عشق‌های صاف و ساده ما

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

نیمه‌شب

دوره ابتدایی تمام شد و وارد دبیرستان شدیم. صبح‌ها همراه با دخترهای محله‌مان به مدرسه می‌رفتیم. عصرها که به خانه می‌رسیدیم، همراه با خوردن غذا، تلویزیونِ تماشا می‌کردیم. آن روزها فکر می‌کردیم که دیگر نوجوان شده‌ایم و حق عاشق شدن داریم. اما از عشق چه می‌دانستیم: دیدن پسری خوش‌تیپ، با کتاب‌های درسی سال آخر دبیرستان در دست که به ما نزدیک می‌شود!

سرانجام با آن پسر رویایی روبرو شدم. سال آخری و مدل موهایش شبیه به داریوش و روی جلد کتاب شیمی‌اش عکس داریوش را زده بود. تازه با نزدیک شدن به من زیر لب «به من نگو دوستت دارم» را زمزمه می‌کرد و ته دلم قند آب می‌شد که چه رمانتیک! گاهی اوقات با شاخه گل رز از کنارم می‌گذشت و گلبرگ‌ها را پرپر کرده و جلوی من به زمین می‌ریخت و من غرق در عشق و غرور از دیدن این صحنه لذت می‌بردم. هر روز عصر سر کوچه می‌ایستاد. می‌دانستم که برایم نامه‌ای نوشته و لای کتاب درسی‌اش پنهان کرده که به من بدهد. اما دریغ از فرصتی چند لحظه‌ای! برادر من و دوستم، سر کوچه ایستاده و کششیک می‌دادند که نکند پسری به خواهرهایشان که ناموس محله هستند چپ نگاه کند. البته مادرانمان آنها را گماشته بودند. با وجود این، او با نگاه و لبخند عشق و علاقه خود را به من اظهار می‌کرد. اردیبهشت و اواخر خرداد که گل‌های یاسمن شکوفا می‌شدند، می‌چید و به هنگام دیدن من آنها را پرپر کرده و سر راهم می‌ریخت.

یک سال تحصیلی با نگاه‌های عاشقانه ما سپری شد. آخر خرداد امتحانات ثلث سوم هم تمام شد و من و دوستم نیز مثل بقیه دخترها خانه‌نشین شدیم. البته مادرانمان اجازه می‌دادند که با هم به بقالی سرکوچه برویم و وسایل لازم برای قلاب‌بافی و پولک‌دوزی خریده و سرگرم شویم. هر بار او را با دوستانش سر کوچه سرگرم بازی فوتبال در کوچه‌های تنگ و باریک کوچه می‌دیدیم. با دیدن من به بهانه تشنگی می‌ایستاد و آبی می‌نوشید و با چشمانش بدرقه‌ام می‌کرد.

یک روزِ گرمِ تیرماه دلم برای نگاهش تنگ شد. همراه دوست به بقالی رفتیم. او نیز سرکوچه ایستاده و با دوستش حرف می‌زد. گویا دیپلم گرفته و نوبت سربازی است و باید برود. نمی‌داند چگونه می‌تواند دوری مرا تحمل کند. غمگین و دل‌شکسته به خانه برگشتم. همراه با دوستم گریستیم. یادش به خیر دوتایی چقدر غصه خوردیم. تابستان تمام شد و باز به مدرسه رفتیم. دیگر نه از او خبری بود و نه از گل‌های پرپر سر راهم. چند روزی دلتنگ نگاه‌هایش شدم. اما دروس فیزیک و شیمی که یادگیریشان، برایم خیلی سخت بود. سبب شدند که فکر و ذهنم پیش درس باشد. از زمانی که به سربازی رفت، دیگر ندیدمش. مثل اینکه آب شد و به زمین فرو رفت. اکنون که سال‌های سال از آن زمان سپری شده، گاهی با دوستم درباره‌اش حرف می‌زنیم. دربارۀ پسری که عاشقش بودم. می‌پرسد: «راستی اسمش چه بود؟» جواب می‌دهم: «از کجا بدانم عزیزم؟»

Advertisements

2 نظر برای “عشق‌های صاف و ساده ما

  1. البته شاید هم عشق شما یک‌طرفه بوده چون من با شناختی که از دخترخانومای محترم دارم می‌تونن نفس کشیدن آدمم تعبیر به عاشقشون بودن بکنن و مثلا بگن: «می‌بینی؟! طرف 15 بار در ثانیه نفس می‌کشه معلومه چن ماهه تو کفمه»

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.