شور حسینی‎

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

شامگاه

چهارده سال پیش – یا شاید یکی دو سال قبل‌تر و بعدتر – یک روز وسط دانشگاه با یک جعبه‌ کفش کاغذپیچی‌شده دنبال آدم‌ها می‌کردم و برای هر کسی که گیرم می‌افتاد توضیح می‌دادم به فلان بهانه‌ خیریه پول لازم داریم. این هم صندوقش. چیزی که من یادم مانده این است که آدم‌ها عجیب خوشرو بودند. چیزی که یکی از این آدم‌ها بعدا برام گفت، این بود که جلوش صندوق رو گرفتم و دعوتش کردم که به گروه کمک کنه و تمام جیب‌هاش رو گشته و یک اسکناس نسبتا حسابی تاخورده‌ دویست تومنی پیدا کرده و من کمی بهش چشم‌غره رفته‌ام و تشکر کرده‌ام و ماجرا تمام شده که البته ماجرا تمام نشده.

این آقای محترم، چندین سال پیش عاشق من شده. عاشق چی؟ نفهمیدم. منِ آن سال‌ها شبیه اورانگوتان مانتو پوشیده بودم. چاق، با فواصل بسیار طولانی بین سر زدن به آرایشگاه، موهایی به سان پر پرندگان حاره و یال شیر، پر سر و صدا و هر چیزی که ذخیره‌ ادبیات جهان برایتان توضیح می‌دهد چنین عفریته‌ای هیچ‌وقت موفق به جفت‌یابی نخواهد شد و البته که بسیار محبوب. یکبار همان سال‌ها وقتی صبح و خوابالود از در دانشگاه وارد شده بودم، خانم انتظامات دانشگاه جلوی من را گرفت که مانتوی مدل‌دار در دانشگاه ممنوع است و تو اجازه‌ ورود نداری. یکی از رکوردهای آن سال‌هام هم همین بود که چند ترم یک مانتوی ثابت می‌پوشیدم و حداقل شش ماه بود هر روز از همان در وارد شده بودم. در نهایت کاشف به عمل آمد منِ خوابالوده، دکمه‌های مانتو را آنقدر اشتباه بسته‌ام که به چشم انتظامات شبیه یک مدل جدید رسیده بود.

خلاصه که آقای محترم بعد از تلاش و ممارست فراوان یا از طریقی که هیچ وقت نفهمیدم آدرس ایمیل و بعد آدرس وبلاگ من را پیدا کرد. چند وقت بعد یک سری کامنت به اسم یکی از منفورترین نمایندگان مجلس آن زمان در وبلاگ من پیدا شد و بعد کسی با آن نام شروع کرد با من چت کردن. خب من نه آنقدر پیگیر سیاست بودم و نه فکر می‌کردم مودبانه است به کسی گیر بدهم چرا چنین اسم از مد افتاده‌ای داری. کامنت‌ها ادامه داشت. حرف‌ها ادامه داشت تا اینکه شش ماه بعدش جریان خیریه را برام تعریف کرد که خاطرت هست؟ من فلانی هستم… البته که یادم نبود. خواست هم را ببینیم و گفتم نه. عصبانی شد. ارتباط رو قطع کردم.

چند سال بعد وسط شلوغی‌های شهر وقتی گارد ویژه و اشک‌آور و باتوم اطرافم موج می‌زد، پسر عینکی ریزنقشی گفت سلام. من چسبیده بودم به کرکره‌ پایین‌کشیده‌شده‌ یک مغازه و مثل گنجشک می‌ترسیدم. پرسیدم بله و گفت فلانی هستم. یادت هست؟ همان که کامنت می‌گذاشت. همان که آن روز در جعبه‌ات دویست تومان انداخت. نگاهش کردم. گفتم آهان و رفتم. پلیس به دنبالم. اشک‌آور به دنبالم. پسر از مسیر دیگری رفت.

دو سه ماه پیش یک پیغام جدید ازش داشتم. نوشته بود اما من هنوز به یادت هستم. هنوز برام مهمی. هنوز فراموشت نکردم. من به پسری فکر می‌کنم که بیش از یک دهه پیش  اشتباهی نگاهش به من افتاده، هیچ وقت جرات صحبت با من در یک فضای امن و آرام را نداشته و همیشه خودش را دیگری جا زده و بعد از من خواسته دوستش داشته باشم و همیشه از دست من عصبانی شده که چرا برام ایستادن و دیدنش جالب نیست.

Advertisements