ماه: ژوئیه 2018

و آنجا زمانِ من است

«پناهگاه»

صبح

نمی‌دونم پناهگاه آدم‌هایی که نزدیک خانواده، دوست و فامیل زندگی می‌کنند کجاست. شاید هم ارتباطی نداشته باشه، اما واسه من که توی غربت زندگی می‌کنم پناهگاه معنایی نداشت، یا بهتره بگم نداشتمش… توی روزای دلگیری، توی روزای خستگی، توی وقتای بی‌حوصلگیم هیچ جایی رو نداشتم که برم. شهر رو نمی‌شناختم و هنوز آدم ترسویی بودم برای تنها گشت زدن و کشف کردن جایی که قراره زندگی کنم. اولا فکر می‌کردم خونه‌مون همون پناهگاه منه، اما وقتی اونی که باید پناهت نیست چطور میشه جای زندگیتون پناه باشه؟!

توی محل کارم یه آقایی تازه مشغول شده بودن. تمام وقت توی کارگاهشون بودن و روزای کاری من که می‌شد خیلی کم هم رو می‌دیدیم و در حد سلام و علیک با هم برخورد داشتیم. چند ماهی همین شکلی گذشت. من فقط اسم فامیلشون رو می‌دونستم. آدم خیلی بامزه‌ای به نظر می‌اومدن، گاهی وقتا وقتای بیکاری می‌رفتم پشت در کارگاه و از شیشه کوچیک روی در بهشون نگاه می‌کردم که سخت مشغول بودند و انگار اصلا توی این دنیا نبودن. به انگشت‌های هنرمندانه‌شون و حرکات دستاشون. حس خوبی داشت، هم کار کردنشون و هم بهشون نگاه کردن. و یک روز اتفاقی من رو دیدن و ازم خواستن وارد کارگاهشون بشم… انگار اجازه ورود به یک جای شگفت‌انگیز رو گرفته باشم، تمام احساسات قشنگ و انر‌ژی زیاد رو توی قلبم احساس می‌کردم… و آشنایی ما همین شکلی شروع شد.

عاشق بود، چند سالی با اونی که دوستش داشت زندگی می‌کرد و بعد برای ادامه تحصیل راهیش کرده بود خارج کشور. تمام هزینه‌هاش رو پرداخت کرده بود، از دل و جون براش مایه گذاشته بود و وقتی متوجه شده بود دختر اونجا موفق‌تر و خوشحال‌تره، ازش خواسته بود که به خاطر اون برنگرده و به زندگیش ادامه بده… اما هنوز هم دوستش داشت، اینو روزی فهمیدم که برای بار اول وارد خونه‌ش شدم، در واقع هم خونه‌ش بود و هم کارگاه شخصیش. تمام در و دیوار یه نشونه‌ای از اون دختر داشت. میشد از محیط، امنیت و عشق رو دریافت کرد. احساس آرامش رو…

حالا مدت‌هاست که اونجا برای من حکم پناهگاه رو پیدا کرده. من از تمام مشکلات، از تمام دل‌شکستگی‌ها، از همه خستگی‌ها، حرف‌ها، ناامیدی‌ها به اون محیط پناه می‌برم. انگار در رو که پشت سرم می‌بندم دنیای جدیدی شروع میشه…

راهنمای لیسیدن زخم‌های خود به تنهایی

«پناهگاه»

سپیده‌دم

من به روشی تربیت شدم که درآن هیچ جایی، مطلقا هیچ جایی برای ابراز ضعف یا حس کردن شکست وجود نداشت چه برسد به فرضا جزع و فزع و نیاز به «ریکاوری»! در این فرهنگ تربیتی شما محکوم به برنده شدن بودید، حالا یا به زبان خوش یا به مدد قدرت جادویی و همزمان ویرانگر حرکات چشم و ابرو و میمیک صورت مامان. بنابراین در اصل من و برادرم یا همیشه برنده بودیم یا ادای برنده‌ها را درمی‌آوردیم، بدین ترتیب جایی برای پناه بردن بخاطر رنج شکست یا ناکامی و نفسی تازه کردن و زخم‌ها را درمان کردن اصولا تعریف شده نبود.

برادرم راه اختراعی خودش را داشت. اگر در مدرسه اتفاقی برایش می‌افتاد مثلا امتحانی را خراب می‌کرد یا با بچه‌ها دعوایش می‌شد که منجر به تذکر گرفتن از مدیر و ناظم می‌شد، بعد از برگشتن به خانه به تختش پناه می‌برد و می‌خوابید. جالب این بود که آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم فقط من متوجه این راه‌کارش برای بازپروری خودش می‌شوم ولی سال‌های بعد مادرم اذعان کرد که می‌دانسته وقتی برادرم زود می‌خوابد در حقیقت دارد به تختش «پناه» می‌برد تا بتواند با خودش تنها باشد و در عین حال از توضیح دادن حال و روز پریشانش به مادر در امان بماند.

برخلاف برادرم من توانایی خوبی در پنهان کردن پریشانی‌ام داشتم، همچنین تمرکز مادر روی من بیشتر بود. بنابراین در زمان‌هایی که به نظر خودم بهتر بود دنیا به آخر می‌رسید یا این که باید مریضی مهلکی به سرعت مرا مبتلا می‌کرد و از رنج مشکل خلاص، باید با ظاهری آرام و مطمئن به کارهای روزمره‌ام می‌رسیدم و همچنان شمایل «برنده برندگان» را برای خانواده به خصوص مادرم حفظ می‌کردم. ولی شب‌ها، شب‌ها که به اتاقم می‌رفتم می‌توانستم نقاب بردارم. اغلب اوقات حس بدبختی و نیاز به مویه و زاری جایش را به بی‌حسی ناشی از سنگینی حمل نقاب بی‌مشکلان داده بود. پس سریع کتابی برمی‌داشتم و شروع به خواندن می‌کردم. غرق شدن در رمان‌ها راه نجات‌بخش من بود. بعدها که بزرگتر شدم و به طبع آن زخم‌های بزرگتری برداشتم الکل پنهان‌شده در کمدم راه‌ حل بود. می‌نوشیدم و فیلم روی لپ‌تاپ پخش می‌کردم و خوابم می‌برد.

هرگز یاد نگرفتم با کسی درد‌دل کنم و این هیچ‌کس اول از همه شامل عزیزانم می‌شد. در حال حاضر شرایطم برای استفاده از محتویات نجات‌بخش بطری و تنهایی در اتاقم مهیا نیست، لذا ماسک سنگین بی‌مشکلان را می‌پوشم و در حال انجام امور روزمره موزیک شش‌وهشت پخش می‌کنم.

ایستگاه بعد

«پناهگاه»

سحرگاه

به نظرم من خنده‌دارترین پناهگاه را دارم. من وقتی خیلی حالم بد می‌شود، به ناامیدی مطلق از شرایط می‌رسم، لباس می‌پوشم و سوار مترو می‌شوم. اولین ایستگاه سوار می‌شوم و بیخود و بی‌جهت در ایستگاه‌های مختلف پیاده می‌شوم و سوار می‌شوم. اغلب با فردی حرف نمی‌زنم و فقط آرام آرام اشک می‌ریزم.

این چند ساعتی که سوار مترو هستم خودش آدابی دارد، گوشی‌ام را اغلب خاموش می‌کنم و در حالی که اشک می‌ریزم به خانم‌های مختلفی که در مترو هستند نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم این‌ها هم مشکلات من را دارند؟ خب از نظرم همه‌ آن‌ها خوشبخت هستند و از سمت و سوی خانواده‌ها و جامعه احترام می‌بینند، خوشحال و خندان هستند، با شادی زندگیشان را ادامه می‌دهند، بعد از حدود چند ساعت و چند بار پیاده و سوار شدن و اشک ریختن، باز هم به خانم‌ها نگاه می‌کنم. به نظرم اغلب مشکلاتی دارند اما باز هم از من خوشبخت‌تر هستند، پس اگر من هم بخواهم ادامه بدهم باید بتوانم جان سالم از مشکلات به در ببرم. پس برای این کار نیاز به پول دارم. راضی می‌شوم که گوشی‌ام را روشن کنم که لااقل روابط کاری و مالی‌ام در خطر نیفتد. روشن کردن گوشی‌ام پیش‌درآمد صلح با خودم است. اغلب در این مرحله خوراکی ترش هم می‌خورم حالا یا ته‌مانده خوراکی که در کیفم مانده است یا از دستفروش‌های مترو می‌خرم یا از مترو پیاده می‌شوم و از فروشگاه‌های داخل مترو خوراکی می‌خرم که اگر به این مرحله برسم انتخابم اغلب آلبالو خشک است.

بعد از مرحله خوراکی ترش و اشک و فین، مرحله صلح است، باز همان طور که خانم‌ها را نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم من قوی‌تر از آنی هستم که با این مشکلات از پا دربیایم. پس بهتر است اشک و لوس‌بازی را کنار بگذارم و با خودم و دنیا صلح کنم که اغلب این مرحله یک تا دو ساعت طول می‌کشد و با نوشتن همراه است. بعد سرخوش اولین ایستگاه نزدیک خانه پیاده می‌شوم و به محض رسیدن دوش می‌گیرم و زندگی را از نو شروع می‌کنم.

ما که هستیم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

سلام، من یه معذرت‌خواهی به شما و البته به همه نویسنده‌های وبلاگ بدهکارم. اما باید صبر می‌کردم تا موضوع حل میشد و بعد این معذرت‌خواهی رو اعلام می‌کردم.

احتمالا میدونین که در مورد این وبلاگ من تا چه حد به زمان‌بندی پایبندم. به همین دلیل از ماه‌ها قبل (شاید هفت هشت ماه پیش) کارهای مربوط به دوسالانه رو شروع کردم. اول برنامه‌ریزی برای فرستادن نامه به تک‌تک نویسنده‌های دائمی وبلاگ (بیست و هشت نویسنده) و درخواست چند خط در مورد خودشون: این که چه شکلی هستن، با چه وسایلی سر و کار دارن و دوست دارن در چه حالی کشیده بشن. اینجوری که مینویسم به نظر ساده میاد، اما واقعا یه پروژه گروهی سخت و زمان‌بر بود. من دنبال بعضی از نویسنده‌ها ماه‌ها دویدم برای این که همین چند خط رو بگیرم، حتی در یه مورد دوست نویسنده با اعلام این عنوان که سرش خیلی شلوغه، هیچوقت به نامه‌های من جوابی نداد.

بعد نوبت رسید به گفتگو با نقاشهای مختلف، و دیدن نمونه کارهای مختلف، رسیدن به این ایده که کدوم سبک کار بیشتر به هدف ما نزدیکه و البته گفتگوی مالی، با بعضی از نظر مالی به توافق نرسیدم. البته من هرگز به کسی نگفتم که دستمزدش بالاست، چون از نظر من روی هنر نمیشه قیمت قطعی گذاشت. فقط میسنجیدم که با وضع مالی من جور درمیاد یا نه. در بعضی از موارد نقاش به این نتیجه رسید که نمیتونه با شکل کار کردن کنار بیاد (حالا توضیح میدم چه شکل کار کردن!). در یک مورد نقاش که از دست‌فرمون دادنهای من خسته شده بود گفت که من از سواد بصری بسیار پایینی برخوردارم و از کار انصراف داد. یواش یواش داشتم امیدم رو از دست میدادم که در آخرین لحظات، کمتر از دو ماه به موعد نقاش پیدا شد. شیفته نقاشیهاش شدم، شیفته نوع نگاه و سبک کارش شدم… شیفته سرعتش در تحویل کار شدم، از نظر مالی هم مشکلی پیش نیومد. در واقع پول زیادی هم نگرفت… بیشتر به معجزه شبیه بود.

به نقاش گفتم عکسی در کار نیست. هیچ کس رو هم به اسم معرفی نمیکنم، بیست و هشت توصیف بهت میدم، بخون و برداشتت رو بکش. گفتم یکی از بیست و هشت نفرم منم، اما نگفتم کدوم. هر نقاشی که تحویل میداد لبخند میزدم و میگفتم این دختر انگار همه بیست و هشت نویسنده رو میشناخته که این قدرگویا همه رو کشیده. برای امتحان نقاشی ها رو جلوی دخترم گذاشتم و سه تا از توصیفها رو خوندم و گفتم نقاشیهاشون رو پیدا کن. اول نقاشی خودم رو پیدا کرد (من توصیف خودم رو براش نخونده بودم!) خندید و گفت این که شمایی. بعد بدون دردسر سه نفر بعدی رو هم پیدا کرد.

در همون زمان که نقاش شروع کرده بود به کشیدن، دربدر پیدا کردن موسیقیی شدم که کپی‌رایت نداشته باشه، بشه ازش استفاده کرد، با نقاشیها همخوانی داشته باشه، شاید با ده‌ها نفر صحبت کردم و آخرش با همه محدودیتهایی که داشتیم موسیقی انتخاب شد.

بعد دنبال دست‌های مطمئنی گشتم که تصاویر و موسیقی رو بهش بسپارم تا ویدئو رو تحویل بده. یک نفر پیدا شد، کارها رو دادم. تحویل نداد به موقع. هی تنم لرزید، گفتم سه روز مونده، گفت چقدر عجله دارید، گفتم فردا شروع هفته سالنامه‌ست، برای جمعه می‌خوامش، گفت نگران نباشید، به جمعه که رسیدیم دیگه خبری نشد. از چیزی که می‌ترسیدم به سرم اومد. چند روزی به خودم پیچیدم. بعد با تحکم گفتم حالا که برای جمعه آماده نیست اصلا نمی‌خواهمش…

نه سر کار روی کار تمرکز داشتم، نه توی خونه آروم و قرار، گفتم برم بنویسم ببخشید نشد، دلم نیومد. خواستم بنویسم به زودی آماده میشه، با خودم گفتم یعنی کی؟ من بنویسم کی؟… نتیجه این که بعد از جدل‌های فراوون با خودم امروز بلاخره خودم ویدئو رو ساختم. یه ویدئوی خیلی ساده و احتمالا پر از اشکال، اما بهتر از هیچی بود. ساختمش… شما ببینید، از اشتباهاتش بگذرید و با خودتون بگید هر چی هم که باشه، حداقل یه عشق سرشار پشت ساخت همه مراحل این ویدئو هست.

بعد از انتشار این متن، مجبوریم یک هفته صبر کنیم تا به شنبه برسیم، بعد موضوعات جدید رو منتشر می‌کنیم. با ما باشید.

 

با مهر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

سرگروه: نوشی

برای من نوشتن در مورد آرامگاه زنان رقصنده هم آسونه، هم سخت. آسونه چون مثل بچه‌م می‌مونه. در تمام لحظات کنارش بودم: از لحظه تشکیل ایده توی سرم، تا زمان تولد و اجرا شدنش. می‌شناسمش، پا به پاش نفس کشیدم، راه رفتم، خندیدم، گریه کردم. یه بخش از وجودم بوده، هر چند دقیقا عین بچه‌هام، امید دارم عاقبت یه روزی بتونه به حیات مستقلش، بدون من، ادامه بده. و سخته چون من کلا آدم اهل مناسبت نوشتن نیستم. یعنی مثلا چی باید بنویسم؟ این که خوشحالم دو سال دوام آوردیم؟ یا بدون حاشیه موندیم؟ این که یه خط مشی رو انتخاب کردیم و بهش وفادار موندیم؟ خب… اینا رو که همه دوستای قبل از من نوشتن. من چی میتونم توی این مورد به همه اون حرفای قشنگ اضافه کنم؟ چی بنویسم که لحن شعارزده و دستوری نداشته باشه؟

بیشتر از دو سال پیش بود که فکر کردم راه وبلاگ ناتموم‌مونده‌ لافم فینی رو که اون زمان به دلیل شرایط سخت زندگیم توی ایران مجبور شده بودم حذفش کنم ادامه بدم. من از اون وبلاگ خاطرات خیلی خوب و خیلی بدی دارم. بیشتر خاطرات خوب مربوط به اون وبلاگ یه جوریه که هرگز قابل تکرار شدن نیست. یعنی ما اون موقع شرایط خیلی خاصی برای عضو وبلاگ شدن داشتیم. محدوده سنی مشخصی داشتیم، مشخصا باید مادر می‌بودیم (در یه مورد این شرط نقض شد.)، باید مادر تنها می‌بودیم که عهده‌دار کارهای فرزند یا فرزندانش بود (این مورد هم یه بار نقض شد، یعنی مادر دور از فرزند بود.)، همگی ایران زندگی می‌کردیم و مداوما همدیگه رو می‌دیدیم و در مورد وبلاگ مشورت می‌کردیم. این موضوع امکان نداشت در مورد وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اتفاق بیفته. یعنی من چقدر شانس داشتم که بتونم حداقل پنج همراه پیدا کنم توی محدوده سنی خودم که مادر تنها باشن و عهده‌دار خانواده و البته ساکن ونکوور، همه هم از دم اهل نوشتن؟ بعد چطور می‌شد به این اطمینان رسید که جمع یکدست خواهد بود و ملاقات‌های هفتگی و ماهیانه جواب خواهد داد؟ این بود که به جای تمرکز روی خاطرات خوب وبلاگ لافم فینی، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی خاطرات بد، البته نه از آدم‌ها، از مشکلاتی که پیش اومده بود. در واقع گذشته رو چراغ آینده کردم.

تمام این کندوکاو منجر شد به نوشتن یه اساسنامه خدا می‌دونه چند بندی، که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو دربرگرفته. کلی بند و تبصره و فلان و بیسار که داشت، بعد به مرور هم تکمیل‌تر شد. هنوز هم در حال تکمیله. مثلا ما به تجربه فهمیدیم که با هیچ بند و قانون و داروغه‌ای نمی‌شه نویسنده رو وادار به جواب دادن به پیام‌ها کرد. یا به مرور در کل (یعنی نتیجه کلی، نه این که همه اعضای گروه الزاما با این نظر موافق باشن) به این نتیجه رسیدیم که چرا دادن لینک و اسم بردن از افراد و طرح آمار و اثبات قضایای علمی و اخلاقی بحث رو کور می‌کنه یا چرا بهتره نوشته‌هامون همراه با عکس نباشن (انتظار که ندارین  بشینم برای شما هم توضیح بدم چرا!؟)

وقتی اساسنامه نوشته شد فکر کردم همیشه چیز تا وقتی روی ورقه چقدر خوبه. چقدر مرتبه، چقدر به نظر مدون و آینده‌نگر میاد و یادم افتاد که دقیقا مشکل از جایی شروع میشه که آدما عهد و قرارشون یادشون میره و یادشون میره که قرار بوده چکار کنن، یا بر عکس چکار نکنن! اینجا بود که دومین قدم خیلی بزرگ رو برداشتم. اجرای دقیق و پایبندی به همه اصل‎های اساسنامه، تا حد امکان. اعتراف می‌کنم جا افتادن این شرایط برای من و برای همه دوستایی که عضو گروه بودن و هستن زمان زیادی از ما گرفت. اعتراف می‌کنم باعث رنجش تعداد زیادی از دوستان از من شد. اعتراف می‌کنم بارها خودم رو خوردم و عذاب دادم که شاید نباید فلان کار رو می‌کردم، یا فلان چیز رو می‌گفتم. بعضی وقت‌ها رابطه به قدری شکننده تمام شده (یا اصلا شکسته و تمام شده) که دوباره جوش زدنش امکان نداشته. برای خود من زمان زیادی لازم بود تا این موضوع جا بیفته که ما داریم توی این وبلاگ کار می‌کنیم، و ار قضا کار بسیار جدیی هم انجام میدیم. بحث دوستی و رفاقت و دلخور شدن به کنار. وبلاگ چهارچوب خودش رو داره، من هم شخصیت خودم رو، پس بهتره دست از ملامت خودم بردارم، بپذیرم که اساسنامه‌ای که نوشتیم جواب خواهد داد، چهارچوب‌هام رو مشخص کنم، روی هدفم متمرکز بشم و با سرسختی ادامه بدم… همین کار رو هم کردم.

جالا ما اینجا هستیم. یه گروه دلپذیر و دلچسب داریم. نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، اما همدیگه رو با قضاوت‌هامون آزار نمی‌دیم، می‌تونم به جرات بگم مطلقا درگیری نداریم، بحث حاشیه‌ای نمی‌کنیم، توی کار اثبات و نفی خودمون و دیگران نیستیم، و از همه مهمتر، یاد گرفتیم حرف خودمون رو بزنیم.

و اما سخت‌ترین بخش کار برای شخص من تمرین قضاوت نکردن و سنجاق نکردن آدما به نوشته‌هاشون بود و این خیلی سخته برای من به عنوان کسی که مثل محرم راز یا سنگ صبور نشسته اونجا و خودش هم می‌دونه که وجودش باعث میشه نویسنده احساس آرامش و امنیت کامل نکنه. و من فقط سعی کردم نقش دانای کل رو بازی کنم بدون این که نویسنده کلامی از دهن من در مورد موضوعی که روزی روزگاری در وبلاگ منتشر کرده بشنوه. باور نمی‌کنید؟ من هیچوقت هیچکدوم از زنان رقصنده رو درگیر بازی اثبات و نفی نکردم. در سکوت خوندم، منتشر کردم و دیگه هیچوقت بهش اشاره نکردم.

این همه سازوکار این وبلاگه. در آستانه ورود به سومین سال فعالیت وبلاگ، فکر می‌کنم الان وقتشه که یه توافقنامه هم برای همکاری با نویسنده‌های مهمان نوشته بشه تا جلوی همه حرف و حدیث‌های احتمالی بعدی گرفته بشه. یه توافقنامه سفت و سخت و همه‌جانبه در قد و قواره اساسنامه داخلی وبلاگمون… خدا رو چه دیدین؟ شاید همین فردا نوشتیمش و تقدیم حضورتون شد!

با مهر
نوشی

پی‌نوشت: می‌خواستم همراه این متن یه ویدئوی خیلی دوست‌داشتنی به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ به عنوان حسن ختام ضمیمه کنم، بعد دیدم متن طولانی شد، عملا خواننده یا دست از خوندن متن می‌کشه، یا از دیدن ویدئو صرف نظر می‌کنه. فکر کردم شاید چند ساعت بعد زمان بهتری باشه برای دیدنش. تبلیغ نمی‌کنم… اما لطفا از دستش ندین. مطمئنم دوستش خواهید داشت.

شجاعت نوشتن

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بامداد

شمع ۲ را می‌گذارم روی کیک (کیک شکلاتی نیست؛ آخر من بلد نیستم کیک تولد درست کنم؛ به‌جایش خوب بلدم کیک پنیر درست کنم و شمع را می‌گذارم روی همان کیک).

اولین‌باری بود برای کاری داوطلب می‌شدم؛ همیشه می‌ترسیدم خرابکاری کنم و بقیه بگویند: «تو که کار بلد نبودی چرا فرصت‌سوزی کردی!» اما این‌بار دل به دریا زدم. راستش این نقاب‌دار بودن باعث می‌شد بعدها کسی سرزنشم نکند، پس شروع کردم.

وسوسه قشنگی بود. نوشتن مرتب، مراقبت کردن از موضوع، پروراندنش در دل (انگار جنین باشد)، به‌ دنیا آوردنش روی کاغذ و گذاشتنش وسط شهر (حالا گیرم شهر مجازی). اول‌ها یواش و با احتیاط می‌نوشتم که نکند به کسی بربخورد، نکند کسی مرا بشناسد، نکند لو بروم که ناراحتم، نکند از من بدشان بیاید… نکند… نکند… نکند… حالا هم فرق نکرده: هنوز می‌ترسم و هنوز مواظبم اما اقلش فهمیدم کسی قرار نیست به‌خاطر نظرم یا حسم از من بدش بیاید. خیلی وقت‌ها وقتی کسی زیر نوشته‌ام همدردی کرده دلم خواسته بغلش کنم و توی بغلش گریه کنم و چون امکانش نبود تخیلش کردم.

از بین هزار بندی که برای نوشتن داشتم شاید یکی یا دوتایش را پاره کرده باشم و همان را مدیون همین اتفاق دوساله‌ام. این دوسال مرا مرتب کرد. شدم مثل مادری که باید مراقب باشد، باید شجاع باشد، باید به‌روز باشد و باید همیشه آماده باشد. انگار نوشی حلول کرده باشد در من.

یادم هست یک‌بار خواستم مرخصی بگیرم. موضوع، چیزی بود که همان‌موقع تنم داشت زیر بارش له می‌شد. فکر می‌کردم نوشتن از موضوع مثل وقتی که غذای ناجوری خورده‌ای و بعدش سوار ماشین می‌شوی، حالم را بد می‌کند؛‌ ترسیدم و به نوشی گفتم که می‌ترسم و نمی‌توانم و نمی‌خواهم. آرامم کرد و تشویقم کرد و راهکار نشانم داد؛ باورم نمی‌شد اما نوشتن از آن موضوع مثل دست نوازش خنکی بود روی تن تب‌دارم. گمانم از آن به‌ بعد از نوشتن هیچ‌چیزی نترسیدم و هیچ موضوعی سردرگمم نکرد.

در مدتی که گذشت؛ من، ترسیده و نامنظم و بی دقت و ناآرام و غمگین و هیجان‌زده و آرام و شاد و شلوغ و افسرده و بچه و پیر و خوابالود و تنها و خسته و پرانرژی بودم. در این مدت من همه‌چیز بودم و از همه‌چیز نوشتم و گمانم بزرگ‌تر و عاقل شدم.

حالا وقتش است همه ما رقصنده‌ها شمع را با هم فوت کنیم.

بطری شیشه‌ای کوچک در دامان اقیانوس

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

نیمه‌شب

شب قشنگی بود. تولد یکی از بچه‌های تحریریه بود. کافه شلوغ بود و همه دور هم بودیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. سر به سر هم می‌گذاشتیم و از خاطره‌ها و قصه‌های مشترک می‌گفتیم. از بس خوشحال بودیم که نمی‌تونستیم تصور کنیم چند دقیقه‌ دیگه قراره شادی‌هامون زیرو رو بشه. ولی از شانس بد ما شمارش معکوس ساعت لعنتی شروع شده بود

یکی از بچه‌ها نزدیک میز اومد. صورتش مثل گچ سفید شده بود و زبونش بند اومده بود. با هر سختی که شده پیام رو بهمون رسوند: اومده بودن دنبال من. شستم خبردار شد که باید یه ارتباطی با دو سه تا نوشته‌ آخرم داشته باشه. عرق سرد نشست روی شقیقه‌هام. دستام داشتن به وضوح می‌لرزیدن. یادم افتاد همه لحظه‌هایی رو که به خودم نهیب زده بودم که عزیز من تو اهل این کارا نیستی. تو ترسوتر و محافظه‌کارتر از این حرفایی. تو رو اگه بگیرنت و یه شب نگهت دارن سکته می‌کنی. یاد همه نصیحت‌های اطرافیانم افتادم. یاد این افتادم که وقتی مقاله‌ها رو می‌دادم برای چاپ، انگار هدفم این بود که ثابت کنم منم یه کم جربزه دارم که حرفی که بهش اعتقاد دارم رو بزنم. انگار با خود محافظه‌کارم لج کرده باشم. انگار بخوام ساکتش کنم. حتی شده برای چند لحظه. نمی‌دونستم پشیمون بودم یا نه. وقتی برای فکر کردن نداشتم.

دو تا زن اخمالوی پشمالوی چادری و یه مرد عصبانی ریشوی داشتن به میزمون نزدیک می‌شدند. اشکم داشت در می‌اومد. می‌خواستم بزنم زیر میز و فرار کنم ولی این صحنه‌های هیجان‌انگیز فقط مال تو فیلماست و من اینو خوب می‌دونستم. دیگه پیدام کرده بودن و راهی برای فرار نبود. گفتن باید باهاشون برم برای پاسخ دادن به تعدادی سوال و من یاد اون همه آدمی افتادم که برای چند تا سوال رفته بودن و حالا حالا‌ها برنگشته بودن. حالم داشت ازشون به هم می‌خورد. می‌خواستم یه پاک‌کن بردارم و پاکشون کنم از منظره‌ قشنگ کافه‌ محبوبم. حیف که نمی‌شد. حیف که نمی‌تونستم. زن اخمالوی پشمالوی اول با تردید و تحقیر و توبیخ و صد هزار حالت منفی دیگه تو چهره‌ش که حتا اسمشونم نمی‌دونستم نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت بریم. نفسم بند اومده بود. داشتم هق‌هق می‌کردم، حالم بد بود، دلم می‌خواست می‌مردم. دلم می‌خواست تموم می‌شدم. دیگه نمی‌تونستم یک لحظه هم حضورشونو تحمل کنم.

یک دفعه یه نور امید درخشیدن گرفت. از همون نورای امید که وقتی داری خواب بد می‌بینی میاد سراغت و بهت میگه سخت نگیر بابا جان. خوابه اینا همش. الان بیدارت می‌کنم تا خلاص شی. یقشو چسبیدم و گفتم تو رو خدا نور امید جان. تو رو خدا بیدارم کن که دیگه طاقت ندارم. منو چه به این خواب‌ها آخه؟ اولش یه خورده ناز کرد و گفت حالا یه کم صبر کن. گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی عزیزم. گفتم نمی‌خوام حلوا بسازم. همون غوره هم خوبه جان دل من. اصلا کلا من مزاجم ترش بوده از اول. بیدارم کن جان جدت. بالاخره نور امید گرامی لطفش شامل حالم شد و بیدارم کرد. دلم می‌خواست بغلش کنم بگم ماچ! ولی حیف که دیگه رفته بود. به گمانم برای این‌که یه بینوای خواب بد دیده‌ دیگه رو از خواب بیدار کنه و نجات بده. به هر حال خدا خیرش بده.

توی تخت دراز کشیدم. داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه واقعا یه نویسنده یا روزنامه‌نگار بودم و تو شرایط کشورم می‌خواستم حرف دلم و حرف حق رو بزنم، اوضاعم خیلی بدتر از اوضاعم توی خوابم بود و مجبور بودم با خیلی مشکلات و کابوس‌ها و بی‌عدالتی ها و تهدیدها دست و پنجه نرم کنم. توی اون شرایط هیچ نوری نبود که منو از خواب بیدار کنه. تو اون شرایط خودم بودم و خودم. شرایطی که خیلی از آدم‌هایی که دنبال حقیقت هستن توی برهه‌ای از زندگیشون تجربه کردن و تاوان هم براش دادن. بعد یه کم بیشتر با خودم فکر کردم. دیدم واقعیت اینه که شاید زیاد هم به این که کجا زندگی می‌کنم ربطی نداشته باشه. من حتی از وقتی ایران هم زندگی نمی‌کنم چیزا‌یی که مینویسم معمولا محافظه‌کارانه هستن. حالا چه اجتماعی باشن چه سیاسی. چیزی که بهم می‌تونه جرات بده که حرف دلم رو بنویسم، حالا تو هر زمینه هم که باشه، اینه که بتونم گمنام بنویسمش. به نظرم اگه آدم این دغدغه رو نداشته باشه که به خاطر حرفی که می‌زنه از طرف آدم‌های بی‌انصافی که تعدادشون کم هم نیست قضاوت یا بازخواست ناعادلانه بشه یا مورد نقد تند و غیرواقع‌بینانه‌ای قرار بگیره یا مجبور بشه وارد بحث‌های فرسایشی بشه، خیلی راحت می‌تونه بنویسه.

من به همین خاطر نوشتن توی این وبلاگ رو خیلی دوست دارم و امیدوارم موضوعات چالشی بیشتر و بیشتری برای نوشتن داشته باشیم در آینده. راستش یه جورایی احساس می‌کنم خیلی حرف توی دلم دارم که تنها در صورتی دوست دارن روی کاغذ بیان که گمنام بمون. به نظرم این جور نوشتن یه جورایی مثل اینه که یه تیکه‌ کوچیک کاغذ برداری، روش حرف دلت رو بنویسی، بعد با حوصله تاش کنی و بذاریش توی یه بطری شیشه‌ای کوچیک و بسپریش به دامان اقیانوس. ای جور نوشته‌ها‌ حرف یه دل گمنام هستن و آرزوشون اینه که روی موج های اقیانوس آبی تاب بخورن و تاب بخورن تا یه روزی بالاخره به یه دل گمنام دیگه بشینن.

لنگر

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

شبانگاه

دراز کشیده بودم کف زمین آشپزخانه، خنکای سنگ حرارت بدنم را کم می‌کرد. همه خواب بودند، بچه، پدر بچه، گربه، همسایه، سگ همسایه. ساعت آرامش شخصی من شده بود.

نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم سکوت خانه را نشکنم. دقیقا نه هفته است که عضو جدید به خانواده ما اضافه شده است. نه هفته شلوغ. پر از اتفاق‌های جدید. مسئولیت‌های تازه. تغییرات روزانه. نه هفته پر از چالش.

خوشحال بودم که که تا الان همه چیز خوب پیش رفته. از فکر این که یک هفته دیگر بر می‌گردم پشت میزم و پیش پرونده‌هام احساس رضایت می‌کردم. احساس تقریبی کامل شدن. بلند شدم و آرام زیر کتری را روشن کردم. نگاهی به دور و بر خانه انداختم. عقل سلیم حکم می‌کرد که این دو ساعتی که نوزادم خواب است من هم بخوابم که وقتی بیدار می‌شود انرژی داشته باشم اما دلم برای زمان تنهایی با خودم تنگ شده بود. یک حفره‌ کوچک در کامل شدن خوشبختی‌.

دلم برای جعبه‌های رنگم و کتاب‌هایم تنگ شده بود. کوچکترین تلاشی برای از سرگیری زمان‌های شخصی‌ام بیهوده بود. در این چند هفته به سختی حتی موفق شده بودم یک لیوان چای ولرم بخورم. اما می‌دانستم که مهم است اهمیت دادن به خودم. مخصوصا اگر می‌خواهم کم نیاورم یا سریع از عالم و آدم شاکی نشوم و حس قربانی بهم دست ندهد. چای به دست روی مبل نشستم هرچه فکر کردم به نتیجه‌ای نرسیدم. چای را ننوشیده روی میز جا می‌گذارم و تصمیم می‌گیرم بخوابم. اما ساعت می‌گفت که وقت ندارم و هر لحظه کودکم بیدار می‌شود. موبایل را برمی‌دارم تا کمی در دنیای مجازی سیر کنم.

در اولین پست فیس‌بوک نوشته شده: برای وبلاگ نویسنده…

یک سالی هست که دارم متن‌ها را می‌خوانم. نمی‌دانم کدامشان دارد بیرون می‌رود. آیا کسی است که من نوشته‌هایش رو دوست داشته‌ام؟ ناگهان ایده‌ای در ذهنم جرقه می‌زند آیا من می‌توانم جانشینش باشم؟

در آغاز کار وبلاگ یک بار وسوسه شدم که این کار را بکنم اما چون گفتند وبلاگ داستان‌نویسی نیست عقب کشیدم. الان چه؟ آیا می‌توانم صادقانه از اجتماع اطرافم مثال بیاورم؟ آیا می‌توانم بی‌وحشت از این که چه کسانی متن‌ها را می‌خوانند بنویسم؟ این شک و دودلی لعنتی.

تا صبح بارها و بارها به این موضوع فکر کردم. یک سال. به خودم گفتم یک سال هر پنج‌شنبه شب سه ساعت مال خودت. هر پنج شنبه خودت را وادار کن تایپ کنی، بنویسی و در مغزت بگردی ، حس‌هایت را فرا بخوانی، خاطراتت را مرور کنی. سعی کن آموزش ندهی، حکم ندهی، راهنمایی نکنی و فقط و فقط آنچه در خودت می‌گذرد را تایپ کنی. انگار برای خودت می‌نویسی‌.

سعی کن
باید بتوانی.
باید بشود.

این گونه شد که روز بعد نامه‌ای فرستادم به وبلاگ:
درخواست خیلی رسمی برای نشستن (درکمال شهامت) بر روی نیمکت ذخیره.
باتشکر

اندر مزایای رفیق باب

 «به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

شامگاه

وبلاگ نوشی شاید از اولین وبلاگ‌های مشهوری بود که شناختم و با جدیت پیگیری می‌کردمش. اونجا بود که اولین بار عمیقا فهمیدم فمینیسم چرا لازمه و چقدر در جامعه‌ ما در این زمینه مشکل وجود داره. نوشته‌هاش اولین جایی هم بود فکر می‌کنم که اونقدر عمیق احساس مادری رو درک کردم و از نزدیک دنیا رو از چشم یه مادر جوون دیدم. چیزی که برای من نوجوان در اون سن خیلی دور و بعید به نظر می‌رسید.

بعد هم که ناپدید شد هر از گاهی به یادش می‌افتادم ولی اطلاعی ازش نداشتم و چیزی هم پیدا نمی‌کردم. این جاش رو یادم نیست که چطور، ولی به یه طریقی توی فیسبوک دیدمش و نوشته‌هاش رو دوباره دنبال کردم. از همونجا هم با وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده آشنا شدم و از اولین دنبال‌کننده‌هاش بودم. این بار دیگه خودم هم یک مادر بودم و سال‌ها تجربه نوشتن در شبکه‌‌های اجتماعی مختلف رو هم داشتم. از وبلاگ و گودر گرفته تا فیس‌بوک و سایت‌های دیگه. خیلی وقت‌ها با دیدن عنوان هفته وبلاگ زنان رقصنده بهش فکر می‌کردم و از نگاه خودم در فکر و خیال در موردش می‌نوشتم، ولی بدون هیچ دلیل خاصی هیچوقت پیش‌قدم نشدم.

به همین منوال روزگار می‌گذشت تا یکی از دوستان صمیمیم که فکر می‌کنم اصلا از طریق خودم با وبلاگ زنان رقصنده آشنا شده بود و از علاقه من به نوشتن هم بی‌خبر نبود بهم گفت تو باید اینجا بنویسی‌ها! فکر می‌کنم بهش گفتم وقت نمی‌کنم فعلا، و بخشی از واقعیت هم این بود که از مسوولیتش و اینکه از پس منظم نوشتن بربیام می‌ترسیدم. ولی بعد از مدتی دیگه نتونستم خویشتن‌داری کنم و در اولین فرصتی که نوشی فراخوان گذاشت درخواست دادم و خوشبختانه تونستم به جمع نویسنده‌ها ملحق بشم.

آیا می‌ترسم از اینکه کسی من رو پیدا کنه و بفهمه منم که دارم اینجا می‌نویسم؟ نه… راستش خیلی هم خوشحال میشم! مثل همون دوست مورد اشاره که چند هفته پیش بهم پیام داد و گفت «من می‌دونم داری اینجا می‌نویسی‌ها!» خیلی ذوق کردم چون اینکه آدمی باشه که اینقدر تو رو بشناسه که توی این متن‌های هر هفته یه زمان منتشر شده بدون نام پیدات کنه یعنی دوستی داری که عمیقا میشه بهش گفت رفیق… و رفیقی که اینقدر دل‌نگران بوده که به من خبر داده مبادا چیزی بنویسم که نمی‌خوام اون بدونه، که نگرانیش البته بی‌مورد بود. چون من هم اونقدر خوب می‌شناختمش که از همون اول می‌دونستم نوشته‌های من رو ردیابی خواهد کرد و با ذوق منتظر روزی بودم که ببینه پیشنهاد اون من رو به وبلاگ رسوند.

با این که خوشحال میشم دور و برم افرادی باشند که اینقدر عمیق منو بشناسند که از نوشته‌ها پیدام کنند، توی وبلاگ به خاطر گمنامی‌اش می‌نویسم و فکر نمی‌کنم هیچوقت جایی اعلام کنم که من از نویسنده‌های اینجا هستم، بالاخره کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه، احتیاط شرط عقله، مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسه و چند تا ضرب‌المثل دیگه توی همین مایه‌ها!

پیدایِ پنهان

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

غروب

کمتر از دو ساله که من هم همراه وبلاگ زنان رقصنده هستم. کی فکرش رو می‌کرد دو سال اینقدر سریع بگذره؟! انگار همین دیروز بود که خودم پیشنهاد دادم که جزو نویسنده‌ها باشم و بعد از یه مدت مورد قبول واقع شد، همه چی خیلی برام سخت بود، اما با یک شور و شوق زیاد. واسه آدمی که همیشه در حداقل‌ترین حالت ممکن خاطره‌نویسی می‌کرده و تو هفت تا سوراخ مخفی، این یه دست‌آورد بزرگی بود. پنهان باشی اما پیدا، بتونی حرف بزنی و فریاد، و کسی ندونه اونی که پشت این متن نشسته چه کسی هست؟ تمام نوشته‌های من حقایق زندگی خودمه، اون آدم واقعی پشت نقاب و نقش چهره‌ش که توی جامعه، فامیل، دوستان و خانواده زندگی می‌کنه که کسی حقیقتا نمی‌شناستش و فقط خیال می‌کنند مثل کف دستشون از همه چیش خبر دارن.

سخت بود چون من توی نگارش و پس و پیش استفاده از افعال مشکل داشتم، سخت بود چون باید با موضوع پیش می‌رفتیم و من همیشه آدم دلی‌نوشتن بودم. سخت بود چون بارها متن‌هایی که می‌نوشتم رو می‌خوندم تا از بیرون نگاه کنم و ببینم نشونه‌ای از من پیدا نباشه تا باعث شناساییم بشه، نکنه یه وقت همسرم، دوست نزدیکم، بچه‌های عمو و خاله گذرشون به وبلاگ بیفته…

الان به این دو سال نگاه می‌کنم، به هفته‌هایی که گذشت، توی تمام این مدت هرجا اسم وبلاگ آرامگاه زنان رقصنده اومد، من درونم فخر فروختم به خودم و گروهمون، چند جایی نوشته‌های خودم رو دیدم که مورد نقد دوستانم قرار گرفته و توی دلم بلند بهشون گفتم که این منم، که پز دادم به خودم که این نوشته‌ای که به دلشون نشسته، از دل من دراومده، اما حتی نگفتم من هم یک نویسنده‌ام. آدم‌هایی که می‌دونند من هم می‌نویسم به انگشت‌های دستم هم نمی‌رسه. مخفی بودن خوبه و بلند حرف زدن. برای من خوب بوده.

و از این دو سال بگم که من با ترس‌هام رو‌به‌رو شدم، به خودم بودن نزدیک شدم، حرف زدن و دنبال نشانه‌ها گشتن توی نوشته‌هام دیگه برام ترسناک نیست. من رشد کردم، بزرگ شدم، تمرین قوی بودن کردم، بارها بعد از انتشار نوشته‌های خودم رو خوندم و ازشون درس گرفتم. و حالا خوشحالم، خوشحالم که وقتی روبه‌روی آینه قرار می‌گیرم، بیشتر از اون که نقاب ببینم، چهره واقعی خودم پیداست…

طربنامه

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

عصر

منتظرم اسمم بره سر در وبلاگ، ذوق دارم زودتر به دوستام بگم برین زنان رقصنده رو بخونین، من اونجا می‌نویسم. خوشحالم. همیشه نوشتن حال منو بهتر کرده. خیلی قبل‌تر برای خودم وبلاگ داشتم، با اسم مستعار و بدون سانسور می‌نوشتم. تا این که بعد از دو بار مسدود شدن و بعدش هم تغییر روال زندگیم، بی‌خیال نوشتن شدم. حتی تو مرحله‌ای بی‌خیال خوندن. حالا دارم دوباره منظم می‌نویسم، چی بهتر از این.

قبلا درباره هر موضوعی که دوست داشتم یا موضوع داغ روز بود می‌نوشتم، الان ولی هر موضوع می‌تونه برام چالش جدیدی باشه. راجع به بعضی موضوعات در بدو امر هیچ ایده‌ای ندارم، باید وقت بذارم و مغز و روحم رو کنکاش کنم تا بتونم تجربه یا برداشت خودم رو ازش پیدا کنم و بعد هم بتونم به طور مناسبی بیانش کنم. اون موقع‌ها هر وقت دلم می‌خواست یا وقتشو داشتم می‌نوشتم، الان برنامه منظم دارم، موعد تحویل دارم و البته چهارچوب و اسلوب. قبلا امکانی برای مقایسه نظر و دیدگاه خودم راجع به موضوعی که نوشتم رو نداشتم، شاید توی کامنت‌های پای موضوع کسانی نظر متفاوتی ابراز می‌کردند ولی باز به پای مقایسه با یازده دیدگاه منسجم نوشته توی وبلاگ نمی‌رسه، تازه حسن بزرگش اینه که نه تنها دیدگاه و تجربه خودت رو با بقیه نویسنده‌ها قیاس می‌کنی، بلکه متوجه می‌شی نوشته‌ات در مقایسه با بقیه چقدر در نظر خوانندگان اقبال داشته، و کامنت‌های پای نوشته‌های دیگران رو هم می‌بینی.

به نظرم برای من صرفا یک فرصت خوب برای منظم نوشتن در مورد موضوعاتی که بطور عادی می‌تونند انتخاب من نباشند نیست، یک فرصت عالی برای یادگیریه، یک فرصت خوب برای داشتن امکان کار گروهیه، انتخاب موضوعات جدید برای نوشتن و نظر دادن و تبادل افکار برای انتخاب از میون اونا، اینکه بتونی در مورد موضوع‌هایی بنویسی که چالش‌برانگیزند، در عین گمنامی بتونی بگی مطلبت بین این مطالب هست و با این حال مجبور به سانسور خودت نشی. رقصیدن در یک جمع درخشان، هماهنگ با یک نوا و در عین حال رقص خودت رو داشتن، چی میتونه برام بهتر از این جشن مدام باشه؟

طرب‌مون مستدام!

راز

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

بعد از ظهر

دو سال است که من به همراه یک تیمی که تاکنون هیچ یک را ندیده‌ام می‌نویسم. هر چند وقت یک بار همسرم از من می‌پرسد: «کدام متن تو است؟» من هم می‌گویم: «این یک راز است.» واقعا هم یک راز است که فقط نوشی و من می‌دانیم.

نوجوان که بودم  بعد از دیدن یک فیلم، به هر شیوه‌ عقلانی و غیرعقلانی که بود سعی می‌کردم برای خودم راز تولید کنم. البته اصلا هم موفق نبودم. اغلب رازها چند روز بیشتر دوام نداشت و فردی  که اغلب مادربزرگم بود، پیش از من، جای کتاب‌های پدربزرگم، جای لواشک و آلوچه‌ خاله‌هایم، داستان به دنیا آمدن مادرم، شرح از دنیا رفتن خاله‌ام و … را می‌دانست. تصمیم گرفتم او را به عنوان فردی که رازهای من و دیگران را می‌داند انتخاب کنم اما این ایده هم دوامی نداشت. چون چیزهایی که او می‌دانست را اغلب همه می‌دانستند. راز داشتن برایم جذاب بود، من را از دیگران متمایز می‌کرد، من چیزی می‌دانستم که دیگران نمی‌دانستند کمی که گذشت راز برایم به مثابه دارایی شد.

زمان که گذشت رازها تغییر فرم دادند به حرف‌های ناگفته‌ای که تقریبا مجالی برای گفتنشان نبود. بر خلاف دوران نوجوانی‌ام دیگر رازها جذاب نبودند. گاهی آزاردهنده می‌شدند، گاهی به خواب‌هایم راه پیدا می‌کردند، گاهی گم و گور می‌شدند و بعد از مدت‌ها سر برمی‌آوردند. اغلب زخمی را ملتهب‌تر می‌کردند و می‌رفتند تا در بزنگاهی دیگر بیایند.

نوشتن از سنگینی رازهایم کم می‌کرد، اهل دفترچه خاطرات نیستم، بارها و بارها در وبلاگ‌های بی‌نام و نشانی که فقط خودم آدرسشان را داشتم نوشتم، نوشتن رهایم می‌کرد، نوشتن شفایم می‌داد، چند سالی نوشتم تا به یک فراخوان فیس‌بوکی رسیدم. دو سال است که به همراه تیمی ناشناس می‌نویسم، در بدترین و بهترین لحظات زندگی‌ به موضوعی که باید می‌نوشتم فکر کردم. زنان رقصنده با ساز و کاری که دارد باعث شد از میزان رازهایی که بین من و دنیا قرار بود باقی بماند، کاسته شود. به احترام تیم نویسندگان، نوشی عزیز و مخاطبان عزیز، تمام قد می‌ایستم و امیدوارم سالیان سال، به همراه تیم ناشناسمان بنویسم.

الهی که صد ساله شوی

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

نیمروز 

وبلاگ‌نویسی را دوست دارم. سال‌هاست که با اسم خودم می‌نویسم. چند سال اول راحت بودم. نظرات خوانندگان وبلاک را به دقت می‌خواندم و به انتقاد و تاییدشان توجه می‌کردم. تا این که مزاحم زندگیم که از دستش خلاص شده بودم، پیدایم کرد و مزاحمت و آزار را این بار یا قلم و کلمه و جمله از سر گرفت. برای این که با جملات او درگیر نشوم بخش نظرات را بستم اما از کار نوشتن باز نماندم. هر چند که او توسط ایمیل و نظرات تاییدنشده به کارش ادامه داد. آدرس ایمیل و فیس‌بوکم را عوض کردم.

دو سال پیش در وبلاگ نوشی و جوجه‌هایش دعوت به همکاری در وبلاگ «آرامگاه زنان رقصنده» را دیده و علاقمند به نوشتن در این وبلاگ شده و خود را قاطی نویسندگان خوش‌ذوق و توانای این وبلاک کردم. گاهی با خواندن نوشته‌های زیبایشان، به خودم می‌گویم: «تو با قلم ضعیف و لکنت زبانت اینجا چه کار داری! جمع کن بساطت را و آهسته دورشو.» اما دلم نهیبم می‌ند که صدایت را درنیاور. اینجا بدون ذکر نام نویسنده متن، راحت‌تر می‌نویسم. ما زنان عادت کرده‌ایم که اکثر مطالب خصوصی را به زبان نیاوریم. موضوعاتی هستند که بحث آشکار در مورد آنها تابوست. اما من دوست دارم در موردشان بحث کنم. نظرم را بنویسم. می‌خواهم مادران جوان با خواندن مطالبم کمک‌حال بچه‌هایشان باشند. می‌دانم که اگر روزی مادرم بعضی از متن‌هایم را بخواند، با دست بر گونه‌اش بکوبد و بگوید: «ای وای خاک عالم! زن که در مورد این مسائل حرف نمی‌زند!» اگر مادرشوهرم که او را پنجاه درصد مقصر می‌دانم بخواند، همه را انکار می‌کند. او مثل همیشه قادر است جلو چشم دیگران به راحتی گونه‌هایم را خیس بوسه‌هایش کرده و قربان‌صدقه‌ام برود و همه به او حق بدهند.

تفاوت تعلیم و تربیت و… خانه پدری من با خانه بخت از زمین تا آسمان بود. در خانه پدری کسی قفل و کلید نداشت. هیچ کدام از ما عادت به سرک کشیدن داخل قفسه و گنجه همدیگر نداشتیم. به همین سبب هم راحت می‌نوشتم و هم گاهی با پدر و خواهر در مورد نوشته‌ام مشورت می‌کردم. همین موضوع باعث شده که هنگام نوشتن در این خانه مجازی، احساس می‌کنم روح پدرم در حال خواندن و تصحیح غلط‌هایم است. مادرم گاهی به نوشته‌هایم اعتراض می‌کرد و می‌گفت: «اگر روزی ازدواج کردی، هرچه را که به ذهنت می‌آید ننویس. چون خانه شوهر خانه خاله جان نیست. شوهر با تو شوخی ندارد و نازت را نمی‌کشد.» دلخور شده و می‌گفتم: «مگر پدرم بد شوهری است؟» جواب می‌داد: «اردبیل بیر شهردی، هره سی بیر تهردی/ اردبیل شهری است با مردمی که هر کدام خلق و خوی خاص خود را دارند.» حق هم داشت. در خانه بخت، تا شعری می‌خواندم اعتراض می‌کردند که مگر عاشق شده‌ای که شعر می‌خوانی؟ کتاب می‌خواندم، اعتراض می‌کردند که وظیفه یک زن جلب رضایت همسرش است. شوهرم به هر سوراخ سنبه‌ای سرک می‌کشید و دفترم را باز کرده و می‌خواند و نگاهی عاقل اندر سفیه به چهره‌ام می‌انداخت و دفترم را روی زمین پرت می‌کرد. اعتراض و حسادت افراطی‌اش، سبب شد که در خفا بنویسم و پنهانش کنم. چقدر مواظب بودم که هجونامه‌هایم به دستش نیفتد. خدا می‌داند که اگر نفرین‌نامه‌هایم را می‌خواند چه پیش می‌آمد.

آرامگاهِ آرام زنان رقصنده، الهی که صد ساله شوی و دخترها و نوه‌هایت چراغ این خانه مجازی را روشن نگاه دارند.

روزی روزگاری وبلاگی که دوستش می‌داشتم

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

پیش از ظهر

می‌تونم بگم من همیشه وبلاگ داشتم، از وقتی وبلاگ توی ایران مطرح شد و من با اولین وبلاگ فارسی شروع کردم. به محض اینکه فهمیدم امکانات فارسی هم برای وبلاگ‌نویسی وجود داره. با اسم مستعار هم شروع کردم. یادم نمیاد هیچوقت با اسم خودم وبلاگ نوشته باشم. خیلی‌ها رو می‌شناختنم ولی. خیلی دوست‌های خوب از همون موقع پیدا کردم و خیلی‌هاشون رو دوباره گم کردم. دغدغه‌ ناشناس بودن نداشتم ولی راحت‌تر بودم. همیشه در سایه بودن یا پشت پرده بودن رو بیشتر دوست داشتم. آدم تو روی دیگران ایستادن نبودم و نیستم. بیشتر ترجیح میدم بگم آره تو راست میگی.

خب نوشی نازنین هم من رو از همون وبلاگ‌های قدیمی می‌شناخت  و چقدر احساس خوبی بود که ازم خواست توی وبلاگ گروهی بنویسم. باور کنید یا نه، جوابم منفی بود. مدت‌ها بود دیگه وبلاگ‌هایم رها شده بودن و عادت کرده بودم توی فیسبوک با اسم خودم بنویسم. حوصله‌ نوشتن نداشتم و اهل نظم و قانون و این برنامه‌ها هم نبودم. کی حوصله داشت هر هفته سر وقت یه متن تحویل بده اونم مطابق با یه سری دستورالعمل؟

حتی شاید حوصله‌ خوندن هم نداشتم. از یه جایی ولی قلقلکم اومد. از اون وقتی که فکر کردم یه جایی یه گروهی یه کاری رو میکنن که من زمانی دوست داشتم. موضوعات گاهی وسوسه‌برانگیز بودن و من طاقتش رو نداشتم که ببینم من وسط این ماجرا نیستم. حسودیم شد. خیلی راحت. مجبور شدم تو نوبت بشینم تا توی گروه راهم بدن. اولش هم خیلی پیش خودم پز می‌دادم ولی بعدش دیدم دلم نمی‌خواد کسی بدونه من اینجا می‌نویسم. دلم می‌خواست خیلی راحت باشم. گرچه توی چارچوب نوشتن هیچوقت برای من معنی راحتی نمیده. به مرور همه‌چیز برام تغییر کرد. الان اصلاً برام مهم نیست کسی میدونه من می‌نویسم یا نه. برام مهم نیست که متن من چند تا لایک می‌خوره. برام مهم نیست دیگران چطور می‌نویسن. برام فقط این مهمه که بنویسم و درست بنویسم. سایه‌ترین گوشه رو پیدا کردم و توش فرو رفتم. جالب اینجاست که خودسانسوری بیشتری دارم. ناشناس نوشتن توی یک وبلاگ گروهی حتی ذره‌ای از خودسانسوری‌های من کم نکرده. شاید بیشتر هم شده باشه. چون دلم می‌خواد بی‌عیب و نقص باشم و طاقت ندارم کسی به نوشته‌م ایراد بگیره. بهرحال یک نفر همه‌ نوشته‌های من رو میخونه و گاهی ایراد هم می‌گیره. همون یک نفر برای من کافیه تا احساس کنم ناشناس نیستم و این پارادوکس خنده‌دارترین بخش این ماجراست.

اما هیچ مهم نیست. من دوستش دارم.

جنگل سدر وحشی‎

«به مناسبت دو ساله شدن وبلاگ»

صبح

من متن‌ها رو یکسره تایپ می‌کنم: هر کدوم از موضوعاتی که قراره در موردشون بنویسیم رو زیر لب تکرار می‌کنم تا قلابشون به بخشی از وجودم گیر کنه و اون وقت انگشت‌هام رو روی کیبورد می‌گذارم و شروع به تایپ کردن می‌کنم. راستش من تایپیست خیلی خوبی هستم. در واقع اولین شغلی که در زندگیم داشتم هم همین بود. متن پایان‌نامه‌ها و مقاله‌های بچه‌های دانشکده رو تایپ می‌کردم و ازشون پول می‌گرفتم. اونقدر زیاد نبود اما برای یک شغل دانشجویی با هزینه‌های اون سن عالی و کافی بود.

تایپ رو از کجا یاد گرفتم؟ از چت کردن. نمی‌دونم یادتون می‌یاد یا نه. اولین چت روم‌های جهان رو یاهوو داشت. می‌تونستی نصفه‌شب کارت اینترنت بگیری و با هزار ترس و لرز و با اون صدای گوش‌خراش مودم به اینترنت وصل شی و بعد وارد یکی از گروه‌هایی بشی که در یاهوو ساخته شده بود و هر کدومشون برای خودش صاحبی داشت. وارد که می‌شدی سلام می‌کردی (و البته اگر می‌خواستی ثابت کنی دختری میکروفونت رو وصل می‌کردی و یه جمله می‌گفتی) و بعد دینگ دینگ دینگ، پیغام خصوصی بود که برات می‌اومد. چت‌روم‌ها قانون جالبی هم داشتن. کسی که می‌خواست حرف بزنه باید اول یک عدد یک می‌فرستاد تا بقیه به احترامش ساکت شن.

من خیلی زود یاد گرفتم به جای حرف زدن با آدم‌ها و حتی نوشتن با مداد و یک دست کاغذ، تایپ کنم. یاد گرفتم با نوک هر ده انگشتم جهانی که تجربه می‌کنم رو بنویسم. یاد گرفتم وبلاگ چیه. از چت کردن‌ها و وبلاگ ساختن‌ها، یاد گرفتم چطور من‌های مختلف رو بشناسم. گفته بودم؟ من یک من نیستم. یعنی در واقع یک نفر نیست که داره مطلب می‌نویسه. من در این وبلاگ، یکی از اسم‌های سردر هستم که سرگرمی خاصی داره: هر چند وقت یک بار چک می‌کنم که حالا اسمم کجای لیست اسم‌هاست. اسم‌ها هیچ وقت ثابت نیستند. دقت کردین؟ جلو و عقب می‌رن. کم و زیاد میشن. انگار اینجا آرامگاه زنان رقصنده است و می‌شه در حرکت مداوم اسم‌ها، شوری شبیه رقص پای کردی دید.

می‌دونین، ما برای عضویت در وبلاگ یک اساسنامه داریم که شرایط سخت‌گیرانه‌ای داره و البته چون هیچ کدوم از شرایطش این نیست که در نوشتن متن‌ها به اساسنامه اشاره نکنیم، پس در موردش می‌نویسم: اون روز اول ما قبول می‌کنیم که مهر شخصیمون رو پای متن‌ها نزنیم و ناشناس بودنمون رو حتی بین خودمون حفظ کنیم. بند عجیبیه. شما وقتی یک متن و دو متن یا ده هفته می‌نویسی می‌تونی ناشناس باشی. اما وقتی تعداد متن‌ها به صد می‌رسه چی؟ خوبی این دربند اسم نبودن، برای من این شده که تا به حال هفت هشت تا زن مختلف موقع نوشتن از درون خودم کشیدم بیرون: زن سنتی، غیرتی، مستقل، شکست‌خورده و چندین زن دیگه. بعد از یک مدت نوشتن، دیگه من یک نفر نیستم. حتی درون خودم هم یک مجمع از زنان رقصنده دارم.

این واکاوی و بیرون ریزی گاهی بازیگوشانه و جالبه. گاهی کسل‌کننده و مزخرف و البته که یک وقت‌هایی هم سخت، خیلی سخت. من کودکی آسونی نداشتم. معمولا سعی می‌کنم خودم رو درگیر نوشتن از اون سال‌ها نکنم و روی امروز متمرکز باشم اما تقریبا ده ماه پیش، موضوعی داشتیم که برای نوشتنش باید صداقت داشتم. متن تموم شد و ارسالش کردم و یک جوری مریض شدم که دو روز از زور دل‌درد و تهوع نمی‌تونستم سر پا بایستم.

می‌دونین، این تمام ماجرای ما با جهانه. اینکه فکر می‌کنیم یک نفر خاص هستیم که با مشخصات معقولی شناخته می‌شیم. بعد از یک مدت اون دیوارهای اطرافمون جوری نفس‌گیر و دردآور می‌شن که بدن شاید حتی درد رو احساس نکنه اما درد وجود داره. پیش میریم. زمین می‌خوریم و سفت به همون دیوارها می‌چسبیم. اما اگر لزومی به این کار نباشه چی؟ اگر قرارمون بیرون کشیدن من‌های مختلف و رقصیدن با تمام توان باشه چی؟

برای همین برام این سبک نوشتن و این جور مداوم تحت نام نویسنده‌ این وبلاگ نوشتن جالبه. مهم نیست من کی هستم. من می‌تونم هر کدوم از اسامی نوشته شده در سردر باشم. همونطور که به تناوب شخصیت عوض می‌کنم. می‌شه اون دختر اخمالوی مترو باشم. اون زن کارمند خسته‌ توی تاکسی. اون مادر رضایتمند که با دختر کوچیکش توی ترافیک می‌بینینش. حتی من اون زن یائسه‌ای هستم که در تره‌بار میبینینش که داره برای ترشی پاییزه‌اش وسیله می‌خره و هر کدوم که باشم، مهم برای من این رقصه. این حرکت دائم. که ما زنیم. حرف‌هامون رو می‌پزیم و با نوک انگشت بیرون می‌ریزیم و تا آخر دنیا می‌رقصیم.

شاید شاد نرقصیم، اما مداوم می‌رقصیم.