خودت رو فقط آزار میدی

«وسواس»

نیمه‌شب

همسر من یک آدم وسواسیه، البته نمیشه گفت جزو اون وسواسی‌های بد، اما همین مقدارش هم اذیت‌کننده‌ست و البته که اگه نیمه پر لیوان رو نگاه کنم، به نفع من هم هست.

اوایل که ازدواج کرده بودیم، هربار که خونه رو جاروبرقی می‌کشیدم، پشت‌بندش خودش این کار رو می‌کرد و به من می‌گفت چشمای تو خوب نمی‌بینه و کلی هنوز خورده آشغال روی زمینه. پشت سر من خونه رو گردگیری می‌کرد و دستمال می‌کشید. از یک جایی به بعد من هم از زیر انجام این کارها شونه خالی کردم و خودش به تنهایی از جارو کشیدن تا ظرف شستن و سینک و گاز رو برق انداختن و توالت و حمام رو با وایتکس از بالا تا پایین شستن رو انجام داد. اما خب غرغرهاش رو هم باید به جون بخرم ولی من یاد گرفتم یک گوشم در باشه و اون یکی دروازه! روزهای جمعه دیگه اوجشه، توی خانواده خودم زمان مجردی، یا خانواده دوستام، از وسط هفته شروع به برنامه‌ریزی می‌کردیم برای این که جمعه چه کنیم و کجا بریم و خوش بگذرونیم. خونه ما؟ از سر صبح همسرم بیدار میشه و شروع می‌کنه از توی کمد دیواری تا زیر کابینت و پشت تخت و و و همه رو ریختن بیرون و یک خونه‌تکونی اساسی کردن! بعد هم میگه من توی خونه می‌مونم حوصله‌م سر می‌ره و نمی‌تونم تحمل کنم، باید اینطور سرمو گرم کنم!

خب، البته فراموش کردم اینو بگم، از یک جایی به بعد این وسواس مشکل‌ساز شد، اونم وقتی بچه‌ها به دنیا اومدن. حق نداشتن بیرون برن و یا دستشون رو جایی بزنن، پارک که اصلاً چون اونجا همه چی آلوده بود. حتی دکتر هم اجازه نمی‌داد، خودش می‌رفت نوبت می‌گرفت و می‌نشست توی مطب و یکی دوتا مراجعه‌کننده مونده تماس می‌گرفت تا من با بچه‌ها برم، اون هم مستقیم توی اتاق دکتر و بعد خروج از مطب. تازه وقتی می‌رسیدیم خونه، تا لباس زیر بچه‌ها رو در میاورد می‌انداخت ماشین لباس‌شویی و خودشون هم مستقیم توی حموم!

خونه ما یک حیاط بزرگ داره با یه باغچه بزرگتر! همیشه دوستانم ابراز خوشحالی می‌کردند که بچه‌هات حسابی کیف می‌کنند و بچه‌های ما باید توی قوطی کبریت بزرگ بشند! من فقط لبخند می‌زدم و بهشون نمی‌گفتم همسرم حتی اجازه نمی‌ده در حیاط رو باز کنند چه برسه بیرون رفتن؟! سرآخر وقتی پسرم مریض بود و پیش دکتر بردیمش و دکتر از رنگ پریده بچه ابراز ناراحتی کرد و بعد از معاینه گفت نور خورشید به این بچه نرسیده و استخون پاهاش دچار مشکل شده و باید حتماً آفتاب ببینه، تازه من سر درد دلم باز شد و از وسواس پدرشون گفتم. دکتر خیلی با همسرم صحبت کرد تا که بعد از چهار سال از تولد بچه، بتونه رنگ حیاط رو ببینه. اون هم می‌دونید چی شد؟ بار اول که توی باغچه رفت و خاک‌بازی کرد تمام بدنش جوش زد و من تصور کردم آبله‌مرغون هست. دکتر بعد از دیدنش گفت نه، این به خاطر واکنش بدنش به خاکه و طبیعیه.

همسرم هنوز هم از نظر من وسواسیه، گاهی با حرف اون هم نه صحبت‌های من که بقیه، کمی تحت تاثیر قرار می‌گیره ولی همیشگی نیست. من فکر می‌کنم بیش از همه خودش آزار می‌بینه و کمک هم قبول نمی‌کنه.

1 نظر برای “خودت رو فقط آزار میدی

  1. خانواده همسر منم همشون وسواس دارن البته همسر من چون تو خوابگاه زندگی کرده بود خییییلی بهتر بود وقتی با من ازدواج کرد اون اوایل به یه چیزایی گیر میداد که مناسک تمیز کردن خونه مثل مامانش باشه که من البته می گفتم باشه و محل نمیزاشتم اونم غر میزد که البته اصننن تاثیری نداشت و چون برنامه کاریشم خیلی فشرده بود اصن جون نداشت خودش مناسک را اجرا کنه و واقعن جواب داد الان به جز وقتایی که میریم خونه مادرش و یادش می افته اصلن اون رفتارها را نداره به نظرم اطرافیان نباید در مقابل شخصی که وسواس داره کوتاه بیان اینجوری تازه طرف رفتاراش حادتر میشه و فکر میکنه برحقه به جای درمان کردن

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.