عاشقی خیلی هم سخت نیست

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شبانگاه

از اول عمرم عاشق بودم. یا عاشق دوست‌های مامان و بابام یا عاشق معلم‌هام و یا کلا عاشق بودم. از این مدل‌های عاشق‌پیشه که میخوان عاشقی کنن و طرف مقابل نقش چندانی نداره. اما اولین باری که واقعی عاشق شدم و از اون عشق‌های تو داستان‌ها رو تجربه کردم نوزده سالم بود. ماجرا از یک کل‌کل کاملاً بدجنسانه از طرف من شروع شد و طرف اولش هیچ جوابی نداد تا اینکه یهو اون هم شروع کرد و ماجرای ما آغاز شد. عین داستان‌ها و فیلم‌ها که اول از یکی بدت میاد بعد عاشقش میشی. حالا بگذریم از این عشق که آخرش هم بد تموم شد و من اولین شکست عشقیم رو تجربه کردم. اما بامزه‌ترین عشقم مال وقتی بود که عاشق یک پسری شدم خیلی کوچیکتر از اون سنی که باید می‌بود. بس‌ که مرد و آقا و جذاب بود لامصب. صاف رفتم و بهش گفتم با من دوست میشی؟ ایشون هم قبول کرد! دو روز بعدش دیدم یکی از دوستانم هی میخواد یک چیزی به من بگه و هی من و من می‌کنه. آخرش هم اون روز چیزی نگفت. یک مدت که گذشت و من عاشق شده بودم و دلم برای عشقم قیلی ویلی می‌رفت، دوستم طاقت نیاورد و گفت ببین این پسره دوست من بود تو اومدی باهاش دوست شدی! من فقط شوکه شدم و وا رفتم. یعنی چی؟ مگه میشه؟ بعد تو هم گاگول نشستی من و اون رو تماشا می‌کنی؟ به راحتی قبول نکردم. یه قرار گردش سه نفر جور کردم. با هم رفتیم بیرون. آقا پسر گل رفتارش با هر دوی ما یکی بود و خیلی هم داشت بهش خوش می‌گذشت. خیلی خنده‌م گرفت. تمام اون حس عشقی که داشتم تبدیل شده بود به حس طنز. پسره خیلی دوست‌داشتنی بود لعنتی. دلم نمی‌اومد دعواش کنم. تقصیر خودم بود. در فرصت مناسب تنهاشون گذاشتم. بعد هم به گل‌پسرمون گفتم خیلی بچه‌ای. هر وقت بزرگ شدی بیا دوست بشیم و همون‌ جا تمومش کردم. این بامزه‌ترین و بچگانه‌ترین و خنده‌دارترین عشقی بود که تجربه کردم. تنها عشقی که هیچ درد و دلخوری توش نبود. دوستانه شروع شد. دوستانه تموم شد. و من هنوزم درست نفهمیدم که واقعا چی شد.

Advertisements