بدون گیتار

من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم!

heart

«عاشقانه‎‌ها»

غروب

اوایل دوره دانشجویی بود و تا اون موقع هیچ تجربه عاشقی نداشت. سرش رو انداخته بود پایین و درسش رو خونده بود. گاهی هم اگه از کسی خوشش اومده بود پا پیش نذاشته و وارد رابطه نشده بود. همون جور توی خیالات عاشق مونده بود. احتمالا کمی هم فکر به ثواب و گناه دست و پاش رو می‌بست. ما از دور این جور می‌دیدیم. ما یعنی دوست و همکلاسی‌هاش.

ولی اینجا شهر جدید و دانشگاه جدید بود و فرصت دوستی‌های نزدیک‌تر و پایدارتر توی خوابگاه. در نتیجه شنیدن تجربه هم اتاقی‌ها و همکلاسی‌های متنوع هرکدوم از شهر و دیاری. کم‌کم چشمش به روی جذابیت‌های تازه‌ای باز شد و خواست که تجربه کنه. با همون ته رنگ احتیاط بابت ثواب و گناه. و اینجا بود که قضایا خنده‌دار میشد، مثل دست گرفتن از روی چادر.

پسره رو توی رفت و آمد با دوست و آشناهاشون توی شهر جدید کشف کرده بود. از قبل هم می‌شناختن همدیگه رو ولی الان نگاهشون بهم تازه شده بود و هر کدوم آهسته آهسته و با احتیاط با پیش می‌گذاشتن‌. کم‌کم اعترافات عاشقانه دوستمون رو شنیدیم و برامون از بی‌قراری‌هاش تعریف کرد. احساس کردیم باید کمکش کنیم. شاید در مقام یک رفیق ناباب حتی. بالاخره اون مذهبی بود و ما نبودیم. بهش گفتیم راحت باشه. مگه چه خبره یا می‌خواد چیکار کنه. چهارتا قرارمدار و بیرون رفتن و گپ زدن که وا اسلاما نداره. به نظرش منطقی اومد. توجیه کرد که من هدفم ازدواجه!‌‌ پس چی!

تلفن‌های طولانی و اس‌ام‌اس‌بازیشون شروع شد. ما دوستای ناباب هرهرکنان به عاشقانه‌های نیمه‌مذهبی‌شون گوش می‌دادیم و گاهی با خودمون می‌گفتیم چه غلطی بود کردیم که با دست خودمون برای خودمون اسباب اعصاب‌خردی درست کردیم. گاهی هم احساس عذاب وجدان یهمون دست می‌داد که اونم دو دقیقه بعد توی خنده و مسخره بازی گم می‌شد. توی یه شب تاریخی هم طرف اومد پایین پنجره خوابگاه و شما فکر کنین که ما نرفتیم و این صحنه تاریخی رو از دست دادیم، هرگز! این دوستمون که چادر گل‌گلیش رو سر کرد ما پخش زمین شدیم. دلمون رو گرفتیم و زمین رو گاززنان خودمون رو رسوندیم دم پنجره و حاج آقا رو روی موتور رویت کردیم. وای دیگه نامردی نکردیم و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. جای گیتار و آواز خوندنش کم بود فقط. همین یه لحظه کافی بود برای خنده یه هفته‌مون، برگشتیم سر جامون و عشاق رو دم پنجره تنها گذاشتیم.

تو اون دو سه ماه دوستیشون سوژمون جور بود. بعدش متوجه اختلاف‌هاشون شدن و دوستمون احساس کرد خیلی  از پسره دوره یا به قول خودش خیلی بالاتره و این اولین رابطه تمام شد. بعدش راه من و این دوستم از هم جدا شد و از باقی شیرین‌کاری‌هاش بی‌خبر موندم.

Advertisements