به رنگ آبی

«رویاهای ناتمام» 

بامداد

از توی کیفم ماژیک‌های شبرنگ  را در می‌آورم و شروع‌می‌کنم طرحی که با خودکار روی دستمال‌کاغذی روی میز کشیده‌ام را رنگ‌می‌کنم. می‌دانم یک‌جایی در یکی از کارتون‌های داخل کمد خانه‌ یک جعبه‌ مدادرنگی سی‌و هشت رنگ دارد خاک می‌خورد. شاید در همان کارتون یک جعبه‌ آبرنگ هم باشد. همانی که هدیه‌ی تولد گرفتم. همانی که قرار بود آنقدر استفاده کنم تا سال بعد هم یک جعبه‌ دیگر هدیه بگیرم‌.

در گذشته مطمئن بودم اگر زیاد ببینم و بسیار زیادتر بکشم همه چیز درست می‌شود و بالاخره می‌توانم تمام طرح‌های اسیر توی معزم را روی کاغذ بیاورم. عادت داشتم از هفته‌ها قبل طرح را در ذهنم می‌کشیدم و مرحله به مرحله تکمیلش می‌کردم. اشتباه کردن در ذهن کم‌هزینه‌تر از واقعیت است. البته این مشکل را دارد که گاهی دست آدم به مهارت معزش نیست اما من به دستم ایمان داشتم پس اینقدر با ذهنم می‌کشیدم تا وقتی نتیجه‌ نقاشی ذهنی‌ام راضی‌کننده‌ می‌شد تازه راه می‌افتادم برای خرید بوم. از لوازم تحریری نزدیک خانه که نمی‌شد حتما باید می‌رفتم انقلاب همان مغازه‌ کوچک ضلع شمالی میدان. آغاز کار برایم شبیه یک آیین مذهبی بود. چیدن رنگ‌ها و ظرف‌های آب. اوردن قلم‌موها و اسپری‌های رنگ. تنظیم نور در نهایت قراردادن بوم سفید در میان محراب. هیچ وقت نتوانستم ایستاده و رخ در رخ با بوم نقاشی کنم انگار تعظیم من الزامی بود. ساعت‌ها در اتاقم خود را زندانی‌می‌کردم و می‌کشیدم و رنگ‌می‌کردم تا زاییده‌ ذهنم در این دنیا ظاهر شود. و بعد از اتاق بیرون می‌آمدم.  موفق و سربلند و شاد.

با بالاتر رفتن سن و تغییر جایگاهم از بچه‌ خانه به زن خانه اما محدودیت‌ها بیشتر شد. در خانه‌ پنجاه‌ متری دیگر جای این بریز‌ و بپاش‌ها نبود. دیگر یک اتاق مخصوص خودم نبود که درش را محکم ببندم و روی در بنویسم ورود ممنوع. نمی‌شد یک‌هفته رنگ‌ها روی میز ناهار‌خوری بمانند. در زندگی جلوتر که رفتم با این که خانه بزرگتر شد اما باز هم کار سخت‌تر شد. شدم مادر. حالا زمان نداشتم. زمان رویابافی، زمان این که با آرامش ساعت‌ها روی بوم خم‌ شوم. مداد دستم گرفتم روی کاغذ سر وکله‌ یک جفت دست کوچولو و یک جفت چشم درخشان هم پیدا شد. من بودم و هزاران پیشی و توتو و خورشید‌خانومی که روی کاغذ‌ها کشیدم.

الان تنها زمان تنهایی و آرامش که کسی کاری با من ندارد و ذهنم هم دنبال کارهای مهمتر نمی‌رود همین نیم ساعت ناهار شرکت است و با همین ماژیک‌های بدرنگ خوشحالم. جعبه‌های رنگ و رویاهایم هم همان در کمد باشند خوشحال‌ترند. نمی‌دانم شاید امیدوارم یک‌روزی یک‌جایی دوباره بتوانم شروع کنم. و بگذارم ذهنم وحشیانه بتازد.

2 نظر برای “به رنگ آبی

  1. چقدر خوب نوشتيد ، تو رو خدا منتظر اون روز نباشيد ،از همين حالا شروع كنيد ، از كوچكترين واحد زمان در دسترس استفاده كنيد .به ذهنتان اجازه جولان بدهيد و بكشيدش .براتون شادي و موفقيت آرزو ميكنم .

    لایک

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.