حلقه جواهر

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

بامداد

دانشجوی سال دوم بودم و برای تعطیلات تهران بودم که  دوستی پیشنهاد داد، فردی را ببینم و اگر از او خوشم آمد با او دوست شوم. کافه‌ای حوالی میدان هفت تیر قرار گذاشتیم، در ابتدای امر همه چی  عادی بود و از در و دیوار صحبت کردیم. فردِ مورد نظر خیلی اصرار داشت که پیاده تا میدان ولیعصر برویم و از آنجا هر کدام‌مان، به سمت خانه‌ خود برویم. من هم قبول کردم.

در مسیر پیاده روی به جواهرفروشی‌های کریمخان رسیدیم. فردِ مورد نظر، خیلی جدی گفت: «بریم حلقه ببینیم.» من تعجب کردم اما قبول کردم ویترین چند جواهرفروشی را دیدم و خیلی الکی چند تا را پسندیدم (الان هم بعد از گذر حدود بیست سال من سلیقه‌ پسندیدن جواهر را ندارم) اما او خیلی جدی بود که بریم بخریم، واقعا شوکه شده بودم، یعنی چی؟ البته فکر می‌کردم فردِ مورد نظر در تلاش است تا مقدمات رابطه جنسی را فراهم کند.

آن روز گذشت و من فردا طی یک تماس تلفنی به او گفتم که من فکر می‌کنم هیچ افق مشترکی نداریم و بهتر است هر یک برای دوستی به دنبال فرد دیگری باشیم. تقریبا سه ماه برایم اس‌ام‌اس زد و از ابراز علاقه شروع کرد تا این که اگر جوابی به اس‌ام‌اس‌هایش ندهم، خود را می‌کشد رسید. البته الان که به آن زمان فکر می‌کنم به نظرم رفتار من هم درست نبوده است، بعد از سه ماه اس‌ام‌اس‌ها را نخوانده پاک می‌کردم و این ماجرا برای دوستانم نیز تعریف می‌کردم و کلی هم سوژه دورهمی‌هایمان بود.

تقریبا یک سال گذشت و خیلی اتفاقی او را دیدم، یعنی در خیابان انقلاب بودم که با یک شماره ناشناس برایم اس‌ام‌اس آمد، تو که روسری بنفش سرت است، همان‌جا بایست. بله فردِ مورد نظر بود. باز هم اصرار داشت که برویم حلقه بخریم! عصبانی شدم و برایش توضیح دادم که این حرف چه عواقبی دارد و دیگر مزاحم من نشود چون من قصد ازدواج ندارم.  بعد از آن‌ هم دیگر ندیدمش. از خود اتفاق خنده‌دارتر این است که من حتی اسمش را نیز فراموش کرده‌ام و فقط یادم است که رشته تحصیلی‌اش فیزیک بود.

Advertisements