ترس یا عادت؟ 

«وسواس»

غروب

وقتی صحبت وسواس می‌شود، قدیم‌ها و همسایه جوانمان جلو چشمم مجسم می‌شود که می‌گفتند «وسواس افراطی‌اش سبب شده است که مردار شود.» شوهرش کلافه شده و ترکش کرده بود. در خانه پدر زندگی می‌کرد و مادرش تربیت بچه‌ها را به عهده گرفته بود. او فزصتی برای نگهداری و تربیت فرزندانش را نداشت. دست‌هایش را مرتب با آب و صابون می‌شست و فکر می‌کرد تمیز نشده‌اند. با کسی دست نمی‌داد، می‌گفت که آنها بعد ازرفع حاجت خود را می‌شویند و دستانشان آلوده است. همیشه دستمالی سفید و بسیار چرکین در دست داشت و در را با آن باز می‌کرد و با همان دستمال، با دیگران دست می‌داد. حالا نوبت دست‌دهندۀ مادرمرده بود که آبی برای شستن دست خود پیدا کند.

گاهی وقت‌ها یاد مادرم می‌افتم. طفلک وسواس داشت. وقتی می‌خواستیم جایی برویم، حاضر شده و دم در حیاط می‌ایستادیم. مادرم بعد از بستن درها و پنجره‌ها به ما ملحق می‌شد. تا می‌خواستیم از خانه خارج شویم، می‌گفت: «صبر کنید. فکر کنم در و پنجره را خوب نبستم.» دوباره به طرف خانه برمی‌گشت. مرحوم پدرم به شوخی می‌گفت: «زن به در بزرگ بسپار مواظب کوچک‌ها باشد. به پنجره آشپزخانه بسپار شلوغی نکند تا ما برگردیم.» اما مادرم چاره‌ای نداشت. او وسواس داشت و مجبور بود برای آرامش خاطراش دو و یا سه بار در و پنجره را کنترل کند. فکر می‌کنم این وسواسی را از مادرم به ارث برده‌ام. من نیز بعد از بستن درها، نگاه به اجاق، از خانه خارج می‌شوم و از سر کوچه برمی‌گردم و دوباره و حتی چندباره درها را کنترل می‌کنم. به اجاق سر می‌زنم. علاوه بر آن وقتی به خانه برمی‌گردم، با احتیاط وارد می‌شوم. اول یکی‌یکی اتاق‌ها را کنترل می‌کنم مبادا یکی قبل از من آمده و منتظر برگشتنم است تا با یک ضربه چاقو نفله‌ام کند. این کار من هر روز تکرار می‎‌شود. یکی‌یکی اتاق‌ها و آشپزخانه را می‌گردم و سپس با خیال راحت می‌نشینم. با این که می‌دانم به جز من کسی وارد خانه نمی‌شود. بچه‌هایم کلید خانه‌ام را دارند. اما تا زمانی که من خانه نیستم، محال است که وارد خانه شوند. اوایل اسمش را ترس گذاشته بودم. ترس از کسی که تهدید به مرگم کرده است. می‌دانم که آمدن او غیرممکن است. نمی تواند به من نزدیک شود. شاید فقط یک تهدید از سر خشم بوده است. اما حالا می‌بینم که این رفتار در رگ و استخوانم ریشه دوانده و تبدیل به وسواس شده است.