبید و اخم‌هایش درهم بود، با نارضایتی از اینکه وسط غذا خوردن اجازه ندارد بیاید توی کوچه و از نزدیک مراحل چک کردن ماشین را انجام دهد، سعی می‌کرد تا آنجا که ممکن است موشکافانه به قفل‌ها و شیشه پنجره‌ها نگاه کند. از روی قیافه‌اش می‌شد فهمید اصلا از این چک کردن «تیمم‌» گونه خوشش نمی‌آید. صدای غرولند خانمش مبنی بر اینکه «غذا سرد شد» و باز بنا به فصلش «پشه میاد تو» یا «سردمون شد» شنیده می‌شد و بعد پنجره بسته می‌شد. ده دقیقه بعد آقای همتی توی کوچه بود، باز بنا به فصلش یا بچه‌ها مشغول گل کوچک بودند و گرگم به هوا یا اینکه هوا تاریک شده بود و سوز می‌آمد. در حالی که که خلال دندان را بین دندان‌هایش می‌چرخاند قفل و شیشه و عقب و جلو و زیر و روی ماشین را چک می‌کرد. یک ربع بعد چای بعد از شامش را هم خورده بود و در حالی که خرپ‌خرپ باقیمانده قند را می‌جوید دوباره پیدایش می‌شد. تمام طول شب هر یک ساعت، یک ساعت و نیم می‌توانستی صدای قیژ آرام باز و بسته شدن در خانه همتی‌اینها را بشنوی.

دو روز بعد از اینکه لامپ چراغ‌برق کوچه به طرز نامعلومی شکسته شد، چهار چرخ رنو انگوری نصف شب در فاصله چک کردن‌های آقای همتی غیب شد. صبح روز بعد با شنیدن داد و هوار آقای همتی و بعد جیغ زن و بچه‌هایش به کوچه ریختیم. آمدن آمبولانس به کوچه سرآغاز کوچ خانواده همتی بود. رنو انگوری آنقدر فلج توی کوچه ماند که عاقبت آمدند و با یدک‌کش بردندش.