علاف

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

مهمان هفته: هادی

او قدی بلند داشت و من از او کوتاه‌تر بودم و این بزرگترین معضل دنیا بود، چون من عاشقش شده بودم. البته مشکلات کوچک و پیش‌پاافتاده‌ دیگری هم در میان بودند مثل این که او دختری جذاب و در مرکز توجه بود و من پسری پابه‌بلوغ‌گذاشته با سیبیلی نیمه‌کاره و پیشانی‌ای منقش به جوش‌های دوران بلوغ، و اینها همه قابل چشم‌پوشی بود اگر فرصت ابراز عشقم را پیدا می‌کردم.

فقط یک ساعت زمان لازم داشتم تا ابتدا از احساساتم برایش بگویم و سپس خواندن شعر و نقل چند خاطره‌ پرنشاط و سرانجام معجزه‌ عشق اتفاق می‌افتاد. اما اختلاف قد را باید چه کار می‌کردم؟ شب‌های زیادی در کابوس‌های شبانه می‌دیدم که با مرد رشیدی دست در دست قدم می‌زنند و در افق محو می‌شوند. حتی یک شب از شدت غصه تب کردم، من کوتاه‌قدترین عاشق جهان بودم. باید کاری می‌کردم، نمی‌شد منتظر نشست تا مرد رشید بیاید و عشق اسطوره‌ای مرا ناکام بگذارد. باید با او حرف می‌زدم، مطمئن بودم کوتاهی مرا به عشقم می‌بخشد، اما چطور؟ دیدارهای ما محدود بود به مهمانی‌های بزرگ فامیل، از همان‌ها که همگی دور تا دور خانه میزبان به ردیف می‌نشستند و وظیفه جوانک‌های فامیل چیزی نبود جز رقص‌های آبکی و سرگرم کردن میانسال‌ها. در چنین شرایطی که قطار صندلی‌ها بعضا به جلوی درب انباری منزل میزبان هم می‌رسید، خلوت کردن با او کاری اگر نه محال، بسیاری دشوار و دور از ذهن بود، به خصوص که حتی مطمئن نبودم حتی اسم مرا می‌داند یا نه. حتی هیچ وقت پیش نیامده بود که متوجه نگاهش شوم.

با خودم فکر کردم شاید نوشتن نامه چاره کار باشد، با این که تبحر نسبتا خوبی در نگارش داشتم اما ترجیح می‌دادم عشقم را رو در رو بیان کنم. یک نیمه‌شب نامه پراحساسی نوشتم با امضای عاشق ناشناس و از او تقاضای قرار ملاقات کردم. صبح روز بعد شخصا نامه را به داخل حیاط خانه‌شان انداختم. از آن  روز کابوس‌های شبانه‌ام طولانی‌تر شد، خواب می‌دیدم در حالی که با یک دست نامه را گرفته با دست دیگر سیلی‌ای جانانه نثار من می‌کند و سپس با مرد رشید به سمت افق می‌روند. شده بودم بدخواب‌ترین عاشق دنیا.

روز موعود فرارسید، آلامدترین لباس‌هایم را بر تن کردم و با کفش لژداری که از دوستم قرض گرفته بودم موفق شدم ارتفاع خود را تا چند سانتی‌متر بهبود بدهم. محض احتیاط دو تکه چرم کلفت دور دوز شده هم درون کفش در زیر پاشنه‌ام جاگذاری کردم و با موهایی ژل زده و براق روانه محل قرار شدم: دکان آب‌میوه‌گیری در شلوغ‌ترین تقاطع  شهر. نیم ساعت زودتر از قرار رسیدم، خودم را در آینه داخل دکان برانداز کردم، من خوش‌تیپ‌ترین عاشق دنیا بودم. استرس داشتم و مدام پیشانی پرجوش و عرق کرده‌ام را پاک می‌کردم. ساعتی از قرار گذشت و خبری از او نشد. شدت تعریق به حدی زیاد شده بود که احساس می‌کردم تکه های چرم از شدت خیس‌خوردگی امکان اتکا را از دست داده‌اند. مدام با خودم سناریوهای مختلفی که ممکن بود باعث چنین تاخیری شده باشند را مرور می‌کردم، از نبودن تاکسی تا بدترین حالت یعنی نرسیدن نامه به دستش. محال بود نامه سرشار از احساسم را خوانده و شیفته دیدار عاشق ناشناس نشده باشد، از کوتاهی قدم که خبر نداشت. شاید هم آدرس دکان را درست ننوشته بودم، شاید جایی همان حوالی حیران بود.

از دکان بیرون پریدم، باید جایی می‌ایستادم تا بتوانم به همه جا دید داشته باشم. وسط چهارراه مجسمه‌ای بود از مادری بلندقد با نوزادی در آغوش، خودم را به بالای مجسمه رساندم، دست بر گردن مادر انداختم تا حفظ تعادل کنم و مشغول رصد سرتاسر چهارراه شدم نکند که آدرس را پیدا نکرده و جایی همان حوالی سرگردان باشد. دقیقه‌ها می‌گذشت و من مثل پروانه همچنان دور مادر و فرزند می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و بلندقدترین دخترکان را از لابلای جمعیت می‌جستم، هر چند دقیقه یکبار هم کفش‌هایم را تکان می‌دادم تا تکه‌های چرم در جای درست قرار بگیرند؛ می‌چرخیدم و چشم می‌گرداندم و کفش می‌تکاندم.

من علاف‌ترین عاشق دنیا بودم.

Advertisements

1 نظر برای “علاف

  1. شاید به خاطر تجربه نسبتا مشابه ( از طرف دیگر البته !) و حتما همینطور به دلیل حرکت خوب متن، داستان شما رو با تصویر دیدم و به دلم نشست.

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.