آنتو کوچولو

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

سرگروه: نوشی

خاطره عاشقی‌کردن‌های خنده‌دار زیادی توی ذهنم هست که در موردشون بنویسم. مثلا عشق به پسرکی که برامون فیلم ویدئو می‌آورد و من عاشقش شده بودم و از شدت عشق، اسم همه فیلم‌ها و هنرپیشه‌ها و کارگردان‌ها و حتی موضوع فیلم‌های توی لیستش رو حفظ کرده بودم و همین باعث شده بود که من بشم مامور گرفتن و پس دادن نوارهای ویدئو. توی خونه صداش می‌کردن پسر فیلمیه و به نظر من پسر فیلمیه اسم محترمانه‌ای نبود. پس توی ذهن خودم براش اسم تراشیده بودم که مثلا اسمش محمدرضاشت (و نمی‌دونم چرا محمدرضا!) البته هیچوقت جرات نکردم چیزی از علاقه‌م نشون بدم و از اونجا که ده یازده سال بیشتر نداشتم هم، هیچوقت هیچکس بو نبرد چه حالی دارم. این عاشقی عاقبت نافرجامی داشت. در واقع وقتی اون سال از مسافرت تابستونی برگشتیم دیگه ندیدمش و فهمیدم قراره از این به بعد به جای پسرک خوش‌قیافه یه آقای جاافتاده کچل سیبیلو برامون فیلم بیاره. فکر کنم توی همون سن یکی دو تا شعر هم در وصف این سفر نحس و ندیدن یار و رد پاهاش روی قلبم نوشتم!

یا عشق بعدیم که دوست بسیار مذهبی برادرم بود. همونی که همه می‌گفتن خیلی بدقیافه‌ست و وقتی می‌خنده شبیه اسب می‌شه اما به چشم من خوشگل و خوش‌تیپ و همه‌چی‌تمام بود. دوست برادرم همون سال‌ها واسه خدمت سربازی به جبهه رفت و هر ماه یه نامه برای برادرم می‌نوشت و از اونجایی که روی پاکت رو پر می‌کرد از شعارهای مرگ بر صدام و جنگ جنگ تا پیروزی و… خیلی راحت می‌شد نامه‌ش رو میون نامه‌های دیگه تشخیص داد و اگه به طور اتفاقی من کسی بودم که نامه رو از پست‌چی تحویل می‌گرفتم یا از لای در برمی‌داشتم با دیدن پاکت نامه‌‌ش به وضوح ضربان قلبم بالا می‌رفت و دست‌هام شروع می‌کردن به لرزیدن. عشقی که هیچوقت ابراز نشد و اصلا نفهمیدم چطوری تمام شد، همون طور که نفهمیده بودم چطوری شروع شده… دوست برادرم احتمالا الان چند تا بچه، شاید هم نوه داره و یه جایی توی ایران مشغول زندگیه.

یه بار هم عاشق یه فروشنده لباس نوزاد شدم. بعدا فهمیدم خانوادگی مغازه رو اداره می‌کنن. یه خانم بود با دو تا آقا، یه خانم دیگه هم بود که اغلب عصرها با یه بچه کوچولو به این جمع ملحق می‌شد. اونی که من دوستش داشتم صبح‌ها تا ساعت یک توی مغازه تنها می‌ایستاد، خیلی لاغر بود و کشیده، با چشمهای ریز و یه عینک ته استکانی گرد… فکر کنم ده بیست جفت جوراب نوزاد ازش خریدم و هیچوقت جرات نکردم چیزی بگم. آخرش به سرم زد که با ماشین تایپ خواهرم یه انگشتی یه یادداشت چندخطی تایپ کنم و بنویسم که از شما خیلی خوشم میاد. بعد از دوستم خواهش کردم نامه رو به دست آقای مورد نظر برسونه و همون موقع جواب بخواد تا اگه جواب مثبته برم خودم رو نشون بدم. پشت کاغذ یادداشت با خط خودش برام نوشته بود که ممنونه از نظرم و بهم احترام میذاره، اما متاهله و اسم معازه اسم پسر کوچولوشه که عصرها با مادرش میاد بهش سر میزنه. ازم خواهش کرده بود مراقب خودم باشم و همین.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s